از مسیر کوهستانی صدای سوتزدنِ پرنشاطِ کسی به گوش میرسید که نشان از روحیه خوب و شجاعتی تزلزلناپذیر داشت. این رودی بود که به دیدن دوستش «وزینو» (Vesinaud) میرفت. رودی گفت: «باید بیایی و کمکم کنی. میخواهم جوجهعقاب را از بالای صخره بردارم. «راگلی» (Ragli) جوان را هم با خودمان میبریم.»
وزینو گفت: «بهتر نیست اول تلاشت را بکنی تا ماه را پایین بکشی؟ آن کار هم به همین اندازه آسان است! به نظر میرسد روحیه خیلی خوبی داری.»
رودی گفت: «بله، واقعاً همینطور است. دارم به عروسیام فکر میکنم. اما از شوخی گذشته، همهچیز را برایت تعریف میکنم و میگویم در چه وضعیتی هستم.»
سپس برای وزینو و راگلی توضیح داد که چه کاری میخواهد انجام دهد و چرا.
آنها گفتند: «تو آدم جسوری هستی؛ اما فایدهای ندارد، گردنت خواهد شکست.»
رودی گفت: «هیچکس نمیافتد، مگر آنکه بترسد.»
تحلیل «آشیانه عقاب» بخش هفتم از داستان بلند «پری یخها» اثر هانس کریستین اندرسن
بنابراین آنها نیمهشب با نردبانها، تیرکها و طنابها به راه افتادند. راه از میان بوتهزارها و جنگلهای کمپشت، از روی سنگریزههای غلتان، در دل شبِ تاریک مدام رو به بالا و بالاتر میرفت. آبها زیر پایشان میغرّیدند یا از فراز کوه به صورت آبشار سرازیر میشدند. ابرهای نمدار در هوا در حرکت بودند که شکارچیان به دیواره پرتگاهیِ صخره رسیدند. اینجا هوا تاریکتر هم بود، زیرا دیوارههای صخرهها تقریباً به هم رسیده بودند و نور تنها از شکاف کوچکی در بالا نفوذ میکرد. در فاصلهای کوتاه از لبه، صدای آبهای خروشان و کفآلود در دره عمیق و دهانگشوده زیر پایشان به گوش میرسید. آن سه نفر روی سنگی نشستند تا در سکوت به انتظار سپیدهدم بنشینند؛ زمانی که عقابِ مادر به پرواز درمیآمد، زیرا لازم بود پیش از آنکه به فکر به دست آوردن جوجهعقاب بیفتند، به پرنده پیر شلیک کنند.
رودی بیحرکت نشسته بود، گویی بخشی از همان سنگی بود که بر آن تکیه زده بود. تفنگش را آماده شلیک نگه داشته بود و چشمانش استوار بر بالاترین نقطه دیواره صخره خیره مانده بود، جایی که آشیانه عقاب زیر صخره برآمده پنهان شده بود.
سه شکارچی زمان درازی به انتظار نشستند. سرانجام صدای خشخش و بالزدنی برفراز سرشان شنیدند و جسم پروازکنانِ بزرگی هوا را تیره کرد. دو تفنگ آماده شدند تا پیکر تیرهرنگ عقاب را که از آشیانه اوج میگرفت هدف قرار دهند. سپس تیر شلیک شد؛ برای یک لحظه پرنده بالهای گستردهاش را برهم زد، گویی میخواست تمام شکاف دره را پر کند و شکارچیان را هنگام سقوط با خود به پایین بکشد. اما چنین نشد؛ عقاب بهآرامی به درون دره عمیقِ زیر پا فرورفت و شاخههای درختان و بوتهها از سنگینیِ پیکرش شکستند.
سپس شکارچیان دستبهکار شدند: سه تا از بلندترین نردبانها آورده و به هم بسته شدند؛ بالاترین پله این نردبانها درست به لبه صخرهای میرسید که بر فراز دره معلق بود، اما نه فراتر از آن. نقطهای که آشیانه عقاب در پناه آن قرار داشت بسیار بالاتر بود و دیوارههای صخره مانند یک دیوار صاف و صیقلی بودند. پس از مشورت با یکدیگر، تصمیم گرفتند دو نردبان دیگر را به هم ببندند و آنها را بر فراز شکاف برافراشته کنند تا با بستن نردبانهای بالایی به پایینیها، ارتباطی با سه نردبان زیرین ایجاد کنند. با دشواریِ بسیار موفق شدند دو نردبان را از روی صخره بکشند و نردبانها برای چند لحظه بر فراز دره عمیق تاب خوردند؛ اما به محض آنکه آنها را به هم بستند، رودی پایش را روی نخستین پله نردبان پایینی گذاشت.
بامدادی بسیار سرد بود؛ ابرهای مهآلود از پایین بالا میآمدند و رودی روی پله پایینی نردبان ایستاده بود، مانند مگسی که روی تکهکاهِ معلقی بنشیند که پرندهای ممکن است آن را از لبه آشیانهای که روی دودکشِ بلندِ یک کارخانه میسازد انداخته باشد؛ اما مگس اگر کاه تکان بخورد میتواند پرواز کند و برود، ولی رودی تنها ممکن بود گردنش بشکند. باد گردِ او سوت میکشید و زیر پایش، آبهای دره عمیق که از آب شدن یخچالها—آن کاخهای پری یخها—خروشان شده بودند، در مسیر شتابان خود کف میکردند و میغرّیدند.
وقتی رودی شروع به بالا رفتن کرد، نردبان مانند تارِ عنکبوتی که رشتههای نازک و ظریف خود را بیرون میکشد میلرزید؛ اما به محض آنکه به چهارمین نردبانی که به هم بسته شده بود رسید، اطمینان بیشتری احساس کرد—میدانست که آنها با دستانی ماهرانه و محکم بسته شدهاند. پنجمین نردبان که به نظر میرسید به آشیانه میرسد، تکیهگاهش دیوارههای صخره بود، با این حال تاب میخورد و مثل نیِ باریکی لرزان بود، گویی با نخهای ماهیگیری بسته شده است. بالا رفتن از آن اقدامی بس خطرناک به نظر میرسید، اما رودی صخرهنوردی را بلد بود؛ او این را از گربه آموخته بود و هیچ ترسی نداشت. او «سرگیجه» (Vertigo) را ندید که در هوای پشت سرش ایستاده بود و تلاش میکرد با بازوان اختاپوسمانند و گشودهاش او را بگیرد.
هنگامی که سرانجام بر بالاترین پله نردبان ایستاد، دریافت که هنوز فاصلهای تا آشیانه دارد و حتی نمیتواند درون آن را ببیند. تنها با استفاده از دستهایش و بالا کشیدنِ خود میتوانست به آن برسد. او استحکام درختان رشدنکرده و بوتههای انبوهی را که آشیانه بر آنها قرار داشت و از آنها ساخته شده بود امتحان کرد و چون دید وزن او را تحمل میکنند، آنها را محکم گرفت و خود را از نردبان به بالا تاب داد تا سر و سینهاش بالای آشیانه قرار گرفت؛ و آنگاه چه بوی تعفنِ طاقتفرسایی از آن به مشام رسید، زیرا در آن بقایای گندیده برهها، بزهای کوهی و پرندگان افتاده بود.
«سرگیجه»، اگرچه نمیتوانست به او برسد، بخار سمی را به صورتش دمید تا او را گیج و بیحال کند؛ و آن پایین، در اعماق تاریک و دهانگشوده، بر روی آبهای خروشان، «پری یخها» نشسته بود، با موهای بلند و سبزِ کمرنگش که گرد او ریخته بود و چشمانِ مرگبارش که چون دو لوله تفنگ بر او خیره مانده بود. او فریاد زد: «اکنون تو را در چنگ دارم!»
در گوشهای از آشیانه عقاب، جوجهعقاب نشسته بود؛ پرندهای بزرگ و نیرومند که هنوز توان پرواز نداشت. رودی چشمانش را بر آن دوزندگی کرد، با تمام توان با یک دست تکیهگاهش را نگه داشت و با دست دیگر طنابی را به صورت حلقه به دور جوجهعقاب انداخت. طناب روی پاهایش لغزید. رودی آن را تنگ کرد و بدین ترتیب پرنده را زنده به چنگ آورد. سپس حلقه طناب را روی شانه خود انداخت، به طوری که پرنده تا حد زیادی پشت سرش آویزان شد، و با کمک طناب آماده فرود شد و پایش خیلی زود پله بالاترین نردبان را با ایمنی لمس کرد.
سپس رودی با یادآوری درسِ نخستینِ صخرهنوردیاش: «محکم بچسب و نترس»، با احتیاط از نردبانها پایین آمد و سرانجام همراه با جوجهعقابِ زنده، به سلامتی روی زمین ایستاد، جایی که با فریادهای بلندِ شادی و تبریک استقبال شد.
