هوگو و ژوزفین - بخش هفتم، تولد کارین

زمان انتشار: 1405/06/18 - 15:16

روز بزرگ فرا رسیده است؛ روزی که ژوزفین به خانهٔ کارین می‌رود تا زیر چترِ نارنجی، شربت پرتقال بنوشد.

چهارشنبه، دهم اکتبر، تاریخ مهمی در زندگی خانوادگی کارین است. این روز، روز تولد اوست: در دهم اکتبر، او هفت‌ساله می‌شود و اتفاقاً طبق تقویم، روزِ نام‌گذاری پدرش—که نامش هیالمار است—دقیقاً در همان روز قرار دارد. چه تصادف فرخنده‌ای!

کارین هفته‌هاست در این‌باره صحبت می‌کند. ژوزفین دقیقاً می‌داند پدر دوستش چه هدایایی دریافت خواهد کرد: یک کراوات و لوسیون مو از مادر کارین، جوراب‌های بافتنی از مادربزرگش، و یک جعبه سیگارِ صدفی که عمه‌اش فرستاده است. خود کارین هم یک مسواک جدید به پدرش خواهد داد. ژوزفین چند روز پیش برای خرید آن همراهش بود. کارِ آسانی هم نبود! کدام را انتخاب کنند؟ قرمز، آبی، سبز یا زرد؟ همگی دسته‌های متفاوتی داشتند. در نهایت، آن‌ها دستِ سبز را خریدند… «برای تنوع»، چون کراوات آبی بود و جوراب‌ها قرمز.

کارین، از طرف خودش، انتظار دارد مثل هر سال یک ژاکت بافته‌شده توسط مادربزرگ به همراه کلاه همرنگ، مدادرنگی از عمه‌اش و احتمالاً لباس عروسک و میز آرایشی که درباره‌اش به مادرش گفته بود دریافت کند. شاید یک عروسک دیگر هم ستِ لباس‌ها باشد… اما او واقعاً مطمئن نیست. ژوزفین با تمام وجود از این آرزو پشتیبانی می‌کند.

کارین ناگهان گفت: «تو هیچ‌چیزی به من نمی‌دهی. نباید بدهی.»

ژوزفین با شرمندگی بسیار زیر لب می‌گوید: نه، او چیزی برای هدیه دادن به کارین نخواهد داشت.

کارین با لحنی آمرانه اعلام می‌کند: «مهم نیست، همه چیز خیلی گران است. تو پولی برای خرج کردن نداری، و من هیچ چیزِ واقعاً ارزانی در بازار ندیدم… به جز شاید یک ست کوچک: یک برس موی عروسکی، یک شانه و یک آینهٔ کوچک… همه فقط سه فرانک! اما نمی‌خواهم برای من پول خرج کنی.»

ژوزفین سرخِ سرخ شده است و نمی‌داند چه چهره‌ای به خود بگیرد. او همین دیروز آن ستِ معروف را که کارین این‌قدر درباره‌اش تعریف کرده بود، خریده است! بنابراین وقتی کارین ادامه می‌دهد، ژوزفین به‌شدت خجالت می‌کشد:

«صورتی‌هایی هم هست که پروانه‌های آبیِ کم‌رنگ روی آن‌هاست. خیلی دوست‌داشتنی! اما هر کاری می‌کنی، چیزی نخرید. من بقیه را هم دیده‌ام، با همان برس و آینه، اما به رنگ آبی با گل‌های قرمز کوچک. من صورتی را ترجیح می‌دهم. تو چطور؟»

ژوزفین زیر نگاه نافذ کارین به خود می‌پیچد. رازداری کارِ آسانی نیست! با لحنی طفره‌آمیز گفت: «دقیقاً نمی‌دانم.»

خوشبختانه کارین موضوع را رها می‌کند و بحثی طولانی و آرام را دربارهٔ چای عصرانهٔ مجللی که زیر چتر نارنجی از آن لذت خواهند برد، آغاز می‌کند؛ و همچنین دربارهٔ این‌که بعد از آن چه خواهند کرد. همه چیز تا آخرین جزئیات برنامه‌ریزی شده است. کارین فردی بسیار منظم و روشمند است و می‌خواهد همه چیز از قبل سازمان‌دهی شده باشد: هدایایی که دریافت خواهد کرد، خوراکی‌هایی که خواهند چشید، و بازی‌هایی که بعد از آن انجام خواهند داد. او حتی می‌خواهد بداند دربارهٔ چه چیزی صحبت خواهند کرد—که البته کاملاً غیرممکن به نظر می‌رسد!

بالاخره روزی که مدت‌ها انتطارش را می‌کشیدند فرا می‌رسد. بعد از مدرسه، ژوزفین مستقیماً به خانهٔ کارین می‌رود. او کفش‌های قرمزش را پوشیده و روبانی به موهایش بسته است. هدیه‌اش آماده است: یک بستهٔ زیبا که با طناب قرمزِ نازکی بسته شده. هوا عالی است؛ یکی از آن روزهای پاییزیِ فوق‌العاده که به «تابستان سنت مارتین» معروف است. سرخس‌ها به رنگ خرمایی درآمده‌اند، درختان شروع به ریختن برگ‌های زرد خود کرده‌اند و برخی کاملاً لخت شده‌اند؛ اما خورشید می‌درخشد و هوا گرم است.

کارین جلوی درِ ورودی منتظر است. او بهترین لباسش را با مخمل و جوراب‌های نایلونیِ نازک پوشیده است! پاهای کوچک و تپلش، مثل دو ماهیِ سالمونِ صورتی زیر آفتاب می‌درخشند.

با افتخار اعلام می‌کند: «عمه‌ام آن‌ها را به من داده است!» و یک پایش را بلند می‌کند: «می‌دانی، از نایلون واقعی است.»

ژوزفین از شدت تحسین زبانش بند آمده است. سپس هدیه‌اش را به یاد می‌آورد و آن را به کارین می‌دهد: «تولدت مبارک!»

«اوه! اما من نمی‌خواستم به من هدیه بدهی، به تو که گفته بودم!» کارین در حالی که کاغذ را پاره می‌کرد، این را با لحنی متواضعانه گفت.

بعد از باز کردن بسته، لبخندی از رضایت زد: «ممنون! اوه! ممنونم ژوزفین. دقیقاً همان چیزی که می‌خواستم… چطور حدس زدی؟» او ادامه داد و نقش غافلگیری را بی‌نقص بازی کرد.

آینهٔ کوچک را برمی‌دارد، خودش را در آن نگاه می‌کند و لبخند می‌زند.

ژوزفین گفت: «آبی‌ها هم بودند، شاید آن‌ها را ترجیح می‌دادی؟»

کارین فریاد می‌زند: «وای نه! صورتی رنگِ من است. تو خیلی خوش‌سلیقه‌ای ژوزفین.»

ژوزفین در حالی که به این بازی ملحق می‌شود، زمزمه کرد: «تو این‌طور فکر می‌کنی؟»

«بله! سلیقه‌های ما یکی است.»

باغ پر از گل‌های رز است؛ ضیافتی برای چشم‌ها! باغ به آرامی به سمت خیابان سرازیر می‌شود. جلوی خانه، روی تراس، صندلی‌های باغی زیر چترِ آفتابیِ نارنجیِ معروف منتظر مهمانان هستند. میز چیده شده و میزِ گرد پر از خوراکی است. مادر کارین قبل از رفتن به سر کارش در ادارهٔ پست، همه چیز را آماده کرده است.

کارین در حالی که چشمانش از غرور می‌درخشید اعلام کرد: «ما چند نان سفارش دادیم، کیک تولد از نانواییِ محل است و مامان چند بطری کوچک نوشیدنی خریده است. خیلی گازدار است! از شربت پرتقال هم خوشمزه‌تر است، نه؟ یک تنوعِ خوب است.»

ژوزفین کاملاً موافق است. دیدن آن‌همه خوراکیِ چیده شده دهانش را آب می‌اندازد. اما قبل از لذت بردن، بهتر است سری به داخل خانه بزنند. کارین اصرار دارد که نگاهی به اطراف بیندازند.

با وقار و تشریفات، او در کنار دوستش در اتاق‌های خانهٔ سبز‌رنگی که این‌قدر درباره‌اش شنیده بود قدم می‌زند. این‌جا همه چیز شیک و جدید است؛ نه قدیمی، رنگ‌ورو‌رفته یا فرسوده مثل خانهٔ کشیش. اما در خانهٔ کشیش فضای بیشتری وجود دارد. در خانهٔ کارین اتاق‌ها پر از مبلمان هستند؛ همه جا اثاثیه روی هم انباشته شده و به سختی می‌توانی حرکت کنی.

ژوزفین با دقت هدایای کارین را تحسین می‌کند: لباس‌های عروسکی، میز آرایش، ژاکت بافتنی و کلاه. او همچنین اجازه دارد هدایای پدرِ کارین را ورانداز کند: جوراب، لوسیون، کراوات، یک جعبه صدف؛ همه چیز آن‌جاست، از جمله مسواک.

دیدن این شکوه و جلال، در واقع کمی ناامیدکننده است. آن‌ها باید نوعی درخشش مرموز یا زیبایی خاصی از خود ساطع می‌کردند. افسوس که این‌طور نیست: این فقط یک کراوات معمولی، جوراب معمولی و یک مسواک مثل هر مسواک دیگری است!

ژوزفین نگاهی خجالتی به کارین می‌اندازد که سرش را کمی به یک طرف کج کرده و با رضایتی عمیق لبخند می‌زند. آیا او نوری مخفی را در اطراف این اشیاء کشف کرده بود؟

او در حالی که به مسواک اشاره می‌کرد گفت: «حق داشتیم سبز را انتخاب کنیم.»

«بله!» ژوزفین موافقت می‌کند.

سپس آن‌ها به اتاق کارین می‌روند تا چند عروسک بردارند و به باغ بروند. ژوزفین بزرگ‌ترین عروسک را در دست دارد. این عروسک که لب داشتیم سبز را انتخاب کنیم.»

«بله!» ژوزفین موافقت می‌کند.

سپس آن‌ها به اتاق کارین می‌روند تا چند عروسک بردارند و به باغ بروند. ژوزفین بزرگ‌ترین عروسک را در دست دارد. این عروسک که لباس ملوانی به تن دارد و تق‌ها لبخند می‌زد.

کارین با جدیت توضیح می‌دهد: «از سنگ مصنوعی ساخته شده. خیلی قشنگ است، نه؟»

ژوزفین که ناگهان مجذوب ایده‌ای عجیب شده، کلاهِ بره و پیراهن عروسک بزرگ را برمی‌دارد، وارد حوضچه می‌شود و آن‌ها را تن پریِ دریایی می‌کند!

کارین با دهان باز و چشمان گشاده، مسحور به او خیره می‌شود: «تو دیوانه‌ای!»

سپس در حالی که ژوزفین را از کمر می‌گیرد، از خنده منفجر می‌شود. در عوض، شال قرمز عروسکش را دور گردن پریِ دریایی می‌پیچد و روبانی را به عنوان کمربند بالای دمِ او می‌بندد.

پریِ دریایی با این لباسِ مبدل کامل می‌شود. هر دو در حالی که از خنده روده‌بر شده‌اند، به آفرینش خود خیره می‌شوند.

پس از آن، آن‌ها زیر چتر آفتاب‌گیر آرام می‌گیرند، در حالی که کاملاً از خودشان راضی هستند.

کارین درِ بطری‌هایی را که صدای «هیس» می‌دهند، بدون اینکه قطره‌ای روی رومیزی گلدوزی‌شده بریزد باز می‌کند. او نان‌های کره‌ای، بیسکویت و در آخر، کیک مرنگ با خامه را تعارف می‌کند.

خورشید از میان چتر آفتابی، پرتوهای طلایی‌اش را بر بشقاب‌ها و لیوان‌ها می‌تاباند و نور خود را بر کارین و ژوزفین می‌گستراند. چهرهٔ کوچک و فرشته‌وار کارین تقریباً دگرگون شده است. ژوزفین مجذوب شده و با لذت به دوستش که لبخند می‌زند خیره می‌شود. هر دو کاملاً خوشحال هستند.

هر از گاهی نگاهی به جاده می‌اندازند. انگار بهشت است؛ ژوزفین احساس می‌کند روی ابری بالای دنیا شناور است.

با این حال، این روز کاملاً عادی است؛ یک روز کاری مثل هر روز دیگر. مردی با دوچرخه‌اش می‌گذرد، زنی با باری از بسته‌ها با عجله عبور می‌کند، و بچه‌ها می‌دوند یا پرسه می‌زنند.

ناگهان ژوزفین بازوی کارین را می‌گیرد و زمزمه می‌کند: «نگاه کن! آن‌جا را می‌بینی؟ کی دارد می‌آید؟»

گونل! در واقع گونل است که با دو کیسهٔ بزرگ آذوقه، یکی در هر دست، از راه می‌رسد. او آهسته راه می‌رود، اخمو و خسته به نظر می‌رسد. چه پیروزی بزرگی! کاش می‌توانست آن‌ها را ببیند.

دو دوست با هماهنگی و احساسی دلنشین، با صدای بلند سرود جوجه‌اردک‌های کوچک را می‌خوانند. گونل نمی‌تواند بدون شنیدن صدای آن‌ها… یا دیدنشان از آن‌جا رد شود.

در واقع او سرش را برمی‌گرداند و به سمت آن‌ها نگاه می‌کند. آن‌ها دست در دست هم، با تمام وجود آواز می‌خوانند، انگار حضور گونل ذره‌ای برایشان مهم نیست.

او دارد نزدیک‌تر می‌شود. کارین رو به ژوزفین می‌کند و با تمام وجود فریاد می‌زند: «یک تکهٔ دیگر از کیک تولدم میل داری؟»

ژوزفین با همان لحن جواب می‌دهد: «بله، لطفاً! خیلی خوشمزه است!»

«هر چقدر که بخواهی می‌توانی برداری!»

گونل می‌ایستد و قیافهٔ خشمگینی به خود می‌گیرد، اما آن‌ها وانمود می‌کنند ندیده‌اند و ریزریز می‌خندند.

وقتی گونل می‌رود، هر دو روی چمن دراز می‌کشند.

ایستگاه اتوبوس درست روبروست. درست همان موقع اتوبوسی از راه می‌رسد، می‌ایستد و یک پیرمرد و دو زن پیاده می‌شوند. راننده پایین می‌پرد، سیگاری روشن می‌کند و در حالی که به درختی تکیه داده، سیگار می‌کشد و به دو دختر کوچولو نگاه می‌کند.

آن‌ها خوشحال می‌شوند و لبخندهای بزرگی به او می‌زنند؛ راننده هم متشوند و لبخندهای بزرگی به او می‌زنند؛ راننده هم متقابلاً همین کار را می‌کند. آن‌ها از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجند!

سپس راننده دوباره روی صندلی‌اش می‌نشیند و اتوبوس حرکت می‌کم می‌شود: «به تو که گفتم: انگار روی تراس یک کافه نشسته‌ایم!»

نویسنده:
Submitted by admin2 on