هوگو و ژوزفین - بخش ششم، هوگو

زمان انتشار: 1405/06/16 - 10:21

روز رو به پایان است. معلم با آموزش یک سرود تازه به دانش‌آموزانش، درس را به پایان می‌رساند: «سه جوجه‌اردک کوچک، یکی پس از دیگری، راه می‌روند…» ناگهان در باز می‌شود. آواز خواندن متوقف شده و همهٔ سرها برمی‌گردند. چهره‌ای آشنا در چارچوب در ظاهر می‌شود… برای ژوزفین آشناست، اما برای دیگران نه. دانش‌آموزان با حیرت به تازه‌وارد خیره می‌شوند. این پسر همان پسرِ کنار جاده است. معلم از جایش بلند می‌شود: «سلام! من شما را نمی‌شناسم. دنبال چه می‌گردید؟» پسر بدون ذره‌ای خجالت یا ترس وارد کلاس می‌شود: «دارم می‌آیم مدرسه. وقتش است!»

خانم ساند با لبخند جواب می‌دهد: «واقعاً؟ اما تو در کلاس من نیستی. معلمت کیست؟ اسمش را بگو تا ببرمت پیش او.» «مسأله این است که… می‌بینید، من او را نمی‌شناسم. رفتم آن‌جا، اتاق بغلی—» با انگشت شستش به اتاق مجاور اشاره می‌کند «—و آن خانم مرا فرستاد این‌جا.» همهٔ نگاه‌ها به او دوخته شده است. معلم کمی دستپاچه به نظر می‌رسد: «تا به حال مدرسه رفته‌ای؟» «خیر.» «مامانت روز اول مدرسه، وقتی اسم‌ها را می‌خواندند، آن‌جا نبود؟» نگاهی حاکی از نارضایتی با پاسخ همراه می‌شود: «آوردنِ مادر به مدرسه چه فایده‌ای دارد؟»

او برمی‌گردد، انگار می‌خواهد ببیند بقیه چه فکری می‌کنند. چشمان آبیِ فوق‌العاده‌ای دارد؛ نگاهی درخشان و دقیق. ژوزفین متوجه می‌شود که صورتش چقدر لاغر و رنگ‌پریده است. فقط پشت گردنش آفتاب‌سوخته و طلایی است—که با توجه به اینکه سرش همیشه روی تکه‌های چوب خم شده، تعجبی هم ندارد. خانم ساند بیش از پیش گیج شده است: «تو که هوگو اندرسون نیستی، هستی؟» پسر با اطمینان پاسخ می‌دهد: «دقیقاً!» و صورتش از غرور برق می‌زند.

معلم بلند می‌شود و می‌رود تا در را پشت سر این پسرکِ کنجکاو ببندد. آهسته قدم برمی‌دارد، انگار به خودش فرصتِ فکر کردن می‌دهد، و با ترکیبی از تعجب و سرگرمی به هوگو نگاه می‌کند. بالاخره گفت: «خب، هوگو اندرسون! این‌جایی؟ تو قطعاً در کلاس من بودی. داشتیم فکر می‌کردیم چه بلایی سرت آمده!» «اوه، واقعاً؟» خانم ساند اصرار می‌کند: «بله، چون… می‌بینی، خیلی دیر کرده‌ای.» هوگو با یک دست حرکت دادن، این نظر را رد می‌کند و با آرامش توضیح می‌دهد: «می‌خواستم زودتر بیایم، اما وقت نداشتم؛ سرم شلوغ بود. این مدرسه خیلی زود تعطیل می‌شود. من قبلاً دو یا سه بار آمده‌ام، اما وقتی رسیدم درها بسته شده بود.»

معلم که کم‌کم از تعجب درمی‌آید، آشکارا می‌خواهد به این مکالمهٔ عجیب پایان دهد: «بالاخره این‌جایی هوگو، این مهم‌ترین چیز است.» او اضافه می‌کند که امیدوار است در آینده هر روز او را مرتب ببیند؛ حالا که راه مدرسه را پیدا کرده، باید رفتن به کلاس برایش آسان‌تر باشد. هوگو با قاطعیت می‌گوید: «اوه، بعید می‌دانم راه را اشتباه بروم. فقط وقتم کم است، همین. می‌دانید، به موقع رسیدن کار آسانی نیست!» خانم ساند نگاهی به اطراف کلاس می‌اندازد تا ببیند آیا نیمکت خالی باقی مانده است یا نه. فقط صندلیِ کنار ژوزفین خالی است. ژوزفین با نگرانی از خود می‌پرسد آیا بالاخره کسی کنارش خواهد نشست؟

معلم انگار که با خودش حرف بزند زمزمه می‌کند: «شاید آن‌جا؟» اما هنوز تردید دارد. هوگو با گام‌های مصمم به سمت ژوزفین می‌رود: «سلام!» دستش را کاملاً باز به سمت او دراز می‌کند و ژوزفین دستش را در دست او می‌گذارد. همان‌طور که کنارش می‌نشیند اضافه می‌کند: «من این‌جا خیلی راحت خواهم بود.» خانم ساند تصمیم می‌گیرد چارهٔ دیگری نیست. اما هوگو دوباره بلند می‌شود: «من باید به همه سلام کنم. فکر می‌کنم این کارِ درست است.» و از میزی به میز دیگر می‌رود و با تک‌تک بچه‌ها دست می‌دهد.

بچه‌ها جدی و مؤدب نگاهش می‌کنند. هوگو هر بار اسمشان را می‌پرسد و خودش را معرفی می‌کند. از پسری می‌پرسد: «هی، یوهانسون! همانی هستی که کنار آسیاب زندگی می‌کنید؟» معلم که از رویدادها عقب مانده، بیهوده تلاش می‌کند مداخله کند: «بعداً در زنگ تفریح با هم آشنا می‌شوید. الان وقتش نیست، ما زمانی برای تلف کردن نداریم…» هوگو بدون اینکه مضطرب شود، حرف او را تصحیح می‌کند: «اول ادب را رعایت می‌کنند، درست است؟ باید خودت را معرفی کنی، مخصوصاً اگر چند روز اول آن‌جا نبوده باشی.»

سپس خطاب به یک دختر می‌گوید: «عمهٔ شما همان کسی نیست که در کارویک کنار نهر زندگی می‌کند؟ نه؟ آه! فکر کردم…» او بی‌تفاوت به مسیرش ادامه می‌دهد: «تو دقیقاً شبیه پیرزنِ اهل نوراسا هستی. مادربزرگت نیست؟ نه؟ مهم نیست.» هر جا که می‌رود، شباهت‌هایی پیدا می‌کند؛ پیوندهای خانوادگی‌ای که هیچ‌وقت درست از آب درنمی‌آیند! خانم ساند بیهوده تلاش می‌کند حرفش را قطع کند، اما غیرممکن است. وقتی بالاخره کنار ژوزفین می‌نشیند، معلم دیگر طاقتش طاق می‌شود: «بیا عجله کنیم! هوگو، کتاب‌هایت را به تو می‌دهم.» هوگو نگاهی دلسوزانه به او می‌اندازد: «لازم نیست این‌قدر نگران باشید خانم. عجله‌ای نیست، کلی وقت داریم. شما از ماشین آتش‌نشانی هم قرمزتر شده‌اید!»

این حرف هیچ کمکی به آرامش او نمی‌کند. صدای خانم ساند بالا می‌رود: «هوگو! چرا کیفت را روی شانه‌ات نگه داشته‌ای؟ آن را زمین بگذار و مثل هم‌کلاسی‌هایت به پشت صندلی آویزان کن.» هوگو می‌پذیرد و با اطاعت، بندهای کیفِ به‌طرز عجیبی بزرگش را بالا می‌کشد.

ناگهان صدای برخورد مهیبی سکوت کلاس را می‌شکند! درِ کیف که درست بسته نشده بود ناگهان باز می‌شود و انبوهی از پوست درخت، تکه‌های چوب، علف و سنگریزه در اتاق پخش و پلا می‌شود؛ هر چیزی که می‌شد از کنار جاده یا جنگل جمع کرد، روی زمین می‌ریزد. بچه‌ها مات و مبهوت می‌مانند، زبانشان بند آمده! اما در اطراف هوگو که چمباتمه زده، فقط صدای جیرجیر و زمزمه‌های خفه به گوش می‌رسد. او در میان گنجینه‌هایش غوطه‌ور است. ژوزفین به او کمک می‌کند آن‌ها را جمع کند. ادوین پترسون به کمک می‌آید و دو پسر دیگر هم به دنبالش می‌رسند. همهٔ بچه‌ها از جا بلند می‌شوند، اما معلم جلویشان را می‌گیرد: «دیگر بس است!»

هوگو با دقت وسایلش را جمع می‌کند؛ نمی‌خواهد چیزی را از دست بدهد. چند بار با لحنی آرام و متین زمزمه می‌کند: «یک‌جایی یک تکه چوبِ ارس داشتم. از بوی خوبش می‌شود فهمید… آه! اینجاست! بو کنید بچه‌ها، خیلی بوی خوبی دارد، نه؟» چوب ارس در کلاس دست به دست می‌شود و همه بوی آن را حس می‌کنند. خانم ساند با لحنی ضعیف مداخله می‌کند: «کتاب‌هایتان را بردارید تا درس را ادامه دهیم، وقتش رسیده است.» هوگو سرش را از میان نیمکت‌ها بالا می‌آورد تا اعلام کند کارش زیادی طول نخواهد کشید و تقریباً تمام شده است: «چند تا بلوط و کمی چوبِ سخت… می‌دانید، از آن‌هایی که سوت‌های خیلی خوبی می‌سازند.»

بالاخره تمام گنجینه‌هایش روی نیمکت انباشته می‌شود. با دقت آن‌ها را یکی‌یکی مرتب می‌کند و مطمئن می‌شود چیزی از قلم نیفتاده، قبل از اینکه دوباره در کیفی که هرگز نباید از آن بیرون می‌آمدند، دفنشان کند. خانم ساند با آسودگی ناپدید شدن آن‌ها را تماشا می‌کند. می‌گوید: «فکر می‌کردم از کیف برای حمل کتاب و دفتر استفاده می‌شود.» هوگو با عصبانیت پاسخ می‌دهد: «برای همه چیز جا هست!» سپس معلم کتاب‌ها را به او می‌دهد و توصیه می‌کند از آن‌ها خوب مراقبت کند: «این‌ها باید جلد شوند.»

هوگو با علاقه‌ای فراوان آن‌ها را ورق می‌زند. تصاویر را با جزئیات بررسی می‌کند و بلافاصله نظرش را می‌گوید: «خیلی قشنگ است که می‌توانی این‌طور طراحی کنی، اما برای سلیقهٔ من زیادی تخت است. وقتی چوب را می‌تراشی، حداقل یک چیزِ ملموس در دست داری.» خانم ساند چندین بار دهانش را باز می‌کند و دوباره می‌بندد؛ درست مثل ماهی‌ای که از آب بیرون افتاده باشد! در نهایت هوگو را ساکت می‌کند تا بتواند خودش صحبت کند.

او می‌گوید هوگو باید یاد بگیرد که در مدرسه بچه‌ها ساکت می‌نشینند و گوش می‌دهند؛ معلم صحبت می‌کند و دانش‌آموزان فقط به سؤالاتی که از آن‌ها پرسیده می‌شود پاسخ می‌دهند. هوگو با دقت گوش می‌دهد، هم متعجب و هم ناباور: «خنده‌دار است. هیچ منطقی ندارد!» معلم می‌پرسد: «منطقی نیست؟ چرا؟» «چطور می‌توانیم در مورد چیزی که نمی‌دانیم پاسخ بدهیم و صحبت کنیم؟ این هیچ معنایی ندارد. این ما هستیم که باید از شما سؤال بپرسیم!»

خانم ساند با صبر و حوصله توضیح می‌دهد که وقتی هوگو به طور جدی شروع به کار کند، اوضاع را بهتر درک خواهد کرد: «و حالا، آیا می‌توانیم سرود زیبایمان را از سر بگیریم؟» موهایی را که روی پیشانی‌اش ریخته بود کنار می‌زند، جلوی هارمونیوم می‌نشیند و شروع به نواختن آهنگی می‌کند که بچه‌ها خوب می‌شناسند. هوگو، طبق معمول، نظرش را می‌گوید: «اصلاً بد نیست. اما اگر با آکاردئون نواخته می‌شد بهتر بود. خانم، شما آکاردئون زدن بلدید؟ باید صدای آکاردئونِ پدرم را بشنوید! فوق‌العاده است. من هم بلدم آکاردئون بزنم.»

خانم ساند اعتراف می‌کند که هرگز به آکاردئون دست نزده است و هوگو سخاوتمندانه پیشنهاد می‌دهد فردا آکاردئون خودش را بیاورد. معلم تشکر می‌کند اما اعلام می‌کند در مدرسه همان هارمونیوم کافی است. هوگو می‌پذیرد: «باشه! هرچه شما بگویید. ما همین را قبول می‌کنیم.» پس از آن، در سکوت گوش می‌دهد. لحظه‌ای بعد، دستش را در جیبش فرو می‌برد، شیء کوچکی بیرون می‌آورد و آن را جلوی ژوزفین می‌گذارد. زمزمه می‌کند: «این همان ترولی است که در موردش به تو گفته بودم. بگیرش، مال تو.»

روزهای بعد برای معلم پرماجرا و بسیار سخت است. هوگو و ژوزفین هر روز صبح دیر می‌رسند. خانم ساند آن‌ها را سرزنش می‌کند و ژوزفین شدیداً احساس گناه می‌کند. در واقع او ترجیح می‌دهد از این دیر رسیدن‌ها اجتناب کند، اما چگونه می‌تواند؟ علاوه بر این، هوگو به هیچ وجه به سرزنش‌های معلم توجهی ندارد؛ آن‌ها برای او هیچ معنایی ندارند. او در پاسخ به انتقادات می‌گوید: «می‌دانید، پیدا کردن وقتِ کافی برای همه چیز آسان نیست!»

ژوزفین و هوگو هر روز با هم راهی مدرسه می‌شوند. با اینکه از مدتی قبل حرکت می‌کنند، عملاً غیرممکن است در طول مسیر همهٔ چیزهایی را که توجه هوگو را جلب می‌کند بررسی کنند و به موقع به کلاس برسند. هوگو همیشه روز را با جستجوی کامل برای چیزی که آن را «چوبِ همه‌منظوره» می‌نامد شروع می‌کند… ژوزفین هم در این جستجو به او کمک می‌کند. این کمترین کاری است که می‌تواند در ازای ترولی که هوگو به او داده انجام دهد؛ او نام مجسمه را «ترولی» گذاشته و این گران‌بهاترین گنجینه‌اش است. چقدر لذت‌بخش است که با هوگو در دل جنگل بدوی! او هوا را بو می‌کشد، بوی حیوانات وحشی را حس می‌کند و نام هر درخت و گلی را می‌داند. چه با چشم و چه با بویایی، هرگز اشتباه نمی‌کند. همیشه می‌گفت: «بدون دماغت، خیلی دور نمی‌روی!»

هوگو پس از جمع‌آوری چوبِ مورد نیازش، به جاده برمی‌گردد، چاقویش را بیرون می‌آورد و شروع به تراشیدن می‌کند. هیچ راهی برای عجله کردن او وجود ندارد و ژوزفین هم هیچ میلی ندارد تنها به راهش ادامه دهد. این یک مشکل واقعی است! خانم ساند دیگر هیچ انعطافی نشان نمی‌دهد؛ هر روز چهره‌اش جدی‌تر و سخت‌گیرانه‌تر می‌شود.

یک روز صبح، وقتی ژوزفین و هوگو طبق معمول یک ساعت دیرتر در راهرو قدم می‌زدند، صدای آواز خواندن را از کلاس شنیدند. هوگو با طعنه گفت: «دوباره آن آهنگ مسخره! آن سرودِ جوجه‌اردک کوچک خیلی مسخره است. بیا صبر کنیم سرودشان تمام شود، بعد برویم داخل.» اما ژوزفین نظر دیگری دارد: هنگام خواندن سرود، همهٔ دانش‌آموزان دور هارمونیوم دایره می‌زنند و پشتشان به در است. معلم هم که در مرکز دایره است نمی‌تواند ببیند چه اتفاقی می‌افتد. اگر هر دو بتوانند بی‌صدا به گروه بپیوندند، خانم ساند ممکن است فکر کند از همان اول آن‌جا بوده‌اند. هوگو این ایده را تأیید می‌کند.

خیلی آرام زبانهٔ در را می‌چرخانند. تمام کلاس آواز اردک را با صدای بلند می‌خوانند؛ هیچ‌کس به دری که بی‌صدا پشت سرشان بسته می‌شود نگاه نمی‌کند. آن‌ها روی نوک پا، بدون اینکه کسی متوجه شود، میان دیگران می‌لغزند و با چهره‌ای معصوم و آرام شروع به خواندن می‌کنند… همه چیز خوب پیش می‌رفت، اگر هوگو تکه‌های چوبش را کنار می‌گذاشت! اما نه، او همچنان به تراشیدن ادامه می‌دهد—البته با متدی حساب‌شده. این بار قرار است یک سوت ساخته شود.

ناگهان در میان هم‌خوانی، صدای گوش‌خراشی در فضای کلاس می‌پیچد! خانم ساند پشت هارمونیوم دست از نواختن می‌کشد. سکوت عجیبی حکم‌فرما می‌شود. با اخم می‌پرسد: «کی این کار را کرد؟» هوگو پاسخ می‌دهد: «من! دارم سوتم را امتحان می‌کنم… ببینم می‌توانم نت‌های بالا را بشنوم یا نه، فهمیدید؟» معلم بلند می‌شود؛ اصلاً خوشحال به نظر نمی‌رسد. نگاهش از ژوزفین به هوگو می‌افتد: «آه! هر دوی شما این‌جا هستید! بالاخره! این نمایش دیگر کافی است. صبر من تمام شده!»

او به دانش‌آموزان دستور می‌دهد به نیمکت‌هایشان برگردند، همه به جز هوگو و ژوزفین. دست آن‌ها را می‌گیرد و به راهرو می‌برد. خانم ساند واقعاً ناراحت به نظر می‌رسد. عصبانی است و می‌گوید اگر قرار است هر روز صبح و هر ساعتی که دلشان خواست سر کلاس حاضر شوند، بهتر است اصلاً در خانه بمانند: «دفعهٔ بعد شما را پیش پدر و مادرتان برمی‌گردانم. یک بار برای همیشه بدانید که مدرسه از همه چیز مهم‌تر است. می‌فهمید؟» ژوزفین سرش را پایین می‌اندازد؛ بسیار شرمنده است. هوگو با دقت گوش می‌دهد، اما نمی‌تواند سکوت کند. با نگاهی نگران، مستقیماً به معلم خیره می‌شود: «خیلی چیزها هستند که باید قبل از بقیهٔ کارها اتفاق بیفتند. می‌دانید، پیدا کردنِ مسیر کار آسانی نیست.»

چهرهٔ جدی خانم ساند کمی نرم‌تر می‌شود. به نظر می‌رسد بیشتر متفکر شده تا عصبانی: «می‌فهمم. اما این بهانه نمی‌شود. هوگو، عزیزم، لطفاً مرا درک کن: من نمی‌توانم این تأخیرها را بپذیرم.» نگاهش به ژوزفین می‌افتد: «نمی‌توانستی به هوگو کمک کنی و زمان را به او یادآوری کنی؟ این بسیار بهتر از این بود که با هم دیر برسید!» هوگو بدون اینکه به ژوزفین فرصت پاسخ بدهد، مداخله می‌کند: «او دارد هر کاری از دستش برمی‌آید انجام می‌دهد، اما می‌بینید که کنار آمدن با من اصلاً آسان نیست!»

معلم در حالی که به سختی لبخندش را پنهان می‌کند ادامه می‌دهد: «هوگو، تو قطعاً باید مدرسه را جدی‌تر بگیری. این ضروری است.» هوگو که عمیقاً آزرده به نظر می‌رسد، صاف می‌ایستد. شست‌هایش را در بند شلوار سبز سیبی‌رنگش فرو می‌کند و معترضانه می‌گوید: «اما من مدرسه را جدی می‌گیرم! من همه چیز را در زندگی جدی می‌گیرم!» خانم ساند با ملایمتی غیرمنتظره پاسخ می‌دهد: «هوگو، شکی ندارم. در این صورت، مطمئناً می‌توانی ترتیبی بدهی که دیگر هر روز صبح دیر نکنی. فقط باید کمی درباره‌اش فکر کنی.»

هوگو سرش را می‌خاراند؛ خجالت‌زده و تا حدودی دستپاچه به نظر می‌رسد. بعد از لحظه‌ای، صاف می‌ایستد و برقی در چشمان آبی‌اش می‌درخشد: «باشه خانم. درست می‌گویید، نکتهٔ خوبی گفتید. سعی‌ام را می‌کنم!» دست راستش را از جیبش بیرون می‌آورد و آن را کاملاً باز به سمت معلم می‌گیرد. آن‌ها با جدیت و محکم با هم دست می‌دهند و به این ترتیب توافق خود را محکم می‌کنند.

کارین کمی حسادت می‌کند. هوگو روی اعصاب اوست؛ دلش می‌خواهد ژوزفین را کاملاً برای خودش داشته باشد. با این حال، آن‌ها همیشه در زنگ تفریح با هم هستند. هوگو پیش پسرها می‌ماند؛ به آن‌ها تراشیدن چوب را یاد می‌دهد و همه دورش جمع می‌شوند—نه فقط هم‌کلاسی‌هایش، بلکه بچه‌های بزرگ‌تر هم می‌آیند. کارین فکر می‌کند ژوزفین بیش از حد به هوگو توجه نشان می‌دهد. هر بار که ژوزفین از او یاد می‌کند، اخم غلیظی صورت گرد کارین را تیره می‌سازد. او فقط سعی دارد ژوزفین را از این فرد ناخواسته دور کند.

البته او هیچ‌وقت حرف بدی دربارهٔ هوگو نمی‌زند؛ این در سبک رفتاری او نیست. فقط متعجب است. چه چیزی در این پسر وجود دارد که این‌قدر جلب توجه می‌کند؟ او هیچ چیز خوشایندی در او نمی‌بیند! اما دیگران چنین نظری ندارند. نگاه‌های حسرت‌بار بقیه، هوگو و ژوزفین را هنگام برگشت به خانه دنبال می‌کند. بسیاری از بچه‌ها دوست داشتند در مسیر جادهٔ آن‌ها زندگی کنند. علاوه بر این، ژوزفین احساس امنیت می‌کند و حتی احترام خاصی دور و برش احساس می‌شود؛ چه کسی جرئت دارد جلوی هوگو او را مسخره کند؟

حتی گونل هم ساکت می‌ماند. البته وقتی با ژوزفین روبرو می‌شود، برق شیطانی در چشمانش می‌درخشد، اما همین و بس. ستارهٔ اقبال گونل، با وجود کیسه‌های آب‌نباتش، رو به افول است. او گاهی خود را تنها و منزوی در وسط حیاط می‌بیند؛ زیرا باید اعتراف کرد که هوگو نه برای شیرینی‌ها ارزش قائل است و نه برای کسی که آن‌ها را پخش می‌کند. با تحقیر می‌گفت: «به دندان‌ها می‌چسبد!» در عوض، او برگ‌های ترشک وحشی و صمغ کاج تعارف می‌کند که بی‌نهایت اصیل‌تر است.

زندگی زیباست. ژوزفین دیگر احساس طردشدگی نمی‌کند؛ او عضوی از کلاس است، کارین دوست اوست، و بالاتر از همه، هوگو هم هست—هوگو که حضور درخشانش دنیای ژوزفین را دگرگون کرده است.

نویسنده:
Submitted by admin2 on