ماریا گریپه
در این صفحه می توانید اطلاعاتی از لیست کتاب ها، مقالات، خبرهای مرتبط با ماریا گریپه را مشاهده کنید.
ژوزفین غرق در افکار تلخ و پریشان خویش است. او در مدرسه خیلی چیزها یاد میگیرد! چند روزی است که مرتباً به مدرسه میرود و از قبل میداند چگونه چند کلمهٔ ساده را بخواند. اما او در زنگ تفریح و ساعاتِ پس از کلاس، چیزهای بسیار بیشتری آموخته است. اینها پرسشهایی هستند که اهمیت و وزنی بهمراتب بیشتر دارند… سوالاتی ناگهانی که قبلاً هرگز به ذهنش خطور نکرده بودند.
دوشنبه, ۲ شهریور
انگار ژوزفین اصلاً نمیدانست یک معلم مدرسهٔ واقعی چه شکلی است! او مدتها بود که روی این موضوع دقیق شده بود و تمرکز میکرد... از همان زمانی که سال گذشته آن عکس را در مجلهٔ مصورِ مندی دید. هر هفته، مجلهای تازه برای مندی میرسید.
چهارشنبه, ۲۸ مرداد
اولین روز مدرسه است و دروازههای آن گشوده میشود. مامان و ژوزفین شانه به شانهٔ هم به سوی مدرسه گام برمیدارند. هوا بینهایت درخشان و زیباست؛ خورشید پرفروغ میدرخشد، حشرات در گوشهوکنار وزوز میکنند و نسیمی ملایم میوزد.
ژوزفین روبانی زرقوبرقدار به موهایش بسته و کفشهای نو و درخشانی به پا کرده است. ناگهان باد کمی شدت میگیرد و گردوغبار خاکی را از زمین بلند میکند. ژوزفین تا جایی که میتواند خود را عقب میکشد تا گردوغبار بر لباسهایش ننشیند و فوراً دستش را به سمت موهایش میبرد تا مطمئن شود روبان آراستهاش سر جایش محکم است.
دوشنبه, ۲۶ مرداد
کلارا و کلاس، کوذکان خردسالِ آلبرت شیشه گر، در دهکده ای دورافتاده از کشور سوئد زندگی می کنند. آن ها زندگی محقرانه ای دارند و روزهایشان در کارگاه پدر غرق در شگفتی از خلق کارهای زیبای او می گذرد.
پدر خانواده و کارش را عاشقانه دوست دارد و همه ی توجه خود را به کارش معطوف می کند در حالی که مادر، سوفیا، از این موضوع غمگین است و آرزو می کند روزی ثروتمند شوند و فرزندانش طعم یک زندگی مرفه را بچشند. روزها یکنواخت و توام با تنگدستی سپری می شود تا این که ...
دوشنبه, ۵ مهر