یکی بود، یکی نبود. پیرمردی بود که با یک گربه نر و یک خروس زندگی میکرد. روزها پیرمرد برای کار و هیزمشکنی به دل جنگل میرفت، گربه برایش غذا میبرد و خروس هم در خانه میماند تا نگهبان خانه باشد.
از قضا، روباهی مکار از آن حوالی میگذشت. روباه زیر پنجره نشست و بنا کرد به خواندن:
«قوقولی قوقو خروس جان!
ای خروس تاجطلایی!
سرت رو از پنجره بیار بیرون،
تا بهت یه نخود بدم!»
خروس با شنیدن آواز، پنجره را باز کرد، سرش را بیرون آورد تا ببیند چه کسی دارد میخواند. روباه هم امان نداد؛ خروس را با پنجههایش گرفت و ربود تا او را شامِ شب خود کند! خروس فریاد برآورد و داد و فغان راه انداخت: «آی مردم! روباه من را گرفت! من را برد پشت جنگلهای تاریک، به سرزمینهای دوردست، به دیار غریب، پشت هفت کوه و هفت دریا، به شهر نارسیده! گربهجان، گربه نره، بیا به دادم برس!»
گربه که در مزرعه مشغول رفتوآمد بود، صدای خروس را شنید و با تمام توان دوید. به روباه رسید، خروس را از چنگش درآورد و به خانه بازگرداند. گربه به او گفت: «ای خروس سربههوا! مگه نگفتم سرت رو از پنجره بیرون نکن و گول روباه رو نخور؟ اون میخواد تو رو بخوره و حتی یه تیکه استخون هم ازت باقی نذاره!»
فردا دوباره پیرمرد برای کار به جنگل رفت و گربه هم برایش غذا برد. پیرمرد موقع رفتن به خروس سپرد که مراقب خانه باشد و مطلقاً به پنجره نزدیک نشود. اما روباه که چشمش دنبال گوشتِ لذیذ خروس بود، همان اطراف کمین کرده بود. آمد زیر پنجره و دوباره زد زیر آواز:
«قوقولی قوقو خروس جان!
ای خروس تاجطلایی!
سرت رو از پنجره بیار بیرون،
تا بهت نخود بدم، گندم بدم!»
خروس بدون اینکه حرفی بزند، ساکت در خانه راه میرفت. روباه دوباره شعرش را خواند و اینبار یک نخود از پنجره به داخل پرت کرد. خروس نخود را خورد و گفت: «نه روباه مکار! تو نمیتونی من رو گول بزنی! تو میخوای من رو بخوری و حتی یه استخون هم برام باقی نذاری!»
روباه گفت: «این چه حرفیه خروسجان! مگه من دیوانهام تو رو بخورم؟ من فقط میخوام مهمونم بشی، بیای ببینی من چطور زندگی میکنم و چیزهای قشنگم رو ببینی!» و بعد دوباره خواند:
«قوقولی قوقو خروس جان!
ای خروس تاجطلایی و سرِ براق!
سرت رو از پنجره بیار بیرون،
بهت نخود دادم، گندم هم میدم!»
خروس تا آمد از پنجره نگاهی بیندازد، باز در چنگال روباه اسیر شد. خروس جیغ و داد راه انداخت و فریاد زد: «روباه من رو برد! برد پشت جنگلهای تاریک، پشت انبوه درختها، بالای صخرههای تیز و کوههای بلند! روباه میخواد من رو بخوره و هیچی ازم باقی نذاره!»
گربه در مزرعه صدا را شنید، شتافت و به دنبال روباه دوید، خروس را پس گرفت و به خانه آورد: «مگه بهت نگفتم پنجره رو باز نکن و بیرون رو نگاه نکن؟ روباه تو رو میخوره و یه استخون هم ازت باقی نمیذاره! خوب گوشات رو باز کن، ما فردا راهی یه جای دورتر میشیم!»
روز بعد، پیرمرد باز به کار رفت و گربه برایش نان برد. روباه باز خرامانخرامان زیر پنجره آمد و همان آواز را سر داد. سه بار خواند، اما خروس جم نخورد و ساکت ماند. روباه گفت: «چی شده؟ نکنه لنگه کفش تو گلوت گیر کرده و لال شدی؟!»
خروس گفت: «نه روباه! تو نمیتونی من رو گول بزنی، من از پنجره بیرون رو نگاه نمیکنم.»
روباه یک نخود و چند دانه گندم از پنجره به داخل انداخت و باز خواند:
«قوقولی قوقو خروس جان!
ای خروس تاجطلایی و سرِ براق!
سرت رو از پنجره بیار بیرون،
من اتاقهای بزرگ دارم،
گوشه به گوشهش پیمانه پیمانه گندمه!
بخور و سیر شو، من کاری بهت ندارم!»
و بعد اضافه کرد: «اگه فقط یک لحظه نگاه کنی، میبینی چه گنجهایی دارم! خودت رو نشون بده خروس جان! بس کن، اینقدر حرفهای این گربه رو باور نکن. اگه میخواستم بخورمت که تا حالا صد بار خورده بودمت! من واقعاً تو رو دوست دارم، میخوام دنیا رو بهت نشون بدم، بهت عقل و حکمت یاد بدم و بهت بگم چطور باید زندگی کنی. فقط یه لحظه خودت رو نشون بده، من میرم اون گوشه میایستم!» و بعد خودش را به دیوار چسباند.
خروس روی نیمکت پرید تا از دور نگاهی بیندازد و ببیند آیا روباه واقعاً رفته است یا نه. همین که سرش را اندکی از پنجره بیرون آورد، روباه مکار با پنجههایش او را قاپید و تمام!
خروس باز هم همان آواز و فریاد کمک را سر داد، اما اینبار گربه بسیار دور بود و صدایش را نشنید. روباه خروس را برد زیر درخت کاج و او را تا ته خورد؛ طوری که فقط پر و دمِ خروس ماند که باد آنها را با خود برد.
گربه و پیرمرد وقتی به خانه برگشتند، اثری از خروس ندیدند. هرچقدر هم که غصه خوردند و زاری کردند فایدهای نداشت؛ در نهایت گفتند: «این عاقبت کسیه که به حرف بقیه گوش نمیکنه.»
