قصه «کشتی‌سازی که هرگز دریا را ندید» برای کودک 10 ساله

زمان انتشار: 1405/05/06 - 22:43
در دهکده‌ای که میانِ کوه‌ها آرمیده بود، جایی که نزدیک‌ترین آب، رودی باریک بود که تابستان‌ها خشک می‌شد، مردی زندگی می‌کرد به نام استاد کارون. و استاد کارون، کشتی می‌ساخت.
نه قایق. نه کلک. کشتی. کشتی‌هایِ بزرگ، با بدنه‌ی چوبیِ صیقلی، با دکل‌هایِ بلند، و با بادبان‌هایی که انگار برای بادی دوخته شده بودند که در آن دهکده هرگز نمی‌وزید. مردمِ دهکده، نخست می‌خندیدند. سپس عادت کردند. سپس، ترحم کردند. «کارونِ بیچاره،» می‌گفتند، «عقلش را در رؤیایی گم کرده که هرگز به آن نخواهد رسید. اینجا دریا نیست. اینجا هرگز دریا نخواهد بود.»
و راست می‌گفتند. استاد کارون، در تمامِ عمرش، دریا را ندیده بود. نه چشم‌هایش آن پهناوری را دیده بود، نه گوش‌هایش غرشِ موج را شنیده بود، و نه پوستش نمکِ بادِ دریایی را چشیده بود. دریا، برای او، تنها کلمه‌ای بود در کتاب‌ها، و تصویری در نقاشی‌هایِ کهنه، و رؤیایی در خواب‌هایِ شبانه.

اما هر بامداد، استاد کارون به کارگاهش می‌رفت، و چوب را می‌شکافت، و بدنه را می‌ساخت، و بادبان را می‌دوخت. دستانش، از سال‌ها کار، پینه بسته بود، اما هرگز نمی‌لرزید. چرا که او چیزی را می‌ساخت که ندیده بود، و این، شاید سخت‌ترین گونه‌ی ساختن باشد: ساختنِ چیزی که تنها در دل داری، بی‌آن‌که چشم، گواهی بر آن دهد.
کودکی پرسید: «استاد، چرا کشتی می‌سازی، وقتی می‌دانی هرگز به دریا نخواهد رفت؟» استاد کارون، بدون آن‌که سر از کار بلند کند، پاسخ داد: «کشتی را برای دریا نمی‌سازم، کودک. کشتی را برای آن می‌سازم که وقتی دریا آمد، یا وقتی من به دریا رفتم، آماده باشم. و اگر هیچ‌کدام نشد، دستِ‌کم، دریا را در دستانم ساخته‌ام. و ساختنِ چیزی، گونه‌ای دیگر از دیدنِ آن است.»
کودک سر تکان داد، بی‌آن‌که بفهمد. اما استاد کارون می‌دانست که روزی، خواهد فهمید.

سال‌ها گذشت. کشتی‌ها، یکی پس از دیگری، در دشتِ کنارِ دهکده ایستادند، مانندِ نهنگ‌هایی چوبی که در خشکی به خواب رفته‌اند. کودکان در سایه‌ی آن‌ها بازی کردند. عشاق زیرِ بادبان‌هایشان پنهان شدند. و استاد کارون، پیر شد. پاهایش، که روزگاری او را بر کوه‌ها می‌بردند، اکنون یاری نمی‌کردند که حتی تا رودِ باریک برود، چه رسد به دریا.
و سرانجام، روزی فرا رسید که استاد کارون فهمید هرگز دریا را نخواهد دید. نه پاهایش می‌برد، نه عمرش می‌رسید. و آن شب، برای نخستین بار، بر کارگاهش گریست. نه از سرِ پشیمانی، بلکه از سرِ دلتنگی برای چیزی که دوستش داشت، بی‌آن‌که هرگز لمسش کند.
اما فردا، جوانی به کارگاه آمد. جوانی که سال‌ها پیش، همان کودکی بود که پرسیده بود «چرا؟». جوان گفت: «استاد، من فردا به سویِ دریا می‌روم. و می‌خواهم با کشتیِ تو بروم. بزرگ‌ترین‌شان را.»

چشم‌هایِ استاد کارون درخشید. دستِ لرزانش را بر بدنه‌ی چوبی کشید، انگار دارد فرزندش را بدرقه می‌کند. گفت: «برو. و وقتی به دریا رسیدی، برایم بنویس. بگو دریا چگونه است.»
جوان رفت. و هفته‌ها بعد، نامه‌ای رسید. و در آن نامه، جوان نوشته بود:
«استادِ عزیز، به دریا رسیدم. و می‌خواهم بدانی: دریایی که دیدم، دقیقاً همان بود که تو ساخته بودی. پهنایِ بدنه‌ی کشتی‌ات، پهنایِ افق بود. بلندیِ دکل‌هایت، بلندیِ آسمان بر فرازِ آب. و صدایِ بادبانت در باد، همان غرشِ موج بود که هرگز نشنیده بودی. تو دریا را ندیدی، استاد. اما دریا را ساختی. و من، با چشمانِ خودم، رؤیایِ تو را بر آب دیدم.»
استاد کارون نامه را بر سینه فشرد. و لبخندی زد، لبخندی که سال‌ها بود بر لبش ننشسته بود. و آن روز فهمید که رؤیا، هرگز در تنِ یک انسان محبوس نمی‌ماند. رؤیا، از دستانِ ما فراتر می‌رود، و از راهِ دستانِ دیگری، به جایی می‌رسد که پاهایِ ما هرگز نرسید.
او دریا را ندید. اما دریا، از راهِ کشتی‌اش، او را دید. و این، شاید، دیدنِ واقعی‌تر بود. ⛵
و قصه به پایان رسید، و بادبانِ چوبی، در دشتِ بی‌دریا، آرام، در بادی که از کوه‌ها می‌آمد، تکانی خورد، انگار که دریا، از دور، سلام کرده باشد.
نکته‌ی کوتاه: این قصه درباره‌ی وفاداری به رؤیا، و کار برای چیزی است که شاید هرگز نتیجه‌اش را نبینیم. پیامش این است که معنا، گاه نه در رسیدن، که در خودِ راه و ساختن است، و اثرِ کارِ صادقانه، می‌تواند از عمرِ ما فراتر رود. مناسبِ گفت‌وگو با کودکی که برای هدفی تلاش می‌کند بی‌آن‌که بداند آیا به آن خواهد رسید یا نه، و یادآوریِ این‌که خودِ تلاش، ارزشمند است.
نویسنده:
Submitted by admin2 on