وبلاگ کتابک

وبلاگ کتابک
لالایی تهرانی آواز پلنگ در کوه، صوتی
لالایی آواز پلنگ در کوه فرم کلی لالایی محسوب می‌شود. این لالایی را ممکن است با گویش‌های مختلف شنیده باشید. 
خرق عادت از سوادآموزی 
اگر کسی درباره یک «نوزاد باسواد» صحبت کند، واکنش‌ها در مقابل آن چه خواهد بود؟ واکنش‌ها را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد. برخی این توصیف را مضحک و ترکیب نوزاد و سواد را محال خواهند دانست و دسته‌ای نیز...
گرگوار سولوتارف
گرگوار سولوتارف[۱] در سال ۱۹۳۵ در اسکندریه‌ی مصر متولد شد. پدرش پزشکی لبنانی و مادرش نقاش و تصویرگری روس بود. او دوران کودکی خود را در مصر، سپس لبنان و در نهایت در ایل دو فرانس[۲] گذراند.
سخنرانی بارت مویارت برنده جایزه آسترید لیندگرن در کنگره ادبیات کودکان (مسکو 2021)
ترجمه از زبان هلندی (فلمنگی): لورا واتکینسن ترجمه از انگلیسی به فارسی: بهار اشراق (این ترجمه تلخیص شده است.)   تابستان سال ۲۰۱۴ پدرم را از دست دادم. او ناگهان با لحن آرامی از صداها و حرکات مشکوکی...
موزه کودکی ایرانک، لطف دیدار دوست، لطف همکار خوب
من موزه‌های بسیاری را دیدم چه در اقصی نقاط ایران و چه در اروپا و کشورهای دیگر و بازدید اخیرم از لوور پاریس خود گواه بر داشتن حق نظرم در این زمینه است. البته که این موزه قابل قیاس با موزه لوور نیست و...
ایزدان شهیدشونده گیاهی، پیام‌آوران نوروز
نوروز از دیرباز یکی از مهم‌ترین جشن‌های ایرانیان بوده است. هم زمانی سال نوی ایرانیان با اولین روز بهار آن را به یک پدیده طبیعی پیوند داده است که اهمیت آن را دوچندان کرده است. در جامعه ایرانی پیش...
شعر چهارشنبه‌سوری، نسخه صوتی و نوشتاری
چهارشنبه‌سوری یکی از آیین‌های پیش بهاری است که پیش از آغاز نوروز اجرا می‌شود. در چهارشنبه‌سوری آتش افروختن بسیار امر مهمی است. مردم با شادی دور آتش جمع می‌شوند و از روی آن می‌پرند و شعر می‌خوانند....
شعر چهارشنبه‌سوری، نسخه صوتی و نوشتاری
چهارشنبه‌سوری یکی از آیین‌های پیش بهاری است که پیش از آغاز نوروز اجرا می‌شود. در چهارشنبه‌سوری آتش افروختن بسیار امر مهمی است. مردم با شادی دور آتش جمع می‌شوند و از روی آن می‌پرند و شعر می‌خوانند....
علی ورجه، بازیچه‌‌ای ایرانی یا جهانی؟
عمر بازیچه‌ها و اسباب‌ بازی‌های دست‌ساخت به کجا می‌رسد؟ هیچ کسی به درستی نمی‌داند که نشانه‌هایی از وجود اسباب بازی و بازیچه‌های کودکانه فراتر از ده هزار سال پیش را چه گونه باید بیابد در حالی که انسان...
رمال باشی
یکی بود، یکی نبود. حمالی بود فقیر و بی چیز، که هر روز صبح کوله پشتی پشته و طناب حمالی را برمی‌داشت و می‌آمد سر میدان حمالی می‌کرد، پولی در می‌آورد، نان و آبی می‌گرفت و با زنش می‌خورد و شکر خدا می‌کرد...
خاله قورباغه
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک مردی بود تک و تنها، بی کس و کار، که توی یک خانه زندگی می‌کرد. همه جور اسباب زندگی تو خانه‌اش فراهم بود. زیر زمین‌های خانه پر بود از خیک‌های روغن و شیره و...
نارنج و ترنج
یکی بود، یکی نبود. یک پادشاهی بود که در حرمسرایش چهل زن داشت. اما از هیچ کدام بچه‌اش نمی‌شد. آخرش نذر کرد که اگر خدا به من پسری بدهد یک حوض پر از عسل می‌کنم و یک حوض پر از روغن، تا مردم فقیر و بیچاره...
گل خندان
یکی بود و یکی نبود. تاجری بود که پول و سرمایه‌ی زیادی داشت چون آدم راست و درستی بود، هرکس پولی یا چیزی داشت که نمی‌توانست پهلوی خودش نگه دارد، «به رسم امانت» دست این مرد می‌سپرد.
چهل دزد
یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود که به جز یک دختر فرزند دیگری نداشت. چون یکی یک دانه بود خیلی او را دوست می‌داشت و هرطوری که دل او بود رفتار می‌کرد. این دختر در ناز و نعمت بزرگ شد تا شانزده سالش تمام...
نمدی
یکی بود، یکی نبود. هزار سال پیش از این، مردی بود، یک زن بسیار خوبی داشت. تمام اسباب زندگی و خوشی و راحتی‌شان فراهم بود، جز آنکه بچه نداشتند. غصه‌ی این‌ها همین بود. هر چه هم نذر و نیاز و دوا و درمان...
هدیه
در سال‌های خیلی پیش در کشوری خیلی دور پادشاهی سلطنت می‌کرد. این پادشاه دختری بسیار زیبا داشت. عموی این دختر در همان کشور زندگی می‌کرد و سه پسر داشت. دختر پادشاه از کودکی با پسر عموهایش درس می‌خواند و...
زور
یکی بود، یکی نبود. یک گنجشک بود که توی هوای سرد زمستان و یخ و یخبندان از لانه به هوای دانه آمد بیرون. دید زمین و زمان از برف پوشیده شده، هر جا آب بود ماسیده، ناچار روی یک تکه یخ نشست و چشم انداخت این...
کُره‌ی دریایی
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک پادشاه بود یک پسر داشت. اسمش ملک جمشید، که او را از تخم چشمش بیشتر دوست داشت و از هر چیزی پهلوش عزیزتر بود. این پسر ده ساله بود که مادرش مرد و پسر از غصه...
دانه‌ها می‌رویند
صبح روز جمعه بود. آفتاب همه جا را روشن کرده بود. فرهاد کنار باغچه نشسته بود. چیزی را در خاک پنهان می‌کرد. فرشته پیش او آمد و پرسید: «فرهاد، چه چیزی را در خاک پنهان می‌کردی؟» فرهاد گفت: «اگر گفتی!»
گنجشک دُنبَک زن
یکی بود، یکی نبود. یک گنجشکی بود، خار به پاش رفته بود. رفت سر دیوار خانه‌ی پیرزنی نشست. پیرزن می‌خواست تنور را آتش کند، آتش گیره نداشت، ماند سرگردان که چه کار بکند. گنجشکه فهمید و گفت: «بیا، این خار...