قصه شب

شنیدن قصه‌ی شب، یکی از راهکارهایی است که برای راحت خوابیدن کودکان توصیه می‌شود. شنیدن صدای پدر یا مادر قبل از خواب برای کودک آرامش‌بخش است و به افزایش کیفیت خواب کودک کمک می‌کند. بهتر است داستان‌هایی که برای قبل از خواب کودکان انتخاب می‌‌شود، داستان‌هایی شیرین با پایانی خوش باشد. کودکان در هنگام شنیدن داستان، تصویرسازی ذهنی انجام می‌دهند و این کار افزون براین‌که به پرورش قدرت تخیل و خلاقیت کودکان کمک می‌کند، باعث خوابی آرام می‌شود.

شنیدن قصه شب با صدای پدر یا مادر سبب ارتباط عمیق عاطفی میان آن‌ها می‌شود. هم‌چنین  وقت گذراندن با کودک، حس ارزشمندی را در او تقویت می‌کند. 

خرید کتاب‌های مناسب قبل از خواب

بنابراین به پدرها و مادرها توصیه می‌شود هر شب زمانی کوتاه را به گفتن قصه شب اختصاص دهند. با این کار در کنار ایجاد ارتباط عاطفی با فرزندان خود و ایجاد آرامش برای خواب راحت کودکان، می‌توانند مفاهیم اخلاقی و ارزش‌های زندگی را در داستان‌هایی زیبا و دلنشین به کودکان خود منتقل کنند. خاطره‌گویی یا قصه‌های محلی نیز انتخاب‌های خوبی هستند.

در سایت کتابک بخوانید: سودمندی‌های خواندن داستان قبل از خواب برای کودکان

در این‌بخش از کتابک، داستان‌هایی برای کودکان زیر 6 سال برای شما گردآوری شده است.

برای شنیدن نسخه صوتی داستان‌ها به سایت‌های زیر مراجعه کنید:

زیردسته‌بندی‌ها
برگ‌های پاییزی از درختان کنده می‌شدن و روی زمین می‌افتادن. ایگی عنکبوت و دوستانش موقع برگ‌ریزان رو خیلی دوست داشتن. ایگی به دوستانش بیگی، میگی و جیگی گفت: «بیاین بازی کنیم. من چشم می‌گذارم و می‌شمرم، شماها برین قایم بشین.» ایگی چشم گذاشت و شروع کرد به شمردن، و بقیه رفتن زیر برگ‌ها پنهون شدن.
چهارشنبه, ۳ دی
صورتی خرگوشه، عید پاک رو خیلی دوست داشت. هر سال برای همهٔ حیوون‌های توی علفزار، تخم‌مرغ رنگ می‌کرد. اون قوطی‌های رنگش رو می‌آورد و میون گل‌ها می‌نشست و یکی‌یکی، تخم‌مرغ‌ها رو رنگ می‌کرد. بعد اون‌ها رو روی علف‌ها می‌گذاشت تا خشک بشن. امسال هم وقتی رنگ‌کردن تخم‌مرغ‌ها تموم شد، همهٔ حیوون‌های توی علفزار رو جمع کرد: «حیوونا، همه بیاین اینجا! من خرگوش عید پاک هستم و براتون چند تا تخم‌مرغ آورده‌ام.»
سه شنبه, ۲ دی
دیزی شکمش رو مالید. شکمش از گرسنگی قار و قور می‌کرد. لب‌هاش رو لیسید. اون روز فقط چند تا حشره و توت خورده بود. احساس کرد که خیلی دلش می‌خواد برای شام اون شب، ماهی بخوره. به سرعت دوید به کنار رودخونه و چند قدم هم توی آب‌های سرد و خروشان رودخونه، پیش رفت. وای که چقدر سرد بود! چیزی نگذشت که پشم‌هاش حسابی خیس آب شد و شروع کرد به لرزیدن. اما هنوز هم شدت گرسنگی اونقدر زیاد بود که راضی بود توی اون آب سرد، منتظر بمونه.
یکشنبه, ۳۰ آذر
هانی خرسه به کنار رودخونه رفت و گل‌های زیبا و رنگ‌های گوناگون صخره‌ها و زمین، توجهش رو جلب کرد. حواسش نبود که پاهای بزرگش رو کجا می‌گذاره و پاش گرفت به ریشه‌ی یک درخت سپیدار و با صورت و شکم، افتاد توی خاک‌ها. برخاست و خودش رو تکوند. در همین‌حال، عکس خودش رو توی آب رودخونه دید. روی صورتش رو خاک بسیاری گرفته بود. خم شد و دقیق‌تر توی آب رو نگاه کرد: انگار که صورتش رو آرایش کرده بود. از این حالت صورتش خوشش اومد. به همین خاطر، مشتش رو از خاک‌ها پر کرد و به شکل خط‌خط، اون‌ها رو به صورتش مالید. وقتی دوباره عکسش رو توی آب دید، به نظرش رسید که راستی‌راستی خودش رو آرایش کرده.
شنبه, ۲۹ آذر
چهار قورباغه وسط آبگیر، روی یک برگ پهن نیلوفرآبی نشسته بودن. یکی به اسم فستر گفت: «حالا چطور از این برگ به اون برگ دیگه بپرم؟ مادرم تازه این کفش‌های نو رو برام خریده. اگه کفش‌هام رو خیس کنم، منو دعوا می‌کنه.» قورباغهٔ دیگه که اسمش فانی بود پرسید: «چطور تونستی بدون این که کفش‌هات خیس بشن بپری روی این برگی که الان روش هستی؟» فستر گفت: «جست زدم.» فانی گفت: «خوب، حالا هم جست بزن روی برگ دیگه.» فستر پاهاش رو به پایین فشار داد و به هوا پرید، و با یک صدای تالاپ! روی برگ دیگه فرود اومد: «هی! کفش‌های تازه‌ام خیس نشدن! فردی، چرا تو هم نمیای اینجا؟»
چهارشنبه, ۲۶ آذر
پروانه‌ای پروازکنان از کنار رومپر سنجاب، که ایستاده بود و یک هسته‌ی کاج رو توی دستش گرفته بود و دندون می‌زد، گذشت. پروانه‌ی بسیار قشنگ و رنگارنگی بود. رومپر هسته رو انداخت و به دنبال پروانه دوید.
سه شنبه, ۲۵ آذر
آدام یک قطار دید. قطار همینطور روی ریل پیش می‌رفت و «توووت … توووت» بوق می‌کشید. چرخ‌هاش هم روی ریل‌ها «تلق … تلق» صدا می‌کردن.
دوشنبه, ۲۴ آذر
یکی از اون روزهای خواب‌آور تابستون بود. آفتاب، داغ بود؛ رودخونه کم‌آب بود و انگار هیچکس دوست نداشت کاری بکنه. اما خانم هیپو اینطوری نبود. به نظر اون، چهار فرزندش باید هر روز کارهای روزانه‌شون رو – هر چی که باشه –  انجام بدن. برای همین صداشون زد: «بچه‌ها، وقت کاره.» هری، هیو، هالی و هانی روی توده‌ای از علف نرم خوابیده بودن. خانم هیپو بالای سرشون رفت و فریاد زد: «بلند شین! وقت کاره!» بچه‌ها شروع کردن به غرولند و شکوه و شکایت. هالی گفت: «مامان، ما نمی‌خوایم کار کنیم. می‌خوایم توی رودخونه آبتنی کنیم و دنبال پروانه‌ها بدویم.»
یکشنبه, ۲۳ آذر
هانی خرسه در فصل بهار، جالیز رو کاشت و تابستون که رسید، سبزیجات فراوونی در جالیز داشت که در حال رشد بودن. اون مقداری خیار، گوجه‌فرنگی، لوبیاسبز، و کدوتنبل کاشته بود؛ اما دوست‌داشتنی‌ترین چیزی که توی جالیز کاشته بود، شلغم بود. وقتی که شلغم‌ها آمادهٔ چیدن شدن، سطل سبزرنگی برداشت و به جالیز رفت. هانی شلغم‌هایی رو که قسمت بالاشون به رنگ بنفش دراومده بود چید، اون‌ها رو شست، و بعد همراه با سیب‌زمینی و سوسیس، گذاشت تا بجوشه. این، شام اون شب هانی خرسه بود. وای که چقدر شلغم دوست داشت … خیلی خوشمزه بود!
شنبه, ۲۲ آذر
سه تا پرنده روی یک شاخه‌ی زردرنگ نشستن و جیرجیر و جیک‌جیک کردن و پرهاشون رو نوک زدن و تمیز کردن. اندرو توی لونه‌اش دراز کشید و لول خورد و وول خورد: «یک بالش تازه لازم دارم. این بالش دیگه کهنه و ناصاف شده.» خمیازه کشید و کش‌وقوس رفت: «من هم دیگه باید بلند شم. با این سروصدا و جیک‌جیک پرنده‌ها نمی‌تونم بخوابم.» اندرو از لونه‌اش بیرون خزید و برای پیداکردن خرده‌های نون یا تکه‌های پنیر، دور آشپزخونه به راه افتاد. وقتی که به دنبال غذا حسابی به همه جا سر کشید، یک گوشه نشست و شکم پرشده‌اش رو نوازش کرد.
سه شنبه, ۱۸ آذر
جیمی روی یک برگ نشست، برگی به رنگ سبز تیره و بزرگ‌تر از جیمی. برگ، از درختی نزدیک لونهٔ یک پرنده آویزون بود. جیمی گفت: «من می‌خوام پرواز کنم! کاش من هم یک پرنده بودم!»
دوشنبه, ۱۷ آذر
هوا تابستونی بود. پرنده‌ها تو آسمون پرواز می‌کردن؛ جوجه‌ها روی چمن به این طرف و اون طرف می‌دویدن و با یکدیگه و با گل‌های شکفته بازی می‌کردن. دو تا مگس، برنارد و توماس، تصمیم گرفتن به جای این که مثل همیشه به سراغ آشغالدونی برن، قایم‌باشک‌بازی کنن. توماس نگاهی به دور و بر انداخت: «حالا کجا بازی کنیم؟ می‌خوای بریم توی باغ وحش و توی قفس حیوونا قایم بشیم …، یا یک کسی رو که اومده گردش، پیدا کنیم و توی غذاهاش خودمون رو قایم کنیم؟ اینجوری هم خیلی مزه می‌ده!» برنارد سرش رو تکون داد: «امروز نه. امروز یک کار دیگه بکنیم. امروز بریم به باغ گل‌ها و اونجا بازی کنیم.»
یکشنبه, ۱۶ آذر
یکی از اون شب‌های گرم و مرطوب تابستون بود. توی غار هانی خرسه، هوا گرم‌تر از بیرون بود. هانی نمی‌تونست بخوابه: لولید و چرخید؛ اما هوا خیلی گرم بود و نمی‌شد خوابید. هانی رفت بیرون. امیدوار بود که نسیمی بوزه و خنکش کنه. روی یک تخته‌سنگ نشست و به آسمون تیره نگاه کرد. صدای جیرجیر جیرجیرک‌ها و قورقور قورباغه‌ها رو می‌شنید. ستاره‌های بسیاری توی آسمون می‌درخشیدن. ماه هم کامل بود و تو آسمون، نورافشانی می‌کرد.
شنبه, ۱۵ آذر
انبار پر از کیسه‌های بذر بود. میلی و مادی موشه، از سوراخ لونه‌شون نگاه کردن و امیدوار بودن که اون دو تا گربه، اون دور و بر نباشن. میلی گفت: «من گرسنه‌ام. می‌خوام برم یک‌کم از اون بذرها بخورم. باید خیلی خوشمزه باشن.» بینی مادی تکون خورد: «ببین می‌تونی گربه‌ها رو این دور و بر ببینی؟» میلی گفت: « آره. می‌بینمشون. بالای کیسه‌های بذر خوابیده‌ان.» مادی زیرزیرکی خندید: «فکر می‌کنم بتونیم بدون این که اون‌ها بیدار بشن، یک‌کم از اون بذرها برداریم و برگردیم به لونه‌مون.»
چهارشنبه, ۱۲ آذر
هکتور، اسب آبی، تمام روز توی رودخونه بود. اون پرنده‌ها و حشره‌ها و شیرها و ببرها رو می‌دید، اما اهمیتی نمی‌داد. اون یک اسب آبی بود، سلطان رودخونه. هکتور توی آب‌های گل‌آلود دراز می‌کشید، و برگ‌ها و میوه‌ها و گیاهان رو می‌خورد. هیچوقت ماهی یا پرنده یا حشره نمی‌خورد. یک روز شیر اومد کنار رودخونه تا آب بخوره و هکتور رو دید: «می‌شه بیام توی رودخونه کنار تو؟» اما وقتی پنجه‌اش رو توی آب زد، گفت: «ولش کن. آب خیلی سرده. فکرش رو که می‌کنم می‌بینم که دلم نمی‌خواد بیام توی آب.» و بعد غرید و دوید توی جنگل. هکتور اهمیتی نداد. اون اسب آبی بود، سلطان رودخونه.
سه شنبه, ۱۱ آذر
پرندهٔ آبی همین که روی درخت نشست، شروع کرد به آوازخوندن. آسمون هم آبی بود، اما ابرهای خاکستری هم داشت: «وقتی ابرها خاکستری باشن، یعنی این که می‌خواد بارون بیاد.» پرندهٔ آبی دلش نمی‌خواست بارون بباره؛ دوست داشت هوا گرم و آفتابی باشه. شروع کرد به خوندن یک ترانه: «کاشکی که بارون نباره. کاشکی که آفتاب بمونه. آسمون که آبی باشه، دل من هم باهاشه. آسمون که آبی باشه، شادی من هم باهاشه!»
یکشنبه, ۹ آذر
ادوارد توی رختخواب گرم و نرمش، زیر پتو دراز کشیده بود. بالشش نرم و سبک بود و احساس خوشی به ادوارد می‌داد. همونطور که دراز کشیده بود، متوجه شد که چقدر همه‌جا آرومه. صدای جیرجیرک‌های بیرون خونه و حتی صدای وزش باد رو نمی‌شنید. چشم‌هاش رو بست و به خواب رفت. چند ساعت بعد، وقتی هوا تاریک شد، صدای خش‌خشی رو از بیرون، نزدیک پنجره شنید. ادوارد بلند شد توی رختخواب نشست: «صدای چی بود؟ صدای باد بود یا جیرجیرک؟» صدا قطع شد، و ادوارد دوباره دراز کشید و چشم‌هاش رو بست. چیزی نگذشت که باز همون صدا رو شنید. دوباره بلند شد و نشست: «این صدای چی بود؟»
شنبه, ۸ آذر
هانی از زندگی در همون غار قدیمی و در همون جنگل قدیمی، خسته شده بود. دلش می‌خواست به یک جای تازه و متفاوت بره. برای همین هم مقداری آجیل و میوه‌های خشک‌کرده و مقداری عسل، گذاشت توی یک دستمال و اون رو بست به یک چوب بلند. بعد راه افتاد به سمت درخت کاج بلندی که بالای کوه روبرو بود. راه زیادی نرفته بود که بارون شروع شد. رعد می‌غرید و برق تموم آسمون رو روشن می‌کرد. هانی کاملاً خیس شده بود و پشم‌هاش حسابی آشفته و پر آب بود، اما به راهش ادامه داد.
چهارشنبه, ۵ آذر
بنجامین خرسه از وسط پارک گذشت. آفتاب گرمی می‌تا‌بید و بنجامین این گرمای خوش رو روی موهای قهوه‌ای‌رنگش احساس می‌کرد. روی علف‌ها نشست تا فرود اردک‌ها در آبگیر رو تماشا کنه. وقتی شروع کردند به کواک‌کواک، بنجامین هم شروع به خنده کرد. کواک‌کواک! کواک‌کواک! کواک‌کواک! اون می‌دونست که به زودی، اون‌ها به سمت جنوب پرواز می‌کنن تا زمستون رو در اونجا بگذرونن.
شنبه, ۱ آذر
گل‌گندم‌ها پشت سر هم سر از زمین بیرون می‌آوردن. هولی وسط گل‌ها نشست. اون از زنبورهایی که وزوزکنان از گلی به گل دیگه می‌رفتن نمی‌ترسید. پروانه‌ها دور سر هولی بالا و پایین می‌رفتن. در میان گل‌گندم‌ها، گل‌های دیگری هم روییده بودن. هولی زاغک‌های قرمز روشن، گویچه‌های کرک‌پوش، شبدرهای صورتی، میناهای سفید با نقطه‌ی زرد روشن، و آلاله‌های لیمویی رو می‌دید.
چهارشنبه, ۲۸ آبان
روزی روزگاری، اژدهایی بود که در یک غار تاریک زندگی می‌کرد. اون می‌خواست کمی سوپ درست کنه، اما تنها چیزی که توی غار داشت، آب بود، که تموم روز … چیک … چیک … چیک … صدا می‌کرد. «فهمیدم! یک دیگ آب می‌برم پایین تپه و بعدش می‌تونم یک‌کم سوپ درست کنم.» اژدها دیگ سیاهش رو آورد و توی اون آب ریخت و برد پایین تپه. اونجا با چوب، آتشی روشن کرد و چیزی نگذشت که آب به جوش اومد. یک دسته پرنده‌ی آبی که داشتن از اونجا می‌گذشتن دیگ سیاه رو دیدن. یکی از اون‌ها گفت: «داری سوپ درست می‌کنی؟» اژدها گفت: «بله، سوپ درست می‌کنم. سوپ سنگ. خیلی خوب می‌شه.»
سه شنبه, ۲۷ آبان
مامان پوسوم، بچه‌اش آلبرت رو تکون می‌داد تا بخوابه. اون با دمش از شاخهٔ درخت آویزون شده بود و آروم به عقب و جلو تاب می‌خورد. جنگل، ساکت و آروم بود، درست همونطور که آلبرت دوست داشت. پروانه‌ها دور و بر گل‌ها پرواز می‌کردن، اما صدایی از اون‌ها برنمی‌خاست. آلبرت چشم‌های بزرگ قهوه‌ای‌رنگش رو بست و در حالی که مادرش آروم لالایی می‌خوند، به خواب رفت. «غرررر! غرررر! غرررر!» آلبرت چشم‌هاش رو باز کرد و هق و هق، شروع کرد به گریه. مادر هم از این صدا خوشش نیومده بود. آلبرت با شکایت گفت: «من می‌ترسم مامان!»
یکشنبه, ۲۵ آبان
زویی و برادرش زاک، دوست داشتن که از درخت‌ها بالا برن. توی باغ پشت خونه‌شون، پنج درخت بلوط بزرگ بود که شاخ و برگ فراوانی داشتن. اون‌ها با هم مسابقه می‌دادن تا ببینن کدومشون زودتر از دیگری می‌تونه از درخت بالا بره. گاهی زویی برنده می‌شد و گاهی زاک. یکی از این درخت‌ها چندین شاخهٔ کم ارتفاع داشت. پدر زویی و زاک، روی این شاخه‌ها براشون یک تاب انداخته بود. اون از یک تایر کهنهٔ ماشین و مقداری طناب برای این کار استفاده کرد. زویی، زاک رو تاب می‌داد و زاک، زویی رو. هر دو توی تاب که می‌نشستن حسابی بالا می‌رفتن و کلی کیف می‌کردن.
شنبه, ۲۴ آبان
بادی پروانه، دلش نمی‌خواست همراه پروانه‌های دیگه به سمت جنوب پرواز کنه. هر سال همینطور بود. همه‌ی پروانه‌های جنگل به دنبال آب‌وهوای گرم به سمت جنوب پرواز می‌کردن. اما امسال، بادی دلش نمی‌خواست با اون‌ها بره. در حالی که همه‌‌ی پروانه‌ها پروازکنان دور می‌شدن، بادی به سمت دیگه‌ای پرواز می‌کرد. اون از بالای دریاچه و از میون کاج‌های بلند پرواز می‌کرد. وقتی برگشت تا نگاهی بندازه، حتی یک پروانه هم به چشمش نخورد. در حالی که در آسمون خلوت پرواز می‌کرد، ترانه‌ای رو با خودش زمزمه می‌کرد. ناگهان از پهلو، باد تندی بهش خورد: «چی بود؟»
شنبه, ۲۴ آبان