قصه «مورچه‌ای که کوهی را جابه‌جا کرد» برای کودک ۷ ساله

زمان انتشار: 1405/05/04 - 21:12
روزی روزگاری، در دامنه‌ی تپه‌ای سبز، مورچه‌ای زندگی می‌کرد به نام ریزه. ریزه از همه‌ی مورچه‌ها کوچک‌تر بود، اما بازوهایش از همه قوی‌تر.
یک روز، ریزه دانه‌ای بزرگ پیدا کرد. دانه از او بزرگ‌تر بود. او دانه را بر دوش گرفت و به سویِ خانه حرکت کرد. اما در میانه‌ی راه، سنگی بزرگ ایستاده بود. سنگ برای ریزه مانندِ کوهی بود.
ریزه نزدِ ملخ رفت و گفت: «ای ملخ، این سنگ راهِ مرا بسته است. آیا می‌توانی آن را جابه‌جا کنی؟» ملخ خندید و گفت: «من برای پریدن ساخته شده‌ام، نه برای جابه‌جا کردنِ سنگ. خودت کاری بکن.»
ریزه نزدِ موش رفت و گفت: «ای موش، این سنگ راهِ مرا بسته است. آیا می‌توانی آن را جابه‌جا کنی؟» موش شانه بالا انداخت و گفت: «من برای کندنِ لانه ساخته شده‌ام، نه برای سنگ. خودت کاری بکن.»
ریزه نزدِ کلاغ رفت و گفت: «ای کلاغ، این سنگ راهِ مرا بسته است. آیا می‌توانی آن را جابه‌جا کنی؟» کلاغ سر تکان داد و گفت: «من برای پرواز ساخته شده‌ام، نه برای سنگ. خودت کاری بکن.»
ریزه ناراحت نشد. کنارِ سنگ نشست و فکر کرد. سپس کاری کرد که هیچ‌کس باورش نمی‌شد. او یک دانه خاک از پایِ سنگ برداشت و آن را کنار گذاشت. سپس دانه‌ی دوم، سپس سوم.
روزها گذشت. باران آمد و رفت. باد وزید و آرام گرفت. ریزه هر روز یک دانه خاک جابه‌جا کرد.
و یک صبح، وقتی خورشید طلوع کرد، سنگ دیگر آن‌جا نبود. تنها تلی از خاک در کنارِ راه بود، و دانه‌ی بزرگ، سالم، در خانه‌ی ریزه.
ملخ، موش و کلاغ از راه رسیدند و چشم‌هایشان گرد شد. ریزه لبخندی زد و گفت: «کوه را کس جابه‌جا نکرد. من هر روز یک دانه از آن برداشتم.»
و از آن روز، هرگاه کسی کارِ بزرگی پیشِ رو داشت، به یادِ مورچه‌ی کوچک می‌افتاد. 🐜
و قصه به سر رسید، کلاغه به خانه‌اش نرسید.
نکته‌ی کوتاه: این قصه پیامِ «صبر و پشتکار» دارد. می‌توانید بپرسید: «کارِ بزرگی هست که با قدم‌های کوچک بتوان انجامش داد؟»
نویسنده:
Submitted by admin2 on