گروه مترجمان کتابک

در این صفحه می توانید اطلاعاتی از لیست کتاب ها، مقالات، خبرهای مرتبط با گروه مترجمان کتابک را مشاهده کنید.

در مدرسه، بچه‌ها دارند برای جشن کریسمس آماده می‌شوند. هوگو و ژوزفین یک دقیقه هم وقت سر خاراندن ندارند! آهنگ‌های جدید باید یاد گرفته و تمرین شوند. هوگو یک درخت صنوبر زیبا را برید و با کمک ژوزفین آن را تا مدرسه کشاند. بعد هم طبق دستورالعمل‌های خانم ساند، باید آن را تزئین می‌کردند و شیرینی‌ها و کراکرهای کریسمس را از آن می‌آویختند. زمان میان تمام این مقدمات مثل برق و باد می‌گذرد و سیزدهم دسامبر خیلی سریع نزدیک می‌شود.
چهارشنبه, ۸ مهر
یکی بود، یکی نبود. در یک مزرعه، بز و قوچی با هم زندگی می‌کردند. روزگار را به خیر و خوشی و در صلح و صفا می‌گذراندند؛ یک مشت علف خشک را با هم نصف می‌کردند و اگر روزی هم از شانس بد، چنگک کشاورز به پهلوی یکی‌شان می‌خورد، همه‌اش زیر سر واسکا، همان گربه خانه بود! این واسکا ان‌قدر دزد و رند بود که هر ساعت دنبال شکار و کش‌رفتن چیزی می‌گشت؛ کافی بود ببیند چیزی یک‌جا افتاده، آن‌وقت تا کش نمی‌رفت دل‌درد می‌گرفت!
دوشنبه, ۶ مهر
در زمستان، هوا در سوئد برای مدتی طولانی تاریک است و خورشید خیلی دیر طلوع می‌کند. اما این موضوع مانع از آن نمی‌شود که هوگو کله‌سحر خودش را به خانه کشیش نرساند. او در آشپزخانه کنار مندی و ژوزفین صبحانه می‌خورد و بعد، هر دو با هم به مدرسه می‌روند. پدر ژوزفین این تصمیم را گرفت تا دخترش مجبور نباشد در تاریکی تنها راه برود؛ و البته به این دلیل که هوگو، که راهی طولانی را از میان جنگل می‌آمد، وقتی به خانه کشیش می‌رسید واقعاً گرسنه بود. بعضی وقت‌ها عصرها هم همراه ژوزفین به خانه می‌آمد و قبل از برگشتن، یک فنجان شکلات داغِ دلچسب می‌نوشید.
دوشنبه, ۶ مهر
یکی بود، یکی نبود. پیرمرد و پیرزنی با هم زندگی می‌کردند. این زن و شوهر نه پسری داشتند و نه دختری؛ تنها همدم و یاورشان یک گربه نر خاکستری بود. این گربه برایشان آب و نان جور می‌کرد؛ سمور، سنجاب، کبک، تیهو و انواع و اقسام جانوران را شکار می‌کرد و برای آن‌ها می‌آورد. روزگار گذشت و گربه خاکستری پیر و ازکارافتاده شد. روزی پیرزن به پیرمرد گفت: «پیرمرد! چرا این گربه رو نگه داشتیم؟ بی‌خود و بی‌جهت بالای تنور لم داده و فقط جا تنگ کرده!» پیرمرد گفت: «خب باهاش چی‌کار کنیم؟»
یکشنبه, ۵ مهر
یکی بود، یکی نبود. دهقانی بود که گربه‌ای داشت؛ اما چه فایده که گربه بسیار تنبل و بی‌عرضه بود. دهقان بالاخره از دست او خسته شد. کمی فکر کرد، بعد گربه را داخل گونی انداخت، درش را محکم بست و برد به دل جنگل. وقتی به جنگل رسید، گونی را همان‌جا روی زمین انداخت و رفت؛ با خودش گفت: «بذار همین‌جا تلف بشه!» گربه راه افتاد و همین‌طور که قدم می‌زد، به کلبه‌ای رسید که روزگاری خانه یک جنگلبان بود. رفت بالا و توی شیروانی کلبه لم داد. هر وقت گرسنه‌اش می‌شد، می‌رفت توی جنگل، موش و پرنده‌ای شکار می‌کرد، دلی از عزاداری درمی‌آورد و دوباره برمی‌گشت توی شیروانی؛ خلاصه، غمِ عالم هم به دلش نبود!
شنبه, ۴ مهر
بخش یازده‌ام حالا تمام مدرسه می‌داند که پدر هوگو در زندان است. همه دانش‌آموزان در این‌باره پچ‌پچ می‌کنند. بعضی‌ها حتی نظراتشان را با صدای بلند اعلام می‌کنند؛ مثلاً گونل. او با خوشحالی به هر کسی که بشنود می‌گوید: «می‌دانستم! از همان اول می‌دانستم!» یکی از تحسین‌کنندگانش می‌پرسد: «از کجا فهمیدی؟ کی به تو گفت؟» - اوه! معلوم بود دارد چیزی را پنهان می‌کند. کاملاً واضح بود؛ من فوراً حسش کردم!
چهارشنبه, ۱ مهر
یکی بود، یکی نبود. پیرمردی بود که با یک گربه نر و یک خروس زندگی می‌کرد. روزها پیرمرد برای کار و هیزم‌شکنی به دل جنگل می‌رفت، گربه برایش غذا می‌برد و خروس هم در خانه می‌ماند تا نگهبان خانه باشد. از قضا، روباهی مکار از آن حوالی می‌گذشت. روباه زیر پنجره نشست و بنا کرد به خواندن: «قوقولی قوقو خروس جان! ای خروس تاج‌طلایی! سرت رو از پنجره بیار بیرون، تا بهت یه نخود بدم!»
دوشنبه, ۳۰ شهریور
مدرسه امروز تعطیل است. کلاس‌ها نیاز به نظافت کامل دارند و برای همین دانش‌آموزان امروز تعطیل هستند. بابا قرار است به شهر برود و چون ژوزفین وقتش آزاد است، به او پیشنهاد می‌دهد که همراهش برود. او چندین کار مهم دارد که باید به آن‌ها برسد و ژوزفین هم از این فرصت استفاده می‌کند تا به دندان‌پزشکی و آرایشگاه برود.
دوشنبه, ۳۰ شهریور
در کلاس ژوزفین، می-لیز زیباترین و بریت خوش‌قیافه‌ترین است. این دو جدایی‌ناپذیرند؛ رازهایی با هم دارند که هیچ‌کس دیگری اجازه ندارد از آن‌ها مطلع شود. یک روز صبح، ژوزفین خیلی زود به مدرسه رسید. امروز کلاس یک ساعت دیرتر شروع می‌شود، اما ژوزفین فراموش کرده بود. او تازه وقتی وارد حیاط شد، موضوع را به خاطر آورد. وقتی زنگ کلاس‌های دیگر به صدا درمی‌آید، او تنها بیرون می‌ماند. باد می‌وزد و هوا سرد است؛ بنابراین بعد از چند دقیقه به داخل مدرسه برمی‌گردد.
چهارشنبه, ۲۵ شهریور
امروز صبح در مدرسه، وقت درس خواندن است. دانش‌آموزان نشسته‌اند و کتاب‌هایشان جلویشان باز است. آن‌ها یک صفحه کامل برای خواندن دارند؛ صفحه‌ای که در خانه آماده کرده‌اند و این کار بدون چالش هم نیست. موجی از حواس‌پرتی کلاس را فرا می‌گیرد و توجه‌ها کم می‌شود. در راهرو سر و صدا، صدای تق‌تق و فریاد به گوش می‌رسد. با وجود بسته بودن درها، هیاهوی فزاینده، فضای شاد کلاس را مختل می‌کند. بیرون در حیاط، دانش‌آموزان بزرگ‌تر فریاد می‌زنند و دعوا می‌کنند. واضح است که کار کردن در این شرایط غیرممکن است.
شنبه, ۲۱ شهریور
در جنگلی که از کرانه‌های رودخانه‌ی «گودنو» در شمال یوتلند تا فرسنگ‌ها در دل سرزمین پیش می‌رود، نه‌چندان دور از آن جویبار زلال، پشته‌کوه بزرگی سر برآورده که چون دیواری دیار جنگل را شکافته است. رو به باخترِ این پشته، نه‌چندان دور از رود، مزرعه‌ای برپاست؛ محصور در خاکی چنان کم‌ مایه که ریگ‌های بیابان از میان خوشه‌های لاغر گندم و چاودار به چشم می‌زنند. سال‌ها می‌گذشت و مردمانِ آن خانه‌ی محقر با سادگی روزگار می‌گذراندند؛ سه گوسفند داشتند، خوکی ماده و دو گاو. روزیِ خود را به خرسندی می‌یافتند و جام خرسندی‌شان لبریز بود.
چهارشنبه, ۱۸ شهریور
روز بزرگ فرا رسیده است؛ روزی که ژوزفین به خانهٔ کارین می‌رود تا زیر چترِ نارنجی، شربت پرتقال بنوشد. چهارشنبه، دهم اکتبر، تاریخ مهمی در زندگی خانوادگی کارین است. این روز، روز تولد اوست: در دهم اکتبر، او هفت‌ساله می‌شود و اتفاقاً طبق تقویم، روزِ نام‌گذاری پدرش—که نامش هیالمار است—دقیقاً در همان روز قرار دارد. چه تصادف فرخنده‌ای!
چهارشنبه, ۱۸ شهریور
پیرمرد و پیرزنی بودند؛ پیرمرد خروسی داشت و پیرزن ماکیانی. روزی برای یافتن طعمه بر تل خاکروبه‌ای رفتند. خروس خوشه‌ای گندم یافت و ماکیان غلافِ خشخاشی. پیرمرد گندم را کوفت و آرد کرد، پیرزن نیز دانه‌های خشخاش را زدود، بکوفت و با عسل و آردِ اندک درآمیخت و پیراشکی خوش‌طعمی پخت. اما از بینوایی، نه اجاقی داشتند و نه آتشی؛ پس پیراشکی را پشت پنجره‌ی کلبه نهادند تا با گرمای آفتاب پخته شود. تحلیل قصه «روباه و گرگ پیراشکی می دزدند»؛ اثر الکساندر آفاناسیف
دوشنبه, ۱۶ شهریور
روز رو به پایان است. معلم با آموزش یک سرود تازه به دانش‌آموزانش، درس را به پایان می‌رساند: «سه جوجه‌اردک کوچک، یکی پس از دیگری، راه می‌روند…» ناگهان در باز می‌شود. آواز خواندن متوقف شده و همهٔ سرها برمی‌گردند. چهره‌ای آشنا در چارچوب در ظاهر می‌شود… برای ژوزفین آشناست، اما برای دیگران نه. دانش‌آموزان با حیرت به تازه‌وارد خیره می‌شوند. این پسر همان پسرِ کنار جاده است. معلم از جایش بلند می‌شود: «سلام! من شما را نمی‌شناسم. دنبال چه می‌گردید؟» پسر بدون ذره‌ای خجالت یا ترس وارد کلاس می‌شود: «دارم می‌آیم مدرسه. وقتش است!»
دوشنبه, ۱۶ شهریور
روز بعد، ژوزفین مشتاق و بی‌صبر برای رفتن به مدرسه بود. جعبهٔ تصویرهایش را برداشت و تمام راه را دوید. هوا زیبا و حتی گرم بود. خورشید می‌درخشود؛ با اینکه سپتامبر رو به پایان بود، هوا درست مثل تابستان می‌ماند. پروانه‌ها در هوا بال‌بال می‌زدند و پرندگان آواز می‌خواندند. اما ژوزفین چشمش به هیچ‌چیز و هیچ‌کس نبود. او فقط می‌دوید؛ هم‌کلاسی‌اش حتماً بی‌صبرانه منتظر دیدن فرشته‌های اوست!
شنبه, ۱۴ شهریور
در روزگاران دور، پیرمردی با همسر خویش زندگی می‌کرد. روزی پیرمرد به همسرش گفت: «بانو، تو پیراشکی‌ها را بپز تا من هم بروم و ماهی صید کنم.» پیرمرد رفت و ماهی بسیار گرفت و آن‌ها را بارِ گاری کرد و به سوی خانه به راه افتاد. در میانه‌ی راه، روباهی را دید که مانند گرده‌ی نانی گرد شده و در دل جاده افتاده است. پیرمرد از گاری پیاده شد، نزدیک رفت اما روباه جنب‌وجوشی نداشت و خود را به مردگی زده بود. واکاوی افسانه «روباه و گرگ»؛ اثر الکساندر آفاناسیف
چهارشنبه, ۱۱ شهریور
یک روز صبح، ژوزفین متوجه می‌شود که دیگر در راه مدرسه، برخلاف معمول، تنها نیست—هرچند اصولاً هیچ بچه‌ای در آن سمتِ روستا زندگی نمی‌کند. چه کسی جلوی او راه می‌رود؟ یک پسر! او هم احتمالاً به مدرسه می‌رود، چون کیفی روی شانه‌هایش آویزان است. ژوزفین سرعت گام‌هایش را بیشتر می‌کند تا به او برسد؛ این کار چندان آسان نیست، چون او خیلی تند راه می‌رود. کمی خمیده قدم برمی‌دارد و انگار هیچ‌چیز را حول‌وحوش خود نمی‌بیند و نمی‌شنود. مشکلش چیست؟ به چه چیزی این‌قدر غرق و مشتاق نگاه می‌کند؟
دوشنبه, ۹ شهریور
در کنج خیابانی، میان خانه‌های محقر و فقیرانه، خانه‌ای بس بلند و باریک ایستاده بود؛ خانه‌ای چنان فرسوده و سیلی‌خورده از گذر زمان که گویی بندبندش از هم دررفته بود. فقرا در آن زندگی می‌کردند، اما اوج تنگدستی در اتاقک زیرشیروانی، درست زیر شیروانی سقف به چشم می‌آمد. جلوی پنجرهٔ کوچک این اتاق، قفس کهنه و خمیده‌ای در تابش آفتاب آویزان بود؛ قفس حتی ظرف آب درستی هم نداشت و به جای آن، از گلوگاهِ شکسته‌شدهٔ یک بطری استفاده کرده بودند که آن را سرته کرده و چوب‌پنبه‌ای تهِ آن چپانده بودند تا آب را در خود نگه دارد.
دوشنبه, ۲ شهریور
«هرگاه کودکی پاک‌نهاد از دنیا می‌رود، فرشته‌ای از جانب خداوند به زمین می‌آید، کودک را در آغوش می‌کشد، بال‌های سپید و بزرگش را می‌گشاید و او را بر فراز تمام مکان‌هایی که در زمانِ حیاتش دوست می‌داشت به پرواز درمی‌آورد. سپس دسته‌ای بزرگ از گل‌ها می‌چیند و با خود به پیشگاه پروردگار می‌برد تا در بهشت، شاداب‌تر و درخشان‌تر از روی زمین بشکفند. پروردگار گل‌ها را بر سینه می‌فشارد، اما بر گلی که بیش از همه خرسندش ساخته بوسه می‌زند؛ آن‌گاه به آن گل آوایی بخشیده می‌شود تا بتواند به سرودِ همسراییِ بهشتیان بپیوندد.»
دوشنبه, ۲۶ مرداد
«آن‌لیزبت» زن جوان و زیبایی بود با چهره‌ای گلگون و شفاف، دندان‌های سپید و درخشان و چشمانی زلال و مهربان. گام‌هایش در رقص، سبک و بی‌پروا بود، اما دل و ذهنش از آن هم بی‌پروا‌تر و سبک‌سرتر. او پسری داشت که اصلاً زیبا نبود؛ از این رو کودک را سپردند به زنِ یک کارگر روستایی تا دایگی‌اش کند، و خودِ مادر روانهٔ قصرِ ارباب شد. آن‌لیزبت در تالارهای باشکوهی می‌نشست که با پارچه‌های ابریشم و مخمل آراسته شده بود؛ نمی‌گذاشتند نسیمی بر او بوزد و کسی حق نداشت با او تند سخن بگوید، چرا که او دایهٔ فرزندِ ارباب بود.
دوشنبه, ۲۶ مرداد
در نزدیکی خاکریزِ سرسبزی که کوپنهاگ را در بر گرفته، خانهٔ سرخ‌رنگِ بزرگی ایستاده است. گلدان‌های حنا و گل‌های دیگر از ردیفِ درازِ پنجره‌ها به ما سلام می‌گویند؛ هرچند درون خانه، فقر و تنگدستی هویداست و ساکنانش همگی پیر و نیازمندند. این بنا، خانهٔ سالمندان وارتون است. نگاهی به داستان «بر لب پنجره خانه سالمندان» اثر هانس کریستین آندرسن
دوشنبه, ۲۶ مرداد
غلبه بر شوک سخت است! (برگزیده‌ی جایزه یک عمر دستاورد بوک تراست[1]) این گفت‌وگو را «امیلی دربل» با «دیوید مک‌کی» انجام داده است. در این گفت‌وگو، مک‌کی آشکار می‌کند که چگونه کتاب‌های کلاسیک خود را خلق کرده است - از المر تا «نه اکنون، برنارد» [2] و «آقای بن»[3]. در این گفت‌وگو «دربل» ریشه‌ها و منابع الهام حرفه‌ی شگفت‌انگیزی که بیش از شصت سال ادامه داشته است را به کنکاش گرفته است.
چهارشنبه, ۲۱ اردیبهشت
ژانر کتاب به‌سادگی روشن می‌کند که هر کتاب در کدام دسته یا زیرمجموعه قرار می‌گیرد. اگر اهل کتاب‌خواندن باشید، درباره‌ی برخی از این ژانرها شنیده‌اید.
چهارشنبه, ۲۹ بهمن
خواندن برای کودک خردسال، نه‌تنها منبعی از لذت و سرگرمی است، بلکه فرصتی است برای رشد مهارت‌های شنیداری، افزایش درک، و پرورش تفکر تحلیلی. با رشد کودک و یادگیری مهارت خواندن، کتاب به ابزاری برای آگاهی‌بخشی، لذت و شناخت دنیای درون و بیرون او بدل می‌شود.
یکشنبه, ۸ آذر