جعبه اول صبح روی میزِ کنار پنجره بود.
نه اینکه همیشه آنجا باشد؛ فقط آن روز آنجا بود.
پوریا وقتی از خواب بیدار شد، اول نورِ آفتاب را دید که از لای پرده افتاده بود روی دیوار، بعد چشمش افتاد به جعبه. جعبه کوچک بود، مقوایی، با درِ لق و یک برچسبِ کج که چیزی رویش نوشته نشده بود. نه اسم داشت، نه عکس، نه رنگِ خاصی. فقط یک جعبه.
پوریا نشست توی تخت و به جعبه نگاه کرد. مطمئن بود دیشب آنجا نبوده. چون دیشب، قبل از خواب، روی میز فقط کتاب قصهاش بود و یک لیوان آب.
صدا زد:
«مامان؟»
مامان از آشپزخانه گفت:
«جانم؟»
پوریا گفت:
«این جعبه چیه؟»
مامان آمد توی اتاق، به جعبه نگاه کرد، ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
«نمیدونم. شاید مالِ خودته.»
پوریا گفت:
«مال من نیست.»
مامان شانه بالا انداخت.
«خب بذار همونجا باشه. صبحانه حاضره.»
پوریا از تخت پایین آمد، اما چشمش هنوز دنبال جعبه بود. دلش میخواست درش را باز کند، اما انگار جعبه گفته بود: «نه هنوز.»
سرِ صبحانه، فکرش پیشِ جعبه ماند. لقمهاش را جوید، شیرش را خورد، اما تصویرِ جعبه از ذهنش نرفت.
وقتی برگشت توی اتاق، جعبه دیگر روی میز نبود.
پوریا ایستاد.
دورش را نگاه کرد.
جعبه حالا روی زمین بود، کنار تخت.
خم شد. اینبار درِ جعبه کمی باز بود. فقط یک شکافِ باریک. پوریا زانو زد. انگشتش را جلو برد، اما قبل از اینکه در را کامل باز کند، صدای زنگِ در آمد.
همسایهشان، عمو رضا، آمده بود. پوریا رفت دمِ در، سلام کرد، چند دقیقه حرف زدند، بعد برگشت توی اتاق.
جعبه باز شده بود.
نه خیلی، اما آنقدر که داخلش دیده شود.
داخل جعبه… خالی نبود.
یک چیز کوچک آنجا بود. نه اسباببازی، نه کاغذ، نه خوراکی.
یک سنگ.
سنگ معمولی. خاکستری. کمی صاف.
پوریا سنگ را برداشت. سرد بود. سنگینیِ کوچکی داشت. آنقدر که حسش کنی، نه آنقدر که اذیت کند.
پوریا سنگ را توی مشت نگه داشت. فکر کرد:
«سنگ چرا باید توی جعبه باشه؟»
سنگ را گذاشت سرِ جایش. درِ جعبه را بست.
ظهر، وقتی از حیاط برگشت، جعبه دوباره جایش عوض شده بود.
اینبار روی طاقچه.
پوریا به طاقچه نگاه کرد. دستش نمیرسید. صندلی آورد، رفت بالا، جعبه را پایین آورد. بازش کرد.
سنگ هنوز آنجا بود.
اما حالا کنارش یک چیز دیگر هم بود:
یک نخ کوتاه آبی.
پوریا نخ را برداشت. نرم بود. گره خورده بود. انگار یک زمانی چیزی را نگه داشته بود، بعد رها شده بود.
پوریا نخ را کنار سنگ گذاشت.
جعبه را بست.
بعدازظهر، وقتی با ماشینهایش بازی میکرد، صدایی آمد.
تق.
برگشت.
جعبه افتاده بود کنار در.
پوریا جلو رفت. اینبار بدون تردید، درِ جعبه را باز کرد.
داخلش حالا سه چیز بود:
سنگ
نخ
و یک برگ زرد
برگ خشک نبود. زردِ نرم بود، با رگهای نازک.
پوریا برگ را بو کرد. بوی حیاط میداد.
پوریا نشست روی زمین. جعبه را گذاشت جلویش. به چیزها نگاه کرد. هیچکدام حرف نمیزدند. اما کنار هم، شبیه چیزی بودند که انگار یک داستانِ نصفه داشته باشد.
شب، قبل از خواب، جعبه رفت کنار تخت.
پوریا چراغخواب را روشن کرد و به جعبه نگاه کرد.
درِ جعبه کمی باز شد.
نه با صدا.
انگار خودش خواست.
پوریا داخلش را نگاه کرد.
حالا چهار چیز بود.
سنگ
نخ
برگ
و یک دکمهٔ کوچک قهوهای
دکمه، یکی از سوراخهایش شکسته بود.
پوریا دستش را توی جعبه برد. دکمه را برداشت. یادش آمد یکبار کاپشنش دکمهاش افتاده بود. مامان دنبالش گشته بود. پیدا نشده بود.
دکمه را گذاشت کنار بقیه.
پوریا خوابید.
صبح، جعبه روی میز نبود.
روی کولهپشتیاش بود.
پوریا ایستاد.
اینبار چیزی نگفت.
فقط کوله را باز کرد.
جعبه افتاد بیرون.
داخلش… پنج چیز بود.
سنگ
نخ
برگ
دکمه
و یک تکه کاغذ
روی کاغذ چیزی نوشته نشده بود.
اما تا شده بود.
چند بار.
پوریا کاغذ را باز کرد. صافش کرد. نگاهش کرد.
سفیدِ سفید.
پوریا همهٔ چیزها را کنار هم چید.
روی فرش.
سنگ کنار برگ
نخ دورِ دکمه
کاغذ زیر همه
ناگهان حس کرد اینها اگر فقط توی جعبه بمانند، سنگینتر میشوند.
نه برای دست؛ برای دل.
جعبه را برداشت.
رفت توی حیاط.
کنار درخت کوچکشان نشست.
سنگ را گذاشت پای درخت.
برگ را همانجا رها کرد.
نخ را بست به شاخه.
دکمه را گذاشت توی جیب.
کاغذ را تا کرد و گذاشت توی جعبه.
جعبه حالا سبکتر بود.
شب که شد، جعبه دیگر جایش عوض نشد.
همانجا کنار تخت ماند.
درش بسته بود.
پوریا خوابید.
صبح، وقتی بیدار شد، جعبه هنوز همانجا بود.
بازش کرد.
داخلش فقط یک چیز بود:
کاغذ.
پوریا لبخند نزد.
اخم هم نکرد.
کاغذ را برداشت، رفت سراغ مدادش.
اولین خط را کشید.
بعد دومین خط.
بعد شکلها آرام، آرام آمدند.
جعبه دیگر خالی نبود.
اما دیگر هم پر نبود.
