وبلاگ کتابک

وبلاگ کتابک
شعر گل‌ها از محمود کیانوش
گل‌ها را من می‌بینم گل می‌چینم گل می دانم گل اما هر یک از این گل‌ها نامی زیبا
آجر گُلی
دور باغ قشنگی، یک دیوار آجری قشنگ کشیده بودند، این دیوار از صدها آجر درست شده بود. آجرهای دیوار همه زرد بودند. فقط یکی از آن‌ها کمی قرمز رنگ بود. برای همین بود که آجرهای دیگر اسم این آجر را گذاشته...
بادکنک ویدا
توی یک کوچه‌ی قشنگ، سه تا دختر و سه تا پسر قشنگ زندگی می‌کردند. اسم دخترها پروانه و پری و ویدا بود. اسم پسرها پرویز و ناصر و منصور بود. همه‌ی این بچه‌ها باهم دوست بودند. وقتی که مادرها و پدرهایشان...
شعر می‌روم تا رسم به دریایی از پروین دولت‌آبادی
چشمه جوشید و آب روشن آن گشت در جویبار پاک روان سبزه‌ها در کنار جو رُستند خزه‌ها تن در آب جو شستند
شعر کبوتر کاغذی از محمود کیانوش
بادبادک سفیدم باد که آمد هوا رفت کَلّه و دم تکان داد یواش یواش بالا رفت تو آسمان آبی
پری چشم آبی و پیشی کوچولو
روزی بود، روزگاری بود. در جایی دور جنگل خیلی خیلی بزرگی بود. این جنگل پر بود از درخت‌های سبز و قشنگ و حیوان‌های کوچک و بزرگ. در این جنگل چند تا پری هم زندگی می‌کردند. همه‌ی پری‌ها قشنگ بودند و بال‌...
شعر بره‌ی کوچولو از محمود کیانوش
بره‌ی خوشگل سفید کوچک چاق تُپُلی چشم سیاه لب کلفت برف تن زبان گلی بَع بَع تو به گوش من
گوسفندی
یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود یک پسر داشت، خیلی عاقل و کاردان. روزی هوس بلوک[۱] گردشی به کله‌اش زد! پسر را صدا زد و گفت: «ای فرزند! ما می‌خواهیم چند صباحی تو مُلک مان گردش بکنیم. زهر چشمی از رعیت...
مَلی
یکی بود، یکی نبود. پیرزنی بود سه تا دختر داشت. اسم دختر بزرگه نمکی و میانه ناز و کوچکه مَلی بود. ملی از همه‌ی این‌ها خوشگل‌تر و زرنگ‌تر بود. یک گربه‌ی عزیز کرده‌ای هم داشت که شب و روز پهلوش بود و هیچ...
شعر منظره از محمود کیانوش
پاشو، پاشو، کوچولو از پنجره نگاه کن با چشم‌های قشنگت به منظره نگاه کن آن بالا، بالا خورشید
میمون و نهنگ
نهنگ و میمونی کنار رودخانه‌ای زندگی می‌کردند و سال‌های سال بود که باهم دشمن بودند. روزی میمون بالای درختی نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد. چشمش به درختان پر از میوه‌ی آن طرف رودخانه افتاد. با خودش...
کچلک
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک پیرزن فقیر بود یک پسر داشت به اسم کچلک. یک روز پیرزن به کچلک گفت: «در دنیا دیگر هیچ آرزویی ندارم جز اینکه تو را داماد ببینم.» کچلک گفت: «من هم خیلی دلم...
ژوزالیتو، پسری که همه‌ی کارکنان کشتی را نجات داد
شب از نیمه گذشته بود. کریستف کلمب روی عرشه‌ی کشتی آمد و فریاد کشید: «طوفان دیگر آرام شده است. همه‌ی شما می‌توانید بروید و استراحت کنید.» این چهارمین بار بود که کریستف کلمب و ملوانانش برای پیدا کردن...
آمبر براون
آمبر یعنی کهربایی و براون یعنی قهوه‌ای. این دو رنگ در کنار همدیگر می‌شوند اسم و فامیل یک دختر ۹ ساله.
فرانکلین
«فرانکلین» را می‌شناسید؟ پسری کوچک به رنگ سبز با یک لاک!... پسری که در سال ۱۹۸۷ در یکی از شهرهای فرانسوی زبان کانادا به دنیا آمده اما همچنان بچه مانده و بزرگ نشده است. بله فرانکلین یک لاک‌پشت است. می...
بزی
یکی بود، یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. خیاطی بود که در این دار دنیا سه پسر داشت، این‌ها در دکان وردستش بودند، یک روز این خیاط یک بز ماده خرید که صبح به صبح شیرش را بدوشند و قاتق نانشان کنند. وقتی...
شعر قناری از محمود کیانوش
یک روز صبح جمعه دلتنگ و خسته بودم از بس که در اتاقم تنها نشسته بودم دیدم که چشم‌هایم
مرد سه زنه
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک مردی بود سه تا زن داشت. رفت برای زن اولیش یک انگشتر خرید بهش داد و گفت: «به آن دو تای دیگر نگو که آن‌ها حسودی می‌کنند.» آن وقت برای زن دومیش گوشواره گرفت...
لالایی آذربایجان شرقی (میانه) خواب شیرین، صوتی
ترجمه لالایی خواب شیرین لالایی گفتم تا تو بخوابی آنقدر منتظر خوابیدنت می‌مانم تا ماه هم بخواب برود
نخودی و دیو
زن و شوهری بودند که بچه نداشتند و خیلی هم از خدا بچه می‌خواستند. یک روز زنک آمد دیزی آبگوشت را تو تنور بگذارد یک نخود از دیزی پرید بیرون، شد به صورت یک دختر. اتفاقاً همان وقت زن‌های همسایه آمده بودند...