قصهٔ ساعتی که همیشه عقب بود (برای کودک ۸ ساله)

زمان انتشار: 1404/11/04 - 11:25

ساعتِ دیواریِ کلاس سوم، همیشه عقب بود.
نه یکی دو دقیقه؛ گاهی ده دقیقه، گاهی بیشتر. کسی دقیق نمی‌دانست چرا. عقربهٔ بزرگ راه خودش را می‌رفت، عقربهٔ کوچک هم دنبالش می‌دوید، اما انگار با زمانِ بیرون از کلاس قهر بودند.

بچه‌ها زود فهمیده بودند. وقتی زنگ تفریح می‌شد، ساعت کلاس هنوز چند دقیقه‌ای جا داشت. بعضی وقت‌ها هم وقتی معلم می‌گفت «کلاس تموم شد»، ساعت دیواری هنوز وسطِ درس ایستاده بود.

نوید این را زودتر از همه فهمیده بود.

او از آن بچه‌هایی بود که همیشه نیم‌نگاهی به ساعت داشت. نه از سر عجله؛ بیشتر برای اینکه دوست داشت بداند «الان دقیقاً کجای روز است». نوید وقتی می‌دوید، وقتی می‌نوشت، حتی وقتی نقاشی می‌کشید، انگار یک گوشهٔ ذهنش عقربه‌ای آرام حرکت می‌کرد.

اولین بار که فهمید ساعت عقب است، چیزی نگفت. فقط نگاه کرد. بعد چند روز، مطمئن شد. زنگ تفریح که خورد، همه بلند شدند، اما نوید نشست. گفت:
«هنوز وقت داریم.»

بچه‌ها خندیدند.
مانی گفت: «نوید، ساعتت خرابه!»
نوید گفت: «نه. ساعتِ کلاسه که عقبه.»

مانی گفت: «خب به نفعمونه دیگه!»
و دوید بیرون.

نوید از جا بلند شد، کیفش را برداشت، اما یک چیزی توی دلش سفت شد. نمی‌دانست چیست. فقط حس کرد چیزی سرِ جایش نیست.

چند روز بعد، معلم گفت: «امروز امتحان کوتاه داریم.»
بچه‌ها غر زدند.
نوید نگاه کرد به ساعت. وقت امتحان هنوز نرسیده بود؛ اگر ساعت کلاس را حساب می‌کردی.

امتحان شروع شد.
نوید نوشت. آرام، دقیق. وقتی به سؤال آخر رسید، هنوز وقت داشت؛ روی ساعت کلاس.

اما ناگهان معلم گفت: «وقت تمومه.»

نوید سرش را بالا آورد.
نگاه کرد به ساعت.
عقب بود.
دوباره.

نوید برگه را داد، اما حس کرد چیزی از دستش افتاده. نه نمره؛ زمان.

بعد از کلاس، به ساعت نزدیک شد. عقربه‌ها را نگاه کرد. دلش می‌خواست دست بزند، اما نکرد. فقط ایستاد.

آن روز، وقتی به خانه برگشت، اولین کاری که کرد این بود که ساعتِ روی دیوار خانه را نگاه کرد. دقیق بود. تیک‌تاکش منظم بود. انگار می‌گفت: «من سرِ جای خودمم.»

نوید شام را خورد، مشق نوشت، اما فکرش پیش ساعتِ کلاس بود. چرا کسی درستش نمی‌کرد؟ چرا همه به آن می‌خندیدند؟

شب، وقتی خوابید، خواب دید در یک ایستگاه ایستاده. قطارها می‌آیند و می‌روند، اما ساعتِ ایستگاه عقب است. بعضی‌ها جا می‌مانند، بعضی‌ها زودتر می‌پرند توی قطار، و نوید وسطِ سکو ایستاده، نمی‌داند باید حرکت کند یا بماند.

صبح، با یک فکر بیدار شد.

آن روز، وقتی کلاس خلوت شد، نوید رفت جلو. صندلی را کشید. رسید به ساعت. پشتش را نگاه کرد. یک درِ کوچک داشت. باز بود. باتری‌ها لق بودند.

نوید دست نبرد. فقط نگاه کرد.

صدای معلم آمد:
«نوید؟ اون‌جا چی کار می‌کنی؟»

نوید برگشت.
گفت: «ساعت عقبه.»

معلم لبخند زد.
گفت: «آره، می‌دونم. بعداً درستش می‌کنیم.»

نوید گفت: «اگه بخواین، من… می‌تونم باتری‌هاشو درست بذارم.»

معلم مکث کرد.
نگاه کرد به ساعت.
بعد گفت: «باشه. ولی آروم.»

نوید باتری‌ها را درآورد. گرد بودند، نقره‌ای. یکی‌شان کمی کج بود. جا انداخت. در را بست.

ساعت ایستاد.
یک لحظه.
بعد تیک…
بعد تاک…

نوید نفسش را نگه داشت.

عقربهٔ بزرگ حرکت کرد.
عقربهٔ کوچک هم.

ساعت جلو رفت.
نه تند.
نه کند.
درست.

وقتی بچه‌ها برگشتند، اول کسی نفهمید. زنگ تفریح که خورد، همه مثل همیشه پریدند. اما چند دقیقه بعد، مانی گفت:
«اه؟ چرا زنگ زود خورد؟»

یکی گفت: «مگه همیشه دیر نمی‌خورد؟»

نوید چیزی نگفت. نشست سرِ جایش.

چند روز گذشت. ساعت درست کار می‌کرد.
تفریح دقیق بود.
امتحان دقیق.
پایان کلاس دقیق.

اما یک چیز عوض شده بود.

بعضی بچه‌ها غر می‌زدند.
می‌گفتند: «قبلش بهتر بود.»
«وقت بیشتری داشتیم.»
«حالا همه‌چی تنده.»

نوید این‌ها را می‌شنید و ساکت می‌ماند.
اما یک‌بار، وقتی مانی گفت: «ساعت رو کی درست کرد؟ خرابش کنین!»

نوید گفت:
«خراب نبود.»

مانی گفت: «چرا بود. به نفعمون بود.»

نوید گفت: «نه. فقط معلوم نبود کِی باید وایسیم، کِی بریم.»

مانی شانه بالا انداخت.

چند روز بعد، معلم گفت: «امتحان داریم.»
نوید نوشت.
این‌بار، وقتی به سؤال آخر رسید، وقت کم بود. اما نوید تند نشد. نوشت. تمام کرد.

زنگ خورد.
برگه را داد.
بلند شد.

در حیاط، ایستاد و به ساعتِ مدرسه نگاه کرد. ساعت بزرگِ حیاط جلوتر از ساعت کلاس بود، اما حالا اختلاف‌شان کم شده بود. انگار با هم حرف زده باشند.

آن شب، نوید دوباره خواب دید.
ایستگاه بود.
ساعت درست کار می‌کرد.
بعضی قطارها را از دست داد.
بعضی را گرفت.
اما می‌دانست چرا.

صبح، وقتی بیدار شد، ساعت خانه تیک‌تاک می‌کرد.
نوید کیفش را برداشت.

ساعتِ کلاس هنوز درست بود.
کسی دیگر چیزی نگفت.
به آن عادت کرده بودند.

نوید نشست سرِ جایش.
دفترش را باز کرد.
نوشت.

ساعت، فقط زمان را نشان نمی‌داد.
به نوید یاد داده بود که بعضی چیزها اگرچه اول راحت‌ترند،
اما وقتی سرِ جای خودشان باشند،
دنیا قابل فهم‌تر می‌شود.

نویسنده:
Submitted by admin2 on