داستان «شاخهٔ سیبِ مغرور» از هانس کریستین اندرسن (برای کودکان 7 تا 12 سال)

زمان انتشار: 1405/05/11 - 11:51

ماه مه بود. باد سرد هنوز می‌وزیست، اما بوته‌ها و درختان، مزارع و گل‌ها، همگی زمزمه می‌کردند: «بهار آمده است!» گل‌های وحشی سراسر پرچین‌ها را پوشانده بودند و زیر درخت سیبی کوچک، بهار سخت مشغول کار بود. بهار، داستانش را از زبان شاخه‌ای پر از شکوفه‌های صورتی و ظریف روایت می‌کرد که تازه آمادهٔ باز شدن بودند.

شاخهٔ سیب به خوبی از زیبایی خود آگاه بود؛ آگاهیِ عمیقی که انگار نه فقط در برگ‌ها، بلکه در جریان شیرهٔ جانش ریشه داشت. برای همین، وقتی کالسکهٔ مجللی در جادهٔ کنار مزرعه ایستاد و کنتس جوان بیرون را نگاه کرد، شاخه اصلاً تعجب نکرد. کنتس رو به همراهانش گفت که این شاخهٔ سیب، نمادی بی‌نظیر و دلربا از بهار است. سپس دستور داد شاخه را بچینند. کنتس آن را با دست‌های ظریفش گرفت و زیر چتر ابریشمی‌اش پنهان کرد تا از آسیب باد در امان بماند.

آن‌ها به قلعه رفتند؛ به تالارهای باشکوه و اتاق‌های مجللی که پرده‌های سپیدش در باد تکان می‌خوردند و گلدان‌های کریستالی و درخشانش پر از گل‌های زیبا بودند. شاخهٔ سیب را در گلدانی ارزشمند، در میان شاخه‌های تازه و سبکِ راش قرار دادند. منظره‌ای فوق‌العاده ساخته شده بود و همین‌جا بود که شاخهٔ سیب مغرور شد—رفتاری که بسیار به طبیعت انسان شباهت دارد.

مهمانان از طبقات مختلف وارد تالار می‌شدند و هر یک بسته به جایگاه اجتماعی‌شان، زیبایی شاخه را تحسین می‌کردند؛ برخی سکوت می‌کردند و برخی در تعریف و تمجید زیاده‌روی می‌کردند. شاخهٔ سیب خیلی زود فهمید که جهان گل‌ها و گیاهان، درست مثل جهان انسان‌هاست: برخی فقط برای خودنمایی آمده‌اند، برخی برای اثبات ارزش خود دست‌وپا می‌زنند، و برخی دیگر وجود یا عدم‌شان هیچ تغییری در دنیا ایجاد نمی‌کند.

شاخهٔ سیب از پشت پنجرهٔ باز به باغ‌ها و مزارع نگاه می‌کرد و در اندیشه فرو می‌رفت. با خود گفت: «گیاهان بی‌پناه و حقیر! چه تفاوت عظیمی میان من و آن‌ها وجود دارد. اگر آن‌ها هم می‌توانستند مثل من احساس کنند، چقدر روزگارشان تلخ بود! البته که باید میان ما تفاوت باشد، وگرنه همه با هم برابر می‌شدیم.»

او با ترحمی تحقیرآمیز به گل‌های کوچک صحرایی نگاه می‌کرد؛ گل‌هایی که هیچ‌کس زحمت چیدنشان را به خود نمی‌داد، از میان سنگفرش‌ها بیرون می‌زدند و مثل علف هرز همه‌جا سبز می‌شدند—گل‌هایی با نام‌های عامیانه و زشتی چون «قاصدک».

شاخهٔ سیب زمزمه کرد: «تقصیر شما نیست که این‌قدر زشت هستید و نامی زشت دارید؛ اما در میان گیاهان هم مثل انسان‌ها، تفاوت و رتبه‌بندی وجود دارد.»

پرتو خورشید که گفتگو را می‌شنید، فریاد زد: «چه تفاوتی؟!» و در حالی که شاخهٔ سیب را می‌بوسید، بر چهرهٔ زرد قاصدک مزرعه نیز بوسه زد. پرتو خورشید همه را برادر می‌دانست و نورش را یکسان بر گل‌های فقیر و غنی می‌تاباند.

شاخهٔ سیب هرگز به عشق بی‌کران پروردگار نینادیشیده بود؛ عشقی که بر تمام آفریده‌ها می‌تابد و زیبایی‌های پنهان را فراموش نمی‌کند. اما پرتو خورشید حقیقت را بهتر می‌دانست. رو به شاخهٔ سیب کرد و گفت: «نگاه تو نه عمیق است و نه روشن. از کدام گل با این‌همه تحقیر سخن می‌گویی؟»

شاخه پاسخ داد: «از قاصدک! هیچ‌کس آن را در گلدانی گران‌بها نمی‌گذارد؛ زیر پا له می‌شود، پرشمار است و وقتی به دانه می‌نشیند، کرک‌های سفیدش روی لباس مردم می‌چسبد. آن‌ها فقط علف هرز هستند؛ اگرچه ناچاراً باید علف هرز هم وجود داشته باشد. خدا را شکر که من قاصدک نیافریده شدم!»

کمی بعد، گروهی از کودکان به مزرعه آمدند. کوچک‌ترین‌شان که تازه راه افتاده بود، میان گل‌های زرد قاصدک نشست، با شادی خندید و گل‌ها را معصومانه بوسید. بچه‌های بزرگ‌تر با ساقه‌های بلند قاصدک، زنجیر و تاج‌گل درست کردند و بر سر و گردن خود آویختند. یکی از بچه‌ها با دقت قاصدک سپید و پرمانندی را چید؛ همان دانه‌های کرکی که شبیه پرهای ریز برف هستند. بچه‌ها فوت می‌کردند تا کرک‌ها در هوا پخش شوند، چراکه بزرگ‌ترها به آن‌ها گفته بودند اگر بتوانند تمام کرک‌ها را با یک نفس فوت کنند، تا پایان سال لباسی نو خواهند پوشید. به این ترتیب، گلِ تحقیرشده به مقام پیشگو ارتقا یافت!

پرتو خورشید گفت: «می‌بینی؟ زیبایی و شادی‌آفرینی این گل را می‌بینی؟»

شاخهٔ سیب گفت: «بله، اما فقط برای بچه‌ها!»

کمی بعد، زن فقیر و سال‌خورده‌ای با چاقویی کهنه وارد مزرعه شد و ریشه‌های قاصدک را از خاک درآورد؛ بخشی را برای جوشاندهٔ خودش می‌خواست و بخشی را برای فروش به داروخانه تا لقمه‌نانی به دست آورد.

شاخهٔ سیب باز هم گفت: «با این حال، زیبایی چیز دیگری است. فقط برگزیدگان به قلمرو زیبایی راه می‌یابند. میان گیاهان تفاوت است، همان‌طور که میان انسان‌ها تفاوت وجود دارد.»

پرتو خورشید از حکمت الهی و تقسیم برابر مواهب زندگی سخن گفت، اما شاخهٔ سیب کنایه‌زد: «این فقط نظر توست.»

در همین هنگام، کنتس جوان همراه با مهمانانش وارد تالار شد. او چیزی در دست داشت که با چند برگ بزرگ پوشانده شده بود تا باد به آن آسیبی نزند. با مراقبتی بسیار بیشتر از آنچه با شاخهٔ سیب انجام داده بود، برگ‌ها را کنار زد. آن شیء، همان تاج کرکی و پرمانندِ قاصدک بود!

کنتس آن را با شگفتی به مهمانان نشان داد و گفت: «ببینید خداوند این گل کوچک را چقدر شگفت‌انگیز و ظریف آفریده است! من می‌خواهم طرح این قاصدک را در کنار شاخهٔ سیب نقاشی کنم. همه زیبایی شاخهٔ سیب را تحسین می‌کنند، اما این گل فروتن نیز زیبایی دیگری از سوی بهشت دریافت کرده است. آن‌ها گرچه ظاهری متفاوت دارند، اما هر دو فرزندان یک قلمرو هستند: قلمرو زیبایی.»

آنگاه پرتو خورشید گل فروتن قاصدک را بوسید، و سپس بر برگ‌های شاخهٔ سیب تابید—شاخه‌ای که این بار از شرم و آگاهی، سرخ‌تر از قبل به نظر می‌رسید.

Submitted by admin2 on