قصهٔ صدایی که لازم نبود بلندتر شود (برای کودک ۱۰ ساله)

زمان انتشار: 1404/11/04 - 11:50

صدای زنگِ آخر که خورد، کلاس شلوغ نشد؛ بیشتر سنگین شد. انگار هر کسی می‌خواست زودتر بلند شود، اما پاهایش هنوز تصمیم نگرفته بودند. کیف‌ها بسته شد، صندلی‌ها جابه‌جا شد، اما حرف‌ها نصفه ماند.

سام کنار پنجره نشسته بود. همیشه همان‌جا. نه چون بهترین جا بود، بلکه چون آن‌جا می‌توانست هم کلاس را ببیند، هم حیاط را. امروز اما حیاط هم کمک نمی‌کرد. چیزی که از صبح مثل یک نخِ نامرئی دور فکرش پیچیده بود، هنوز باز نشده بود.

سرِ کلاس مطالعات، بحث بالا گرفته بود. موضوع ساده بود، اما حرف‌ها سنگین شده بودند. یکی گفت: «باید این‌جوری باشه.» یکی گفت: «نه، اشتباهه.» صداها بالا رفتند. بعضی‌ها سریع حرف زدند، بعضی‌ها تند.

سام هم دستش را بالا برده بود.
اما دیده نشده بود.

اولش فکر کرد معلم متوجه نشده. دوباره دستش را بالا برد. این‌بار هم صدای دیگری زودتر بلند شد. سام دستش را پایین آورد. حرفش همان‌جا ماند؛ نه گفته شد، نه فراموش.

بعد از کلاس، آرش گفت: «تو هم می‌تونستی حرف بزنی. چرا ساکت بودی؟»

سام گفت: «ساکت نبودم.»

آرش خندید: «خب اگه کسی نشنوه، فرقی نمی‌کنه.»

این جمله مثل یک خطِ نازک روی ذهنِ سام افتاد. نه برید، نه محو شد.

سام راهِ خانه را پیاده رفت. از کنار کتابخانهٔ کوچکِ محله رد شد. ایستاد. همیشه رد می‌شد، اما آن روز ایستاد. وارد شد.

داخل کتابخانه ساکت بود. نه از آن سکوت‌هایی که آدم را معذب می‌کند؛ از آن‌هایی که جا می‌دهد. قفسه‌ها مرتب بودند. بوی کاغذ می‌آمد. پیرزنِ کتابدار پشت میز نشسته بود و چیزی می‌نوشت.

سام گفت: «سلام.»

پیرزن سرش را بالا آورد. گفت: «سلام. می‌تونی نگاه کنی.»

سام بین قفسه‌ها راه رفت. چشمش به کتابی افتاد با جلد ساده. اسمش چیزی دربارهٔ «پل‌ها» بود. کتاب را برداشت. نشست. ورق زد.

یک تصویر توی کتاب بود: پلی باریک روی رودخانه‌ای آرام. زیرش نوشته بود:
«بعضی پل‌ها برای عبور نیستند؛ برای ایستادن‌اند.»

سام صفحه را بست. تصویر توی ذهنش ماند.

کتابدار گفت: «اون پل‌ها رو دوست دارم.»

سام گفت: «منم.»

کتابدار گفت: «پل‌هایی که عجله ندارن.»

سام چیزی نگفت. کتاب را امانت گرفت و رفت.

شب، کتاب را باز کرد. خواند. نه همه‌اش. فقط چند صفحه. بعد بست. چراغ را خاموش کرد. به سقف نگاه کرد. فکرش برگشت به کلاس. به دستِ بالا رفته. به صدایی که نشنیده شده بود.

فردا، دوباره همان کلاس. دوباره بحث. دوباره صداها. سام این‌بار دستش را بالا نبرد. صبر کرد. گوش داد. صداها یکی‌یکی تمام شدند. مکث افتاد.

در آن مکث، سام گفت:
«من یه جور دیگه فکر می‌کنم.»

صدایش بلند نبود.
اما واضح بود.

چند نفر برگشتند.
معلم گفت: «بگو.»

سام حرفش را گفت. کامل نبود. وسطش مکث کرد. یک جمله را دوباره شروع کرد. اما گفت.

کسی نخندید.
کسی هم فوری جواب نداد.

معلم گفت: «جالبه.»
و بحث ادامه پیدا کرد؛ نه از همان‌جا، از جای تازه‌ای.

زنگ که خورد، آرش گفت: «این‌بار شنیدمت.»

سام شانه بالا انداخت.
گفت: «من همون‌قدر حرف زدم.»

بعدازظهر، سام دوباره از کنار کتابخانه رد شد. این‌بار نایستاد. لازم نبود. پلِ توی ذهنش سرِ جایش بود.

بعضی صداها لازم نیست بلندتر شوند.
فقط باید در جایی گفته شوند که مکث هست.

نویسنده:
Submitted by admin2 on