شاعر نوجوان

وقتی که هستم در تماشای درختان دانم که من هرگز نخواهم دید شعری دلکش‌­تر از این شعر زیبای درختان ببینم درختان را که فرزندان خاک‌­اند بر سینه‌ی مادر دهان‌­شان فشرده آن­‌ها همه پروردۀ پستان خاک­اند ببینم درختان را که سبز و سرفرازند چشمان­‌شان بالا، به درگاه خدا باز با دست‌­های سبز در حال نماز­ند ببینم...
شعر مرد تنها ستاره‌ای مرده‌ست از محمود کیانوش
مرد تنها ترانه‌­ای غمناک در خیال لبان خاموش است، پیش از آن که­ش به یاد آرد کس در میان کسان فراموش است. مرد تنها شکوفه‌­ای تاریک مانده بر شاخ‌سار پاییز است، نا چشیده بهار را، جامش از زمستان سرد لبریز است. مرد تنها ستاره‌­ای مرده‌­ست در سپهر وجود سرگردان: نه مداری، نه گردشی روشن، بین بود و نبود...
شعر هیچ‌کس تنها نیست از محمود کیانوش
آسمان تاریک است، هیچ‌­جا پیدا نیست. روشنایی مرده‌­ست، خبر از فردا نیست. از کسانم امشب یک نفر این­جا نیست. در دل تاریکم روزنی هم وا نیست. با خودم می­‌گویم: «غمی از این­‌ها نیست: یک نفر از مردم در کنارم تا نیست، در سرم چون امشب باغی از آوا نیست. غیر از این تنهایی هست غم؟ نه!ها؟ نیست!» پچپچی می‌­...
شعر آسمان، ای روشن و تاریک از محمود کیانوش
آسمان، ای­روشن و تاریک، روز و شب بسیار زیبایی؛ شب به رنگ آب­نوس، اما روزها هم­رنگ دریایی. گاه گم هم­چون خیالی، گاه چون حقیقت خوب پیدایی. گاه آن بالا، بسی دوری، گاه پنداری که این‌جایی. شب هزاران چشم بیداری، با همه گرم تماشایی. روز در غربال خورشیدت خرده‌ی الماس پالایی. یک جهان تو زمین ماست، تو پر...
شعر برجی تمام برف از محمود کیانوش
هرگز ندیده‌­ام زیباتر از تو کوه، این‌­قدر سرافراز، این‌­قدر با شکوه. گاهی نهان شوی در آشیان ابر؛ گاهی برآوری سر از میان ابر. قصری تمام سنگ، برجی تمام برف، شهری تمام خواب، خوابی تمام ژرف. با نور ماه در آیینه‌­ای کبود؛ یا گوهری سپید بر سینه‌­ای کبود. با آنکه در دلت آتش نهفته‌­ای، از برف چهره را...
شعر باران و سلام سبز از محمود کیانوش
بیا، ای­‌خوش خبر باران اسفند، سلام سبز فروردین بیاور؛ برای شاخ‌ساران برهنه فراوان جامه‌‌ی رنگین بیاور. بگستر بر زمین فرش زمرد، بریز الماس‌تر در جویباران، که می‌­آید به سوی حجله‌ی باغ عروس دل­فروز نوبهاران. ببار، ‌ای مهربان باران اسفند، که از مهر تو خاک ما بهشت است؛ غروب گریه­‌ات در سینه‌ی دشت...
شعر من زندگی را دوست می‌دارم از محمود کیانوش
تا نور بینایی جان را فروزد در چراغ چشم، تا آفتاب از آسمان مهر گل برمی‌­افشاند به باغ چشم، من دیدن هر چیز را در هر جای این جهان بیکرانه دوست می‌­دارم. این زندگی این است، باید بکوشم در تماشایش، با هر چه دارد، هر چه می‌­بخشد، خوب و بدش را، زشت و زیبایش، با قطره‌های شادی و دریای غم­‌هایش، همیشه،...
شعر بتاب بر دنیا از آتوسا صالحی
ستاره می‌­خندد: «بتاب بر دنیا که نور امیدی جهان،اگر تاریک ولی تو خورشیدی.» پرنده می‌­پرسد: «به آسمان،با من چرا نمی‌­آیی؟ پرنده­‌ها رفتند تو باز این‌جایی؟» درخت می­‌گوید: «بیا،کنارم باش بهارشو،برگرد که با تو دستانم شکوفه خواهد کرد.» و رود می‌­خواند: «همیشه در راهم تو،با نگاهی نو بیا بیا با من مرا...
شعر پرده‌ی زرد از محمود کیانوش
باد پاییز از میانه‌ی دشت می­‌دود گاه تند و گاه آرام به در باغ می‌­رسد خسته، می­‌کند با زبان سرد سلام. باغ افتاده است خواب­‌آلود، داغ از آفتاب تابستان. نفسش از غبار و گرما تنگ تشنه‌ی یک نسیم و یک باران. به خیالش که در پی مرداد ماه اردیبهشت آمده است؛ دختر پاک و شادمان نسیم ناگهان از بهشت آمده است....
شعر قاصدک از محمود کیانوش
قاصدک، راست بگو، از کجا آمده‌­ای؟ با چه پیغام خوشی نزد ما آمده‌­ای؟ ای که بر اسب نسیم می­‌شوی نرم سوار، می­‌کنی با دل شاد همه­‌جا گشت و گذار، همه در خانه‌ی خود می­‌پذیریم تو را؛ می­‌دویم از پی تو تا بگیریم تو را. ولی از بس سبکی می‌­روی با نفسی؛ خوش نداری که خورد بر تنت دست کسی. هست تا اسب نسیم...
شعر آرزو از آتوسا صالحی
آرزو می­‌کنم در بهاران دست جنگل پر از سایه باشد روز و شب، خار و گل،دست در دست مار با پونه همسایه باشد در هوا مهربانی بپیچد مثل بوی علف، بوی هیزم ناگهان جشن باران بگیرد خوشه­‌های طلا رنگ گندم آرزو می­‌کنم ناله غم درهیاهوی شادی بمیرد بوته­‌های گل سرخ وحشی جای دیوارها را بگیرد آرزو می­کنم دست­‌هایت...
شعر چشم‌هایم را که می‌بندم از محمود کیانوش
چشم­‌هایم را که می‌­بندم شب می‌­آید در جهان سر؛ آفتاب و آن صفای روز می­‌رود از آسمان سر. چشم­‌هایم را که می‌­بندم آن­چه پیدا هست تنهایی است؛ در سیاهی­‌های تنهایی آن­چه پیدا نیست زیبایی است. چشم‌­هایم را که می‌­بندم زندگی دیگر نمی‌­خندد؛ باغ نور و رنگ و زیبایی در به چشم بسته می‌­بندد. چشم­‌های بسته...
شعر درخت شب از محمود کیانوش
شب درختی سیاه و بزرگ است، پخش در آسمان شاخسارش. چون هوا خوب تاریک گردد، گردد آغاز فصل بهارش. شاخه در شاخه و برگ در برگ، سایه بر سایه چون کوه بر کوه، برگ بر برگ: بسیار، بسیار، شاخه بر شاخه: انبوه، انبوه. از غروب این درخت سیاهی رفته رفته برآرد شکوفه، از هزاران هزاران ستاره تا سحرگاه دارد شکوفه...
شعر وقتی کبوتر نیست از آتوسا صالحی
گاهی که گنجشکان نمی­‌خوانند وقتی پرستوهای زیبا در سفر هستند وقتی کبوتر نیست وقتی همه از حال آن­‌ها بی­‌خبر هستند انگار آن­‌جا پشت شیشه آسمان خالی است خورشید بی­رنگ است شکلی خیالی است حس می­‌کنم جایی برایم نیست جایی برای «دوستم دارند.» جایی برای خنده‌هایم نیست دیگر پرستویی نمی­‌آید گنجشک­ها از شاخه...
شعر کمی سرود و بوی عید از آتوسا صالحی
درخت­‌ها برای خانه‌ی زمین، ستاره­‌ها برای باغ شب کمند پرنده­‌های فوج فوج روزهاست در آسمان شهر من نمی‌­پرند کسی در آرزوی برگ و بار سبز، به فکر دست خالی کویر نیست و روی پشت‌­بام‌­های هیچ‌کس کلاغ و بادبادک و حصیر نیست درخت دارد انتظار می­‌کشد و جاده رفته رفته پیر می­‌شود نگاه چشمه‌­ها به راه خشک شد...
شعر مهربانی از محمود کیانوش
بگذار چشمت در آسمان چهره‌­ات، شاد مانند خورشید، بخندد. بگذار خورشید با خنده‌­های گرم و آزاد بر اخم شب راه ببندد. بگذار لب­‌ها مانند باغ در بهاران، از شاخه­‌ها گل ببخشند. گل­‌های حرفت، از مهربانی خورده باران، در باغ چهره برخشند.
شعر اسب سرکش از موهان سینگ
اسب خورشید  با نفس‌های تندش می‌آید تا به نزدیکی ساحل شب سم فرو کوبد و گرد سرخی برانگیزد از جای  یال شنگرفی‌اش از عرق گشته نمناک  از دهانش کفی سرخ بیرون فشاند. شب می‌آید، شب تیره، آرام دست خود را میان دو گوشش  می‌گذارد  پنجه‌اش را به همرم نفس‌های او می‌نوازد  می‌گشاید از او بند و افسار اسب سرکش  با...
شعر شب نخواهد ماند از الینورفارجن
شب را تو اگرچه دست بسته با میخ هزارها ستاره  بر سینه‌ی اسمان بدوزی  چون سر بزند سحر دوباره  شب رفته و جای او نشسته بر دامن آسمان چه روزی! شب را تو به بند اگر کشی سخت در خانه‌ی صدهزار اختر  با رشته‌ی بادهای پر زور  با قفل بزرگ ماه بر در  مانند غمی سیاه، او رخت می‌بندد و می‌گریزد از نور!  ...
شعر گل سرخ زیبای من از ویلیام ‌بلیک
به دستم داد روزی مهربانی گلی از روشنی در شب چراغی که زیباتر از آن هرگز نیاورد  بهار مهربان درهیچ باغی ولیکن من گل زیبای او را  به دستش دادم و با مهر گفتم: «گلی در باغچه دارم شکفته که صبح از خنده‌اش چون گل شکفتم!» به دیدار گل خود رفته، گفتم که با پروردنش شادم شب و روز دمی زیبایی و شادابی او نخواهد...
شعر ای ماه از دبلیو.اچ.دیویز
ای ماه، ‌ای زیبای نزدیک و درخشان جان و دلم را کرده زیباییت سرشار از شوق تو چون کودکی هستم که گاهی خواهد تو را از آسمان با گریه‌ی‌زار  دستان خود را می‌گشاید، می‌برد پیش  تا گرم بفشارد تو را بر سینه‌ی خویش امشب بسی مرغان که می‌خوانند آواز  تور تو ریزد بر گلوی نرم آن‌ها اما سکوت ژرفی من دارد نوایی...