روزی روزگاری، گربهای زندگی میکرد به نام نخود. نخود گربهای نارنجی بود با چشمهایی سبز و دمِ بلندی که همیشه مانندِ پرچم بالا بود. نخود از سایهاش بسیار خوشش میآمد. هر جا میرفت، سایه نیز با او میرفت. گاهی با سایهاش بازی میکرد، گاهی روی آن میخوابید.
اما یک صبح، نخود از خواب برخاست و به زمین نگاه کرد. سایهاش نبود.
نخود ترسید. با خود گفت: «اگر سایه ندارم، پس شاید دیگر واقعی نباشم. شاید من نیز مانندِ خوابی باشم که صبح فراموش میشود.»
نخود به جستوجو رفت. نخست نزدِ سگِ نگهبان رفت و پرسید: «ای سگ، سایهی مرا ندیدهای؟» سگ پارسِ آرامی کرد و گفت: «سایهی تو را ندیدهام. اما نترس. من بویِ تو را میشنوم، و بویِ تو از هر سایهای واقعیتر است.»
نخود نزدِ پرندهی روی بام رفت و پرسید: «ای پرنده، سایهی مرا ندیدهای؟» پرنده بالهایش را تکان داد و گفت: «سایهی تو را ندیدهام. اما نترس. من صدایِ تو را از بالا میشنوم، و صدایِ تو از هر سایهای واقعیتر است.»
نخود نزدِ کودکی که در کوچه بازی میکرد رفت و پرسید: «ای کودک، سایهی مرا ندیدهای؟» کودک خندید، نخود را در آغوش گرفت و گفت: «سایهات را ندیدهام. اما نترس. من گرمایِ تو را حس میکنم، و گرمایِ تو از هر سایهای واقعیتر است. تو برای واقعی بودن، به سایه نیاز نداری.»
نخود آرام شد. اما هنوز دلش برای سایهاش تنگ بود. سرش را بالا گرفت تا آسمان را ببیند.
و در آن هنگام، فهمید چرا سایه نداشته است.
آسمان از صبح، پر از ابرهایِ خاکستری بود. خورشید پشتِ ابرها پنهان شده بود، و جایی که نور نباشد، سایه نیز نخواهد بود. سایهاش گم نشده بود. تنها نوری نبود که آن را بسازد.
در همان لحظه، بادی وزید. ابرها کنار رفتند. و خورشید، مانندِ سکهای طلایی، از میانِ آنها بیرون آمد.
نخود به زمین نگاه کرد. سایهاش، درست کنارِ پاهایش، ایستاده بود. انگار هیچگاه نرفته بود.
نخود لبخندی زد و روی سایهاش دراز کشید. و آن روز فهمید که گاهی چیزی که گمشده میپنداریم، تنها منتظرِ کمی نور است. و خودِ ما، چه سایه باشد و چه نباشد، همیشه کاملایم. ☀️
و قصه به سر رسید، و سایهی نخود، تا غروب، آرام کنارش راه رفت.
نکتهی کوتاه: این قصه دربارهی «پذیرفتنِ خود» است. گاهی کودک حس میکند چیزی در او کم است. این داستان به او یادآوری میکند که ارزشش به چیزهای بیرونی بسته نیست. مناسبِ گفتوگو دربارهی لحظههایی که کودک از خودش ناراضی بوده است.
