داستان «سوسک اصطبل شاهی» از هانس کریستین اندرسن (برای کودکان 7 تا 12 سال)

زمان انتشار: 1405/05/11 - 11:44

روزی روزگاری، امپراتوری اسبی داشت که سم‌هایش را با نعل‌هایی از طلای خالص کوبیده بودند. اسب، موجودی بس زیبا و پرغرور بود؛ با پاهایی کشیده، چشمانی هوشمند و یالی انبوه که چون حریری نرم بر گردنش می‌ریخت. او در میان دود و آتش نبرد، امپراتور را از میان باران گلوله‌ها گذشته بود؛ در برابر دشمن لگد زده، گاز گرفته و چنان جان‌فشانی کرده بود که نه تنها تاج و تخت، بلکه جان امپراتور را هم نجات داده بود. از همین رو بود که امپراتور، نعل‌های طلایی را پاداش او کرده بود.

در همان اصطبل، سوسکی سیاه‌رنگ از میان شکاف دیوار بیرون خزید و نعل‌بند را دید که مشغول کار است. سوسک پاهای باریکش را دراز کرد و گفت: «اول بزرگ‌ترها و بعد کوچک‌ترها! البته جثه هیچ وقت دلیل برتری نیست.»

نعل‌بند نگاهی به او انداخت و گفت: «تو دیگر چه می‌خواهی؟»

سوسک با افتخار گفت: «نعل‌های طلایی!»

نعل‌بند خندید و فریاد زد: «عقلت را از دست داده‌ای؟! نعل طلا برای تو؟!»

سوسک گفت: «چرا که نه؟ مگر من از این جاندار بزرگ که این‌همه نازش را می‌کشید و جلویش آب و علف می‌گذارید چه کم دارم؟ مگر من هم متعلق به اصطبل سلطنتی نیستم؟»

نعل‌بند پرسید: «اصلاً می‌فهمی چرا این اسب نعل طلا دارد؟»

سوسک فریاد زد: «فهمیدن نمی‌خواهد! این کار توهین مستقیم به من است! محض آزار من این کار را کرده‌اید. برای همین من این اصطبل را ترک می‌کنم تا بختم را در دنیای بیرون پیدا کنم!»

نعل‌بند گفت: «هر جا دلت می‌خواهد برو!»

سوسک ناله کرد: «تو مرد بی‌ادبی هستی!» و پر کشید و رفت.

او در باغ گل پرعطر و زیبایی فرود آمد. کفشدوزک‌های سرخ و سیاه در هوا می‌چرخیدند و می‌گفتند: «آه! چقدر همه‌چیز در این باغ شیرین و زیباست!»

سوسک دماغش را بالا کشید و گفت: «زیبا! من به جاهای بهتری عادت دارم! اینجا حتی یک کپه کود هم پیدا نمی‌شود!»

کمی بعد، زیر سایهٔ انبار کاه، کرم ابریشمی را دید که می‌خزید. کرم ابریشم گفت: «دنیا چقدر زیباست! خورشید گرم است و من به‌زودی به خوابی شیرین می‌روم تا در هیئت پروانه‌ای با بال‌های درخشان بیدار شوم.»

سوسک تحقیرش کرد: «چه خودخواه! پروانه شدن هم شد کار؟! من از اصطبل امپراتور آمده‌ام؛ جایی که هیچ‌کس—حتی آن اسبی که نعل‌های طلایی دورافتادهٔ مرا می‌پوشد—چیزی از پرواز نمی‌داند، جز خودم!» و پر زد و رفت.

اما ناگهان بارانی تند باریدن گرفت. سوسک روی چمن‌ها افتاد و باران او را مثل توپ فوتبال چرخاند. سرانجام به سختی خود را به میان تاخوردگی‌های یک پارچهٔ کتان نم‌دار کشاند که روی چمن پهن شده بود. روز و شبی را آنجا سپری کرد. صبح روز بعد، دو قورباغه با چشمانی درخشان روی پارچه نشسته بودند و از رطوبت مطبوع هوا تمجید می‌کردند. یکی از آن‌ها گفت: «هر کس از این هوای نم‌ناک لذت نبرد، بویی از وطن‌دوستی نبرده است!»

سوسک پرسید: «شما تا به حال در اصطبل امپراتور بوده‌اید؟ رطوبت آنجا گرم و دلپذیر است. آیا در این باغِ بی‌مصرف، یک تپه کود پیدا نمی‌شود که جانداری بااصالت مثل من در آن احساس خانه کند؟»

قورباغه‌ها جوابی ندادند و سوسک هم با خودنمایی راهش را کشید و رفت.

او زیر تکه سفالی شکسته‌رفته خفت که مسکن چند خانواده گوش‌خیزک بود. مادران گوش‌خیزک با غرور از بچه‌هایشان می‌گفتند؛ یکی از این‌که پسرش می‌خواهد وارد گوش یک روحانی شود و دیگری از این‌که فرزندش همه‌اش در سفر است. بچه‌ها هم موهای سوسک را گاز می‌زدند. سوسک که حوصله‌اش سر رفته بود، آدرس کپهٔ کود را پرسید و بدون خداحافظی رفت.

در آن سوی گودال، سرانجام به توده‌ای از گل‌ولای و کود رسید و هم‌نوعانش را دید. آن‌ها با گرمی از او استقبال کردند. سوسک برایشان بلافصل پز داد: «من از اصطبل امپراتور آمده‌ام، با نعل‌های طلا! اکنون هم در یک ماموریت محرمانهٔ هستم و نباید جزئیاتش را افشا کنم!»

دختران سوسک قهقهه زدند و سوسک با یکی از آن‌ها نامزد کرد و خیلی زود ازدواج کردند. اما روز سوم، سوسک با خود گفت: «چرا باید بار زندگی یک زن و بچه‌های احتمالی را به دوش بکشم؟» پس بی‌خبر گذاشت و رفت و همسرش را بیوه کرد!

در ادامهٔ سفر، پسربچه‌ای او را گرفت، نام لاتینش را خواند و مدتی او را اسباب‌بازی کرد. سپس سوسک فرار کرد و به گلخانه‌ای پر از درختان نخل و گل‌های رنگارنگ پناه برد. خواب دید که اسب امپراتور مرده و نعل‌های طلایش را برای او به ارث گذاشته است. اما خوابش با دست زبر پسربچهٔ باغبانی آشفته شد. بچه‌ها او را در قایقی چوبی و کهنه با بادبانی از تکه پارچه بستند و در دریاچهٔ باغ رها کردند.

سوسک که به دکل بسته شده بود، ناامیدانه شناور شد. مگسی آمد، بر قایق نشست و از زیبایی هوا گفت. سوسک نالید: «تو از دردهای من چه می‌دانی؟ من زندانی‌ام!» و مگس پر زد و رفت. سوسک با خود گفت: «این دنیا قدر مرا نمی‌داند. همه به من ظلم می‌کنند؛ از نعل‌بند گرفته تا آن بچه‌های ظالم!»

در همین هنگام، قایق دختران جوانی از کنارش گذشت. یکی از دختران سوسک را دید، با قیچی بندش را برید و او را روی چمن گذاشت و گفت: «برو، آزادی زیباترین چیز است!»

سوسک پر کشید، از پنجرهٔ باز ساختمانی بزرگ داخل شد و درست روی یالِ نرم اسب امپراتور فرود آمد!

سوسک نفسی از سر آسودگی کشید، به یال اسب چسبید و با غرور گفت: «آها! بالاخره برگشتم به جایی که به آن تعلق دارم—روی یال اسب امپراتور، درست مثل خود امپراتور! حالا فهمیدم چرا به این اسب نعل طلا داده‌اند... همه‌اش به خاطر من بوده است! تا وقتی من روی پشتش می‌نشینم، پای او هم باید طلایی باشد!»

آفتاب بر اصطبل می‌تابید و سوسک با لبخندی رضایت‌بخش زمزمه کرد: «سفر واقعاً دید انسان را باز می‌کند! دنیا آن‌قدرها هم بد نیست، به شرطی که بدانی چطور همه‌چیز را به نفع خودت تفسیر کنی!»

Submitted by admin2 on