قصه‌های کودکانه

در این برگه مجموعه‌ای از قصه‌های کودکانه گردآوری شده است که شما می‌توانید برای فرزند خود بخوانید.

داستان یا قصه به نثری گفته می‌شود که روایتی تخیّلی در آن نقل می‌شود. داستان شامل انواع رمان، داستان کوتاه و داستانک می‌باشد. داستان از انواع ادبی است، شامل آثاری که از تخیّل نویسنده خلق شده است و حوادث و شخصیت‌های آن واقعیت ندارند. قصّه معمولاً روایتی است از کارهای آدم‌ها که راست پنداشته می‌شود. در هيچ عصری انسان بی نياز از داستان نخواهد شد، زيرا كه داستان‌ها در زندگی انسان‌ها دارای جنبه‌های پندآموز و عبرت انگيز می‌باشند و به نوعي درس زندگی و تجربه‌ی بهتر زيستن را به انسان می‌آموزند.

خروس و روباه -افسانه‌های ازوپ شماره 9
در یک بعد از ظهر آفتابی که خورشید درحال غرق شدن در دنیای باشکوه بود، خروس پیر دانا برای استراحت روی درخت رفت. خروس پیش از این که آماده استراحت شود، بال‌هایش را دو سه‌بار به‌هم زد و با صدای بلند قوقولی‌قوقو کرد. خروس هنوز سرش را زیر بال‌هایش نکرده و چشم‌های درشت و گِردش را روی هم نگذاشته بود که نگاه...
گندمی
هر شب مثل شب قبل بود. مارتی و میمسی، دو موش تپلی،اونقدر صبر می‌کردن که ماه کاملاً در آسمون بالا بیاد و بعد، با عجله به سمت مزرعهٔ گندم ادوارد به راه می‌افتادن. اون‌ها که خیلی گرسنه بودن، خوشه‌های گندم رو می‌خوردن و در چند ثانیه، از گندم فقط ساقه‌اش رو باقی می‌گذاشتن. ادوارد مزرعه‌دار بیرون می‌اومد...
گوزن و بازتاب تصویرش در آب - افسانه‌های ازوپ شماره 8
گوزنِ تشنه از چشمه‌ی زلالی آب می‌خورد که تصویرش را در آب چشمه دید. گوزن از دیدن قوس‌های بزرگ و زیبای شاخ‌هایش در آب، بسیار لذّت بُرد، اما با دیدن پاهای تازک و لاغرش شرمنده شد. گوزن آهی کشید و گفت: «چرا باید برای چنین پاهایی شرمنده شَوَم در حالی که تاجی زیبا و عالی بر سر دارم.» در این هنگام گوزن بوی...
درست زیر دماغته!
گیلبرت میو کرد: «امشب می‌خوام اون موش رو بگیرم و برا شام بخورمش. الان چند هفته است که به پنیرها ناخنک می‌زنه و با این کارش منو توی دردسر میندازه. فقط صبر کن ببین چطوری می‌گیرمش و چه بلایی به سرش میارم!» سختی کار اینجا بود که گیلبرت اصلاً این موش ناقلا رو ندیده بود! اون می‌دونست که یک موشی این وسط...
اختلاف نظر که اشکالی نداره!
جمی خرسه آفتاب رو خیلی دوست داشت. دوست داشت به ساحل بره و روی شن‌ها بازی کنه. گاهی قلعهٔ شنی می‌ساخت؛ گاهی گوش‌ماهی جمع می‌کرد؛ و گاهی هم توپ بزرگش رو به هوا می‌انداخت و سعی می‌کرد اون رو بگیره. اما کاری که از همه بیشتر دوست داشت، شناکردن بود. دوست داشت توی آب شلپ‌شلوپ کنه و طوقهٔ بادی‌اش رو به...
موش گمشده
موش نوزاد در آغوش مادرش جابه‌جا شد و خودش رو محکم‌تر به اون چسبوند. مادر، گرم و مهربون بود و موش نوزاد، مادرش رو خیلی دوست داشت. بعد از این که نوزاد به خواب رفت، مادر دوید تا مقداری دونهٔ آفتابگردون جمع کنه. اون می‌دونست که فقط چند دقیقه بیشتر نباید فرزندش رو ترک کنه و خیالش از این که اون رو تنها...
قصه‌گویی خواب اسکاتلندی توسط مریم قاسم‌پور
تا حالا شده خوابتون رو به کسی قرض بدین؟ تا حالا شده با خواب فرد دیگری به خواب فرو روید؟ پس حتما به قصه امروز ما گوش فرا دهید. 
نمایش در خانه توسط زهرا ناظری
کتاب «قورباغه و گنج» داستانی است درباره‌ی شجاعت، حل مساله، کنترل امور و عمل کردن به قول.... ماکس فلت هاوس در داستان‌‌های قورباغه به مهم‌ترین ارزش‌های زندگی برای کودکان به زیبایی هر چه تمام‌تر اشاره می‌کند. راستی گنج‌های مهم زندگی ما چی هستند؟؟!  قورباغه چه گنج بزرگی داشت؟! چرا سنگ قیمتی رو به دوستش...
نمایش خلاق در خانه توسط زهرا ناظری
قراره از این به بعد نمایش‌های کوتاهی رو توی خونه در کنار بچه‌ها اجرا کنیم.میتوانیم داستان‌های محبوب بچه ها رو با ساده ترین ابزاری که در منزل داریم به نمایش تبدیل کنیم.  یادتون باشه بچه‌ها در حین اجرای نمایش می‌توانند جای شخصیت‌های محبوبشان حرف بزنند و به بهترین شکل خودشان ظاهر بشوند و به تخیلاتشان...
شاهنامه و مرور خاطراتی از موزه کودکی ایرانک
بناهای آباد گردد خراب ز باران و از تابش آفتاب پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نيابد گزند بر اين نامه بر سال ها بگذرد بخواند همي هر که دارد خرد نميرم از اين پس که من زندهام که تخم سخن را پراکنده‌ام کودکان ونوجوانان ایرانی نیز در طول سدهها و در شبهای دراز زمستان، دور کرسیهای گرم به...
نمایش سایه المر
۳ خردادماه ۱۳۹۹ برابر با ۲۳ می ۲۰۲۰ روز جهانی «اِلمر» است. اما امسال روز المر با سال‌های گذشته کمی تفاوت دارد. امسال به مناسبت این روز از درون خانه‌ها با این شخصیت دوست‌داشتنی کتاب‌های کودکان همراه می‌شویم.اگر چه امسال امکان جمع شدن دور یک‌دیگر را نداریم اما می‌توانیم حال و هوای خانه‌ها را رنگارنگ‌...
بلندخوانی کتاب وقتی اندوه به دیدارم می‌آید توسط مژگان آقایی
اندوه گاه سرزده به دیدارت می‌آید. اما اگر او را بپذیری، درمیابی که این مهمان ناخوانده آن‌چنان که به‌نظر می‌آید، بیگانه نیست...
انیمیشن کتاب رستم و اکوان دیو
بخش ابتدايی داستان رستم و اکوان ديو رو می‌بينیم و می‌شنويم. امیدواریم لذت ببرید. انیماتور: ابوالفضل قربانی (استودیو نگاه)  گوینده: زهرا ناظری
بلندخوانی کتاب هدیه‌ی تولدی که داستان شد توسط مریم عبدالرزاق
اگر شما به جشن تولد ده سالگی شاهزاده خانم دعوت می‌شدید و پولی برای خریدن هدیه نداشتید، چه‌کار می‌کردید؟ خب، جک باهوش تصمیم گرفت کیک تولد شاهزاده خانم را بپزد. اما…
بلندخوانی کتاب یک داستان محشر توسط مرجان رحیمی‌فرد
تا حالا شده چیزی را که خیلی دوست داشته‌اید وقتی کهنه یا خراب شده است، تعمیر کنید و آن را برای زمان بیش تری نگه داری کنید؟ یک داستان محشر، روایتی است دلپذیر از رابطه ی گرم خانوادگی و به ویژه صمیمیت بین نوه و پدر بزرگ. آینه ی کوچکی است از بخشی از یک جامعه ی سنتی. داستانی است از خلاقیت، بازیافت و...
بلندخوانی کتاب آبی کوچولو توسط مریم قاسم‌پور
آبی کوچولو گم شده و پسری بنام ویل او را در جنگل پیدا می کند و....
روباه و لک‌لک - افسانه‌های ازوپ شماره 7
روباه در این فکر و نقشه بود تا خودش را با لک‌لک بتواند سرگرم کند. روباه همیشه به ظاهر عجیب لک‌لک می‌خندید. روباه به کلکی که برای لک‌لک می‌خواست انجام دهد، می‌خندید. روباه هنگامی که با لک‌لک روبه‌رو شد گفت: «امشب به خانه‌ی من بیا تا باهم شام بخوریم.» لک‌لک دعوتِ شام روباه را پذیرفت، و به‌موقع و...
مرغ ماهی خوار- افسانه‌های ازوپ شماره 6
مرغ ماهی‌خوار آهسته و با وقار در ساحل دریا راه می‌رفت و چشمش به آب زلال بود. گردن دراز و منقار نوک تیزش آماده بود تا لقمه‌ا‌ی را برای صبحانه‌اش قاپ بزند. درونِ آب زلال پُر از ماهی بود، اما آن روز مرغ ماهی‌خوار مشکل‌پسند شده بود. ماهی‌خوار با خودش گفت: «چیز بی‌ارزش نمی‌خواهم؛ این غذاهای ناچیز درخور...
گرگ و مرغ ماهی‌خوار- افسانه‌های ازوپ شماره 5
گرگ در یک مهمانی که با ولع بسیار گوشت خورده بود، استخوانی در گلویش گیر کرده‌بود. او نه می‌توانست استخوان را قورت بدهد و نه آن را از دهانش بیرون بیاورد، و همچنین نمی‌توانست چیزی بخورد. این وضعیّت برای گرگ حریص بسیار وحشتناک بود. گرگ با عجله نزد مرغ ماهی‌خوار رفت. او مطمئن بود که ماهی‌خوار با نوک و...
روباه و انگور- افسانه‌های ازوپ شماره 4
روزی روباه خوشه‌های رسیده‌ی انگوری را پیدا کرد که گرداگرد درخت دیگری پیچیده بود. دانه‌های انگورها بسیار آبدار بود. روباه هم که زیاد به انگورها نگاه کرده‌ و گرسنه بود، دهانش آب افتاده بود. خوشه‌های انگور از شاخه‌ای بلند آویزان بود و روباه برای به‌دست آوردن آن‌ها باید جست می‌زد. بار اول که روباه جست...