دفترچه از آنهایی نبود که آدم دلش بخواهد زود بازش کند.
نه جلد قشنگی داشت، نه خطکشی مرتب، نه حتی اسم صاحبش رویش نوشته شده بود. جلدش خاکستری بود، گوشههایش تا خورده بود و وقتی باز میشد، کاغذهایش کمی صدا میدادند؛ مثل کسی که قبل از حرف زدن، گلویش را صاف میکند.
این دفترچه افتاده بود زیر نیمکتِ کلاس چهارم.
لیلا اولین نفری بود که آن را دید. وقتی خم شد تا پاککنش را بردارد، دفترچه را دید که نصفه زیر پایهٔ نیمکت گیر کرده بود. اول فکر کرد مال یکی از بچههاست و جا مانده. برداشتش. ورق زد.
صفحهٔ اول سفید نبود.
پر بود از خطخطی.
نه نقاشی، نه تمرین.
جملههایی نصفه، پاکشده، دوباره نوشتهشده.
«امروز… نه، اینجوری شروع نشد.»
«فکر کردم میتونم… نشد.»
«کاش اینو نمیگفتم.»
لیلا سریع دفترچه را بست. حس کرد انگار وارد جایی شده که قرار نبوده برود.
زنگ خورد. بچهها شلوغ شدند. لیلا دفترچه را گذاشت توی کیفش. نه از روی دزدی؛ از روی سردرگمی. تصمیم گرفت بعداً بپرسد مالِ کیست.
اما بعداً زود نیامد.
در زنگ تفریح، لیلا رفت سراغ نرگس، بعد مهتاب، بعد حتی علی. هیچکدام دفترچه را نمیشناختند. یکی گفت: «شاید مالِ پارسائه.» یکی گفت: «نه، پارسا همیشه جلد سبز داره.»
لیلا دفترچه را دوباره باز کرد. اینبار آهستهتر.
صفحهای بود که بالایش نوشته شده بود:
«اشتباه امروز»
و زیرش:
«سرِ زنگ ورزش، به جای اینکه بگم نمیتونم، خندیدم. بعد افتادم.»
لیلا نفسش را آرام بیرون داد.
این جمله شبیه اعتراف نبود. شبیه یادداشت هم نبود. بیشتر شبیه یک جای امن بود.
صفحهٔ بعدی:
«اشتباه دیروز»
«به مامان گفتم مشقم کمه. نبود.»
لیلا دفترچه را بست. قلبش کمی تندتر میزد. این دفترچه، یک دفتر معمولی نبود.
آن روز، لیلا اشتباه کرد.
نه اشتباه بد.
اما اشتباه.
سرِ کلاس فارسی، معلم از او خواست بلند بخواند. لیلا شروع کرد، اما وسط خواندن، یک کلمه را اشتباه گفت. یکی از بچهها خندید. لیلا مکث کرد. صورتش داغ شد. جمله را دوباره خواند، اما صداش دیگر مثل اول نبود.
وقتی نشست، دستش رفت توی کیفش. دفترچه را لمس کرد.
بعد از مدرسه، لیلا به خانه رفت. دفترچه را درآورد. نشست پشت میز. مدادش را برداشت. مکث کرد.
دفترچه مالِ او نبود.
اما انگار منتظرش بود.
صفحهٔ خالی را باز کرد. نوشت:
«اشتباه امروز»
«یه کلمه رو غلط خوندم. ناراحت شدم. دلم میخواست ادامه ندم.»
لیلا مداد را گذاشت زمین. نفسش سبکتر شد. نه خیلی، اما کافی.
فردا، دفترچه دوباره رفت مدرسه.
لیلا هنوز صاحبش را پیدا نکرده بود.
اما دفترچه حالا دو صدا داشت؛ صدای کسی که قبلاً نوشته بود، و صدای لیلا.
صفحههای بعدی پر شدند.
نه هر روز.
نه منظم.
اما واقعی.
«اشتباه امروز»
«به دوستم گفتم بعداً بازی میکنم. یادم رفت.»
«اشتباه امروز»
«فکر کردم بلدم. نپرسیدم.»
لیلا فهمید دفترچه عجله ندارد.
منتظر نمیماند.
فقط هست.
یک روز، پارسا کنار لیلا نشست. گفت: «دفترچهات چیه؟»
لیلا گفت: «مالِ من نیست.»
پارسا گفت: «پس چرا همراته؟»
لیلا جواب نداد.
دفترچه را بست.
اما همان روز، دفترچه گم شد.
لیلا اول فکر کرد توی کیفش است. نبود. روی میزش. نبود. زیر نیمکت. نبود. دلش فرو ریخت. انگار چیزی بیشتر از یک دفتر را گم کرده باشد.
دو روز گذشت.
دفترچه نبود.
روز سوم، وقتی وارد کلاس شد، دفترچه روی میزش بود.
بسته.
ولی سنگینتر.
لیلا بازش کرد.
یک صفحهٔ جدید اضافه شده بود.
«اشتباه امروز»
«دفترچهمو جا گذاشتم. فکر کردم از دستش دادم.»
خط، همان خطِ اولی بود.
صاحبِ اصلی برگشته بود.
لیلا لبخند نزد.
اشک هم نیامد.
فقط حس کرد چیزی سرِ جای خودش برگشته.
آخرِ کلاس، یک یادداشت کوچک بین صفحهها گذاشت.
نه اسم.
نه توضیح.
فقط نوشت:
«ممنون که اینجا رو نگه داشتی.»
دفترچه دیگر روی میز لیلا نماند.
اما لیلا یاد گرفته بود چیزی را که دفترچه نگه میداشت،
میشود جای دیگری هم نگه داشت.
نه برای نشان دادن.
برای دیدن.
