برای پسر باران که با ابرهای بهاری زاده شد!

برای پسر باران که با ابرهای بهاری زاده شد!

محمدهادی محمدی

پسر باران، که با ابرهای بهاری زاده شد، بر جنگل های گیلان بارید و رویید و سبز شد، اما نابهنگام توفان مرگ، درخت زندگی اش را شکست.

یک سال از آن زمان می گذرد، چرخش فصل ها و دوباره در اسفندماه که ماه زایش و رویش است، پسرباران میان ما نیست و هست.

سخن از علی عامه کن است، هنرمندی جوان و بسیار توانا که هم تصویرگری و هم نقاشی و کارهای گرافیک می کرد. در همه این زمینه ها ذوق و استعداد سرشاری داشت. او بیش از همه به عنوان همراه و همگام با من کار کرد، در پروژه های فارسی آموز ادبی و واژه نامه چیستانی و کتابی تصویری به نام افسانه درخت خرما و بزی همراه من بود.

اکنون هر بار که نخودی و نخود فرنگی از من می پرسند، عمو علی کجاست، برای آن ها پاسخی روشن ندارم. و چون پاسخ روشنی ندارم، به فکر فرو می روم و از خود می پرسم، چرا علی؟ آیا علی هست یا نیست؟ بارها شنیده ام، که مرگ پیوست زندگی است، و هر آغازی پایانی دارد و هر زندگی ایی را مرگی دربرمی گیرد.

برای پسر باران که با ابرهای بهاری زاده شد

و این اندیشه به درازا می کشد. چند روز پیش از این داشتم سروده های روزهای کودکی خودم و هزاران هزار کودک پس از خودم را بررسی می کردم، سروده "باز باران" در برابرم چشم گشود. آن را که می خواندم، علی چون کودکی ده ساله در برابرم پدیدار شد:

....

يادم آرد روز باران

گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

آسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

و در این سروده او را می دیدم با همه، آرزوهایش، رویاهایش، و آن انگشت هایی که برگ کاغذ سفید را به رنگ آبی آسمان و دریا ، به رنگ نارنجی خورشید، به رنگ سبز جنگل درمی آورد، او که دیگر در میان ما نیست و شاید اکنون در دل یک درخت در جنگل های گیلان به آرامش ایستاده است. و از میان شاخ و برگ ها من را نگاه می کند، ما را نگاه می کند.

و بخشی دیگر از سروده را زمزمه می کنم، این بار خودم را می بینیم:

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده

و علی که کودک ده ساله جنگل های گیلان است در برابرم به گردش سرگرم است و برایم از زندگی اش می گوید:

با دوپای کودکانه

می پريدم همچو آهو

می دويدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

می پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

می کشانيدم به پايين

شاخه های بيدمشکی

دست من می گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشی

می شنيدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

و همین جا درمی مانم، که رازهای زندگانی چیست؟ راز زندگی که پسربازیگوش گیلان را از ما گرفت؟ نمی دانم آیا برای این نابهنگام رفتن پاسخی هست؟ یا بیهوده در تلاش ام که پاسخی برای آن بیابم. هرچه است، با این پرسشگری علی با من زندگی می کند، هربار که یاد آن دست ها می افتم که چه هنرمندانه می توانست تصویر بیافریند و هربار که آفریده هایش را می بینم، حس می کنم، او دارد با این آفریده ها با ما زندگی می کند، درست مانند ما!

اطلاعات:
تاریخ انتشار: ۱۳۹۰-۱۲-۲۲ ۱۴:۲۲
متن سفارشی:

ديدگاه شما

عضویت در کانال تلگرام