وبلاگ کتابک

وبلاگ کتابک
بالا، بالا، بالاتر!
بنجامین خرسه از وسط پارک گذشت. آفتاب گرمی می‌تا‌بید و بنجامین این گرمای خوش رو روی موهای قهوه‌ای‌رنگش احساس می‌کرد. روی علف‌ها نشست تا فرود اردک‌ها در آبگیر رو تماشا کنه.
گل‌گندم‌های هولی
گل‌گندم‌ها پشت سر هم سر از زمین بیرون می‌آوردن. هولی وسط گل‌ها نشست. اون از زنبورهایی که وزوزکنان از گلی به گل دیگه می‌رفتن نمی‌ترسید. پروانه‌ها دور سر هولی بالا و پایین می‌رفتن.
سوپ سنگ
روزی روزگاری، اژدهایی بود که در یک غار تاریک زندگی می‌کرد. اون می‌خواست کمی سوپ درست کنه، اما تنها چیزی که توی غار داشت، آب بود، که تموم روز … چیک … چیک … چیک … صدا می‌کرد. «فهمیدم!
پسرک چوپان و گرگ - افسانه‌های ازوپ شماره 32
پسرک چوپان هر روز گله گوسفندان اربابش را نزدیک جنگلی که از روستا دور نبود، به چرانیدن می‌بُرد. مدتی که می‌گذشت چراگاه برای پسرکت کسالت‌بار می‌شد، و برای او برای این که سرگرم می‌شد یا با سگش باید حرف...
توله ترسیده
مامان پوسوم، بچه‌اش آلبرت رو تکون می‌داد تا بخوابه. اون با دمش از شاخهٔ درخت آویزون شده بود و آروم به عقب و جلو تاب می‌خورد. جنگل، ساکت و آروم بود، درست همونطور که آلبرت دوست داشت.
تاب‌ بازی
زویی و برادرش زاک، دوست داشتن که از درخت‌ها بالا برن. توی باغ پشت خونه‌شون، پنج درخت بلوط بزرگ بود که شاخ و برگ فراوانی داشتن.
داری مسیر رو اشتباه می‌ری!
بادی پروانه، دلش نمی‌خواست همراه پروانه‌های دیگه به سمت جنوب پرواز کنه. هر سال همینطور بود. همهٔ پروانه‌های جنگل به دنبال آب‌وهوای گرم به سمت جنوب پرواز می‌کردن.
شمارش معکوس در دریا
ده لاکپشت دریای عمیق در یک صف شنا می‌کردن؛ یکی رفت که تخم بذاره و نه‌تای دیگه باقی موندن. نه نهنگ حال خوشی داشتند، که یکی، جلبک خورد و هشت‌تا موندن.
فِرِد مزرعه‌دار
گاوه گفت: «ماااا! ماااا!» فِرِد مزرعه‌دار، اون رو به سمت طویله برد: «برو روی کاه‌ها بخواب تا من بقیهٔ حیوون‌ها رو بیارم.» و از طویله رفت بیرون. گوسفنده گفت: «بعععع! بعععع!»
کشفیات توله‌خرس
از وقتی که گیلمر به دنیا اومده بود، این اولین روزی بود که از غار بیرون می‌اومد. مادرش لونا می‌خواست اون رو بگردونه تا دنیا رو کشف کنه. «گیلمر، عزیزم! از پهلوی مامان دور نشو.
هر کسی باید کار خودش‌رو انجام بده!
«مری، توی اتاق خوابت انگار که قیامت شده. همین الان برو اتاقت رو مرتب کن!» این دستور مامان بود.
دست‌های گرم، گوش‌های گرم
تکه‌های درشت برف داشت از آسمون می‌بارید. بادی که می‌وزید هر یک از تکه‌های برف رو با خودش می‌چرخوند و به همه طرف می‌برد و بالاخره اون رو روی زمین یخزده رها می‌کرد.
هر کسی سبزی دلخواهش!
دانش‌آموزان کلاس خانم کرافورد همه چیز رو در بارهٔ غذاهایی که سالم‌اند و خوردنشون برای سلامتی خوبه، یاد گرفته بودن. خانم کرافورد به اون‌ها یاد داده بود به جای خوردن شیرینی، کیک، کلوچه و بیسکویت شکلاتی...
دزد دریایی بداخلاق
سیاه‌چشم- دزد دریایی- در یک کشتی دزدهای دریایی زندگی می‌کرد. یک پرچم به نام جولی باجر از یک دکل آویزون بود و با وزش باد، به عقب و جلو تکون می‌خورد.
دوستان تازه بوریس
بوریس هیچ دوستی نداشت. اون خرس ترشرویی بود و به همهٔ حیوون‌های دیگه‌ای که سر راهش می‌دید، غرش می‌کرد. بعد با خودش می‌گفت: « هیچکس منو دوست نداره.» و به قسمت دیگه‌ای از جنگل می‌رفت.
شکار بزرگ تیم
تیم و پدرش می‌خواستن به ماهیگیری برن. تیم باید روی زانو می‌نشست و با دست، زمین رو می‌کند تا کرم پیدا کنه. بالاخره ده تا کرم پیدا کرد و اون‌ها رو توی یک قوطی گذاشت.
برام ماهی بیارین!
پیتر، پت و پنی، روی صخره‌های شمال غربی اسکاتلند زندگی می‌کردن. تمام روز، اون‌ها مدام از صخره‌ها به دریا و از دریا به روی صخره‌ها پرواز می‌کردن.
دُم دِیزی
وقتی که خورشید غروب کرد، دیزی داشت روی شاخه‌اش به عقب و جلو تاب می‌خورد. وقتی که خورشید ناپدید شد، آسمون پر شده بود از رنگ‌های قرمز، زرد، نارنجی، و صورتی.
جرج شنا کردن یاد می‌گیره
جرج پرسید: «مامان! امروز شناکردن بهم یاد می‌دی؟ من که حالا دیگه بزرگ شده‌ام.»
یک استخوان به سگ بدین
بازیگوش‌ترین گربه در اون دور و بر، ببری بود. ببری پروانه‌ها رو دنبال می‌کرد و ساعت‌ها می‌نشست و به صدای قناری‌هایی که توی قفس پرنده‌های خانم تابلر می‌خوندن، گوش می‌داد.