قصه «آخرین شمع‌ساز شهر» (برای کودک ۱۰ ساله)

زمان انتشار: 1405/04/30 - 17:38

کوچه‌ی سنگ‌فرش بوی موم می‌داد. همیشه. تابستان، زمستان، باران، آفتاب. چون ته کوچه، پشت یه درِ چوبیِ آبی‌رنگ، اوستا بهرام نشسته بود و شمع می‌ساخت.

دست‌هایش زرد بود. نه از بیماری، بلکه از چهل سال مومِ ذوب‌شده. انگشت‌هایش بوی عسل می‌داد و ناخن‌هایش همیشه یه لایه نازک پارافین داشت. می‌گفتند وقتی بچه بود، مادرش او را توی کارگاه بزرگ می‌کرد و او با مومِ گرم لالایی می‌گرفت.

تغییر روزگار

اما شهر عوض شده بود.

اول لامپ آمد. بعد نئون. بعد صفحه‌های روشنِ موبایل. کسی دیگر شمع نمی‌خواست؛ مگر برای تولد، مگر برای برق‌رفتگی، یا برای عکسِ اینستاگرام.

اوستا بهرام هر روز کرکره را بالا می‌داد. موم را آب می‌کرد. فتیله را می‌چرخاند. شمع‌ها را می‌چید روی قفسه و شب، کرکره را پایین می‌داد.

فروش؟ شاید هفته‌ای دو تا. شاید صفر.

پسرش سامان می‌گفت: «بابا، بیا کارخونه. حقوق ثابت، بیمه، مرخصی.»

اوستا بهرام لبخند می‌زد و می‌گفت: «شمعِ کارخونه بوی هیچی نمی‌ده. شمعِ من بوی خاطره می‌ده.»

سامان سر تکان می‌داد و می‌رفت.

شبی که شهر تاریک شد

یه شبِ پاییزی، برقِ کلِ شهر رفت. نه یه ساعت، نه دو ساعت... سه شب تمام.

مردم آمدند جلوی درِ آبی. اول یه نفر، بعد ده نفر، بعد صف کشیدند تا سرِ کوچه.

«اوستا! شمع داری؟»

«اوستا! یه دونه برای بچه‌ام، می‌ترسه تو تاریکی.»

«اوستا! مادربزرگم عادت داره شب با شمع کتاب بخونه.»

اوستا بهرام لبخند زد. کرکره را کامل بالا داد. قفسه‌ها را آورد بیرون. شمع‌ها را چید روی میز. صد تا، دویست تا، سیصد تا...

و شهر، سه شب، با شمع‌های او روشن ماند.

شاگرد تازه

وقتی برق برگشت، مردم رفتند. کوچه دوباره خلوت شد. اوستا بهرام نشست پشت میزش. موم را آب کرد. فتیله را چرخاند.

اما یه چیز فرق کرده بود.

یه دخترِ ده‌ساله، هر روز بعد از مدرسه می‌آمد. می‌نشست گوشه‌ی کارگاه. نگاه می‌کرد و سؤال می‌پرسید:

«اوستا، موم رو چند درجه آب می‌کنی؟»

«اوستا، فتیله رو چقدر کلفت می‌پیچی؟»

«اوستا، چرا شمعِ تو آروم‌تر می‌سوزه؟»

اوستا بهرام جواب می‌داد؛ صبور و آهسته، مثل کسی که دارد یه رازِ قدیمی را منتقل می‌کند.

راز شمع‌ها

یه روز، دختر گفت: «اوستا، اگه شما نباشی، کی شمع می‌سازه؟»

اوستا بهرام مکث کرد. به دست‌های زردش نگاه کرد. به قفسه‌های نیمه‌خالی. به درِ آبی که رنگش داشت می‌رفت.

بعد گفت: «تو.»

دختر خندید و گفت: «من؟»

اوستا بهرام یه تکه مومِ گرم گذاشت کفِ دستِ دختر و گفت: «حس کن. این فقط موم نیست. این چهل سال صبرِ منه. این بوی خونه‌ی مادرمه. این نوریه که هیچ لامپی نمی‌تونه بده. چون لامپ روشن می‌کنه، ولی شمع... شمع گرم می‌کنه.»

دختر موم را بو کرد. بوی عسل می‌داد. بوی خاطره.

اوستا بهرام هنوز هست. هنوز هر روز کرکره را بالا می‌دهد. اما حالا دو نفر پشت میز می‌نشینند؛ دو جفت دست، یکی زرد و یکی کوچیک و تازه.

و کوچه‌ی سنگ‌فرش، هنوز بوی موم می‌دهد.

بعضی نورها خاموش نمی‌شوند، فقط دست‌به‌دست می‌شوند.

نکته برای والد یا مربی

این قصه تم «میراث، هویت، و ارزشِ کارِ دست» دارد. پایان باز نیست اما تلخ‌وشیرین است. کودک ۱۰ ساله می‌تواند درباره‌ی مفهوم «جایگزین‌ناپذیری» و «انتقال تجربه» فکر کند. مناسب بحث کلاسی یا گفت‌وگوی خانوادگی بعد از خواندن.

نویسنده:
Submitted by admin2 on