در شهری که همهی ساعتهایش با هم کوک بودند، ساعتسازی زندگی میکرد به نام استاد هرمز. میگفتند ساعتهایِ استاد هرمز نه تنها زمان را نشان میدهند، که زمان را میفهمند. عقربههایش هیچگاه نمیلغزیدند، و پاندولهایش، انگار با ضربانِ قلبِ شهر میتپیدند.
استاد هرمز دختری داشت به نام رویا. رویا هر عصر، پس از مدرسه، به کارگاه میآمد و کنارِ پدر مینشست، و از او میخواست داستانِ ساعتها را بگوید. آن نیم ساعت، برای استاد هرمز، از همهی ساعتهایِ روز ارزشمندتر بود. اما رویا بزرگ میشد. هر سال، قدش بلندتر، و آن نیم ساعت، کوتاهتر میشد. و استاد هرمز، که عمرش را با اندازهگیریِ زمان گذرانده بود، بیش از هر کس میدانست که زمان، رودیست که هرگز به عقب بازنمیگردد.
یک شب، در حالی که داشت پیچِ ساعتی کهنه را میچرخاند، چیزی رخ داد که نباید رخ میداد. پیچ، یک دورِ اضافه چرخید، و عقربهی ثانیهشمار، یک لحظه ایستاد. و در آن سکوتِ کوتاه، استاد هرمز حقیقتی را دید که سالها از او پنهان مانده بود: اگر پیچ را به سویِ دیگر بچرخاند، میتواند یک دقیقه از زمانِ جهان بدزدد، و آن را در شیشهای کوچک، مانندِ قطرهای از نور، نگه دارد.
وسوسه، آرام، مانندِ مه، بر کارگاه نشست.
استاد هرمز به شیشهی خالی نگاه کرد. به رویا فکر کرد که هر روز کمی دورتر میشد. به آن نیم ساعتِ عصرگاهی که داشت از لایِ انگشتانش میرفت. و تصمیم گرفت. تنها یک دقیقه. یک دقیقه از عصرِ فردا، وقتی رویا کنارش نشسته و میخندد. یک دقیقه را میدزدد و در شیشه نگه میدارد، تا هرگاه دلتنگ شد، آن را بگشاید و دوباره ببیند.
فردا شد. رویا آمد. خندید. و استاد هرمز، در اوجِ آن خنده، پیچ را چرخاند.
جهان ایستاد. خندهی رویا در هوا ماند، مانندِ نتِ نگهداشتهشدهای از یک آواز. و در شیشه، دقیقهای از نور نشست. استاد هرمز نفسش را در سینه نگه داشت. آن دقیقه را برداشت، و در کشویِ میزش پنهان کرد.
اما وقتی جهان دوباره به حرکت درآمد، چیزی تغییر کرده بود. رویا، بیآنکه بداند چرا، کمی رنگپریدهتر به نظر میرسید. و وقتی رفت، استاد هرمز به ساعتِ دیوار نگاه کرد و دید که عصر، یک دقیقه زودتر از همیشه، تمام شده است. یک دقیقه از روزِ رویا، کم شده بود. یک دقیقه از خوابش، از بازیاش، از رویاهایش.
و استاد هرمز، که عمرش را صرفِ آن کرده بود که زمان را دقیق نگه دارد، ناگهان فهمید که دزدیِ زمان، دزدی از کسیست که آن زمان را زندگی میکند.
آن شب، استاد هرمز نخوابید. شیشه را در دست گرفت. دقیقهی دزدیده، در درونش میدرخشید، زیبا و وسوسهکننده، مانندِ خاطرهای که هرگز کهنه نمیشود. میتوانست نگهش دارد. میتوانست هر شب، در تنهایی، آن خنده را دوباره ببیند، و دلش را گرم کند.
اما بهایِ آن خندهی نگهداشتهشده، خندهای بود که از فردایِ رویا کم شده بود. و پدری که دخترش را دوست میدارد، نمیتواند امروزِ خود را از فردایِ او بدزدد.
پس استاد هرمز، با دستی که میلرزید، پیچ را به سویِ نخستین چرخاند. شیشه را گشود. و دقیقه را، آرام، به جهان پس داد.
نوری از شیشه بیرون رفت، و در تاریکیِ کارگاه پخش شد، و به ساعتِ دیوار رسید. و ساعت، یک دقیقه، به عقب بازگشت. نه برای آنکه گذشته برگردد، بلکه برای آنکه آینده، کامل بماند.
از آن روز، استاد هرمز دیگر هرگز پیچ را به سویِ دیگر نچرخاند. و ساعتهایش را طوری کوک کرد که تنها یک چیز را نشان دهند: حال. نه گذشتهای که رفته، نه آیندهای که نیامده. تنها همین لحظه، که رویا کنارش نشسته، و میخندد، و زنده است.
و هرگاه دلتنگ میشد، به شیشهی خالی نگاه میکرد و لبخند میزد. چرا که فهمیده بود: خاطرهی واقعی را نمیتوان در شیشه نگه داشت. خاطرهی واقعی، در دل میماند، و هر بار که به یاد میآید، نه یک دقیقه، که بیکران میشود. ⏳
و قصه به پایان رسید، و پاندول، آرام، به تپیدن ادامه داد، بیآنکه یک ضربانش را به کسی ببخشد یا از کسی بدزدد.
نکتهی کوتاه: این قصه دربارهی وسوسهی نگهداشتنِ لحظهها و بهایِ پنهانِ هر خواسته است. پایان، پذیرشِ گذرِ زمان را نه بهسانِ شکست، که بهسانِ خرد نشان میدهد. میتوانید از کودک بپرسید: «اگر میتوانستی یک دقیقه از زمان را نگه داری، کدام را انتخاب میکردی؟ و آیا حاضری بهایش را بپردازی؟»
