مردی بود به نام آقای سروش که پیشهاش نوشتن بود. نه داستان، نه شعر. نامه. مردمِ شهر، هرگاه کلامی بر دلشان سنگینی میکرد و نمیتوانستند آن را به زبان بیاورند، نزدِ آقای سروش میآمدند. او برایشان نامه مینوشت: نامهی عذرخواهی به مادری رنجیده، نامهی دلتنگی به پسری دور، نامهی عاشقانهای که کلماتش در گلو گیر کرده بود. آقای سروش، صدایِ دیگران را چنان زیبا مینوشت که گویی کلام، از دلِ خودِ آنان برمیخاست.
اما خودِ آقای سروش، در تمامِ عمرش، حتی یک نامه دریافت نکرده بود.
صندوقِ پستیاش، سال به سال، خالی میماند. نه چون کسی او را دوست نمیداشت، بلکه چون او هرگز کسی را نداشت که برایش بنویسد، و هرگز به کسی نگفته بود کجاست که برایش بنویسند. او خانهی صدایِ دیگران بود، اما خانهی خودش، بیصدا مانده بود.
یک دوست داشت آقای سروش، در جوانی، به نام بهمن. بهمن و سروش، چون دو شاخه از یک درخت، کنارِ هم روییده بودند. اما روزی، کلمهای میانِ آنها شکست، کلمهای که هیچکدام جرأتِ پس گرفتنش را نیافتند. بهمن رفت. و آدرسی نگذاشت. و سروش، از آن روز، هر شب نامهای به بهمن نوشت.
نامهها را هرگز نفرستاد، چرا که آدرسی نبود. آنها را مینوشت، و در صندوقچهای چوبی میگذاشت، کنارِ یکدیگر، مانندِ برگهایی که از درختی افتاده و هرگز باد آنها را نبرده باشد. در آن نامهها، هر آنچه را که باید آن روز میگفت، نوشت. و هر آنچه را که سالها بعد فهمید. و هر آنچه را که هرگز نتوانست به زبان بیاورد.
مردم میپرسیدند: «سروش، چرا نامهای مینویسی که هرگز نمیرسی؟ بیهوده نیست؟» و سروش، بدون آنکه سر از کاغذ بلند کند، پاسخ میداد: «نوشتن، فرستادن نیست. نوشتن، ماندن است. من مینویسم تا فراموش نکنم چه باید میگفتم، و چهکسی بودم.»
سالها گذشت. موهایِ سروش سپید شد، و صندوقچه، پر. و او همچنان نوشت، هر شب، یک صفحه، بیآنکه بداند آیا کلامش به جایی میرسد یا در تاریکیِ صندوقچه گم میشود.
تا آنکه یک روزِ پاییزی، درِ خانهاش کوبیده شد.
دختری ایستاده بود پشتِ در، با چشمهایی که انگار سروش آنها را میشناخت، هرگز ندیده بودشان. دختر گفت: «من دخترِ بهمنام. پدرم پیش از رفتن، نامهای نوشت، و گفت پس از او، این نامه را به دستِ تو برسانم.»
سروش نامه را گرفت. دستهایش میلرزید. بازش کرد. و در آن، تنها یک جمله بود، با دستخطی که سالها بود ندیده بود، اما هرگز فراموش نکرده بود:
«سروشِ عزیز، سالها گذشت و من نیز هر شب، در سکوت، با تو سخن گفتم، بیآنکه بدانم کجایی. حالا میدانم که کلامِ نوشتهشده، حتی بیگیرنده، راهِ خودش را پیدا میکند. من بخشیدم. تو نیز ببخش.»
سروش بر زمین نشست. و فهمید. نامههایش هرگز بیراه نرفته بودند. آنها، هر شب، در سکوتِ صندوقچه، پلی ساخته بودند میانِ دو دل، پلی که نه پستچی، که خودِ زمان، آهستهآهسته، بر آن گام نهاده بود. بهمن نیز نوشته بود، بیآدرس، بیگیرنده، و آن دو رودِ کلام، سرانجام، در جایی که هیچکس نمیدانست، به هم رسیده بودند.
سروش آن شب، آخرین نامهاش را نوشت. نه به بهمن، که به خودشِ جوان، آن پسری که آن روز، کلمهای گفت و پشیمان شد. نوشت: «ببخش. تو نمیدانستی کلام چقدر میماند. اما حالا میدانی. پس بنویس. بنویس، حتی اگر کسی نخواند. چرا که نوشتن، یعنی باور داشتن به اینکه کسی، روزی، جایی، صدایت را خواهد شنید.»
و نامه را، این بار، نه در صندوقچه، که در قلبش گذاشت. و صندوقِ پستیاش، از آن روز، دیگر خالی نبود. چرا که هر شب، خودش، برای خودش نامه مینوشت، و این، سرانجام، پاسخی بود که سالها منتظرش مانده بود. ✉️
و قصه به پایان رسید، و جوهر، آرام، بر کاغذ خشک شد، اما کلام، هرگز.
نکتهی کوتاه: این قصه دربارهی تنهایی، امیدِ بیپاسخ، و ارزشِ نوشتن حتی در سکوت است. پیامش این است که کلامِ صادقانه، هرگز بیاثر نمیماند، حتی اگر گیرندهاش دیر برسد یا هرگز نرسد. مناسبِ گفتوگو با کودکی که حس میکند حرفهایش شنیده نمیشود، یا دلتنگِ کسی است که نمیتواند با او سخن بگوید.
