قصه‌ی شب

این قصه‌ها به مرور صوتی می‌شوند برای شنیدن آن‌ها به صفحه قصهٔ شب صوتی مراجعه کنید.

گفتن قصهٔ شب یکی از راهکارهایی است که برای راحت خوابیدن کودکان توصیه می‌شود. شنیدن صدای پدر یا مادر قبل از خواب برای کودک آرامش‌بخش است و به کودک کمک می‌کند که با آرامش به خواب برود. داستان‌هایی که برای خواب کودکان انتخاب می‌کنید، داستان‌هایی شیرین با پایان خوب باشد. کودکان در هنگام شنیدن داستان، تصویرسازی ذهنی انجام می‌دهند و این کار علاوه بر این‌که به پرورش قدرت تخیل و خلاقیت کودکان کمک می‌کند، باعث می‌شود که خوابی آرام داشته باشند.

از دیگر تأثیرات مثبت گفتن قصهٔ شب توسط پدر یا مادر این است که ارتباط عاطفی عمیقی بین کودک و والدین برقرار می‌شود. وقت گذراندن با کودک، احساس ارزشمندی به کودک می‌دهد. این‌که در لحظات پایانی شب، کودک حضور پدر و مادر را در کنار خود حس کند و با صدای آن‌ها به خواب برود، باعث می‌شود با آرامشی بیشتر به خواب برود و از کابوس‌های شبانه در امان بماند.

بنابراین به پدرها و مادرها توصیه می‌شود هر شب زمانی کوتاه را به گفتن قصهٔ شب اختصاص دهند. با این کار در کنار ایجاد ارتباط عاطفی با فرزندان خود و ایجاد آرامش برای خواب راحت کودکان، می‌توانند مفاهیم اخلاقی و ارزش‌های زندگی را در داستان‌هایی زیبا و دلنشین به کودکان خود منتقل کنند. خاطره‌گویی یا قصه‌های محلی نیز انتخاب‌های خوبی هستند.

در این‌بخش از کتابک، داستان‌هایی برای کودکان زیر ۶ سال برای شما گردآوری شده است.

وادل عاشق برفه!
مقاله
وادل یک اردک تپلی بود، با پرهای سفیدبرفی، پاهای پره‌دار، و نوک نارنجی روشن. اون با بیشتر اردک‌های توی آبگیر تفاوت داشت. موقعی که اردک‌های دیگه با سرعت حرکت می‌کردن، اون  آروم راه می‌رفت و با هر...
آبتنی پرندگان، قصه صوتی
مقاله
مگان توی حیاط پشتی، یک تشتک آب برای پرنده‌ها گذاشته بود. پرنده‌های بسیاری به سراغ این تشتک می‌اومدن تا آب بنوشن یا توی اون، آبتنی کنن و بال و دمشون رو بشورن. پرنده‌های قرمز، پرنده‌های سیاه، پرنده‌های...
اون نمی‌تونه!
مقاله
جغد گفت: «اون دختره رو نگاه کنین. من هر روز می‌بینمش که با مادرش میاد جای صندوق پست. امروز تنهاست و یک نامه هم تو دستشه که می‌خواد پست کنه. من می‌گم نمی‌تونه پستش کنه. آخه قدش خیلی کوتاهه.» کرکس...
تابستون‌ها به نظرت چطوره؟، قصه صوتی
مقاله
جین روی کندهٔ درخت نشست و به یک زنبور نگاه کرد: «من تابستون رو خیلی دوست دارم … تابستون رو دوست دارم … زنبور و چمن رو دوست دارم … گل و آفتاب رو دوست دارم …» جیم کنار جین نشست: «من زمستون رو دوست...
 بچه شلوغ
مقاله
مادر صدا زد: «تیمی، دیگه وقتشه که برای مدرسه آماده بشی.» تیمی فریاد زد: «امروز نمی‌خوام برم. می‌ خوام امروز برم باغ‌وحش.» و بعد کتاب‌هاش رو پرت کرد روی زمین؛ داد کشید و پاهاش رو به زمین کوبید....
بوی بهار در هوا، قصه صوتی
مقاله
آلن و تاد یک پروانه دیدن. تاد به درخت‌ها نگاه کرد و گفت: «حتماً بهار شده. نمی‌دونم برگ درخت‌ها کی سبز می‌شه؟ درخت‌ها جوونه زده‌ان. جداً فکر می‌کنم که بهار شده.» آلن سه تا گل قرمزرنگ دید: «اینها...
غافلگیری هندوانه‌ای!
مقاله
تمام طول تابستون، آلک منتظر موند و بزرگ‌شدن هندونه‌ها رو بر روی بوته‌ها تماشا کرد. اولش فقط به اندازهٔ تیله بودن، اما هر هفته که می‌گذشت، بزرگ‌تر می‌شدن، تا این که ده برابر اندازهٔ یک موش شدن....
ماشین‌های پرسرعت، قصه صوتی
مقاله
زاک در یک خیابون شلوغ زندگی می‌کرد. از خیابون اون‌ها خیلی ماشین می‌گذشت. مادر زاک بهش گفته بود که مبادا توی خیابون بره. گفته بود که اگه این کار رو بکنه، ممکنه با یک ماشین تصادف کنه و زخمی بشه. مادر...
قدرت گلبرگ‌ها
مقاله
آنگوس قدم‌زنان در خیابون پیش می‌رفت و جلوی ویترین همهٔ فروشگاه‌های جورواجور می‌ایستاد تا اون‌ها رو تماشا کنه: «اون نونوایی، اون هم گوشت‌فروشی، ماهی‌فروشی، خواروبارفروشی، و شیرینی‌فروشی. اما اصلاً عسل...
برگ‌های پاییزی
مقاله
برگ‌های پاییزی از درختان کنده می‌شدن و روی زمین می‌افتادن. ایگی عنکبوت و دوستانش موقع برگ‌ریزان رو خیلی دوست داشتن. ایگی به دوستانش بیگی، میگی و جیگی گفت: «بیاین بازی کنیم. من چشم می‌گذارم و می‌شمرم...
تخم‌مرغ عید پاک
مقاله
صورتی خرگوشه، عید پاک رو خیلی دوست داشت. هر سال برای همهٔ حیوون‌های توی علفزار، تخم‌مرغ رنگ می‌کرد. اون قوطی‌های رنگش رو می‌آورد و میون گل‌ها می‌نشست و یکی‌یکی، تخم‌مرغ‌ها رو رنگ می‌کرد. بعد اون‌ها...
شام دِیزی
مقاله
دیزی شکمش رو مالید. شکمش از گرسنگی قار و قور می‌کرد. لب‌هاش رو لیسید. اون روز فقط چند تا حشره و توت خورده بود. احساس کرد که خیلی دلش می‌خواد برای شام اون شب، ماهی بخوره. به سرعت دوید به کنار رودخونه...
خاک‌های رنگی
مقاله
هانی خرسه به کنار رودخونه رفت و گل‌های زیبا و رنگ‌های گوناگون صخره‌ها و زمین، توجهش رو جلب کرد. حواسش نبود که پاهای بزرگش رو کجا می‌گذاره، و پاش گرفت به ریشهٔ یک درخت سپیدار، و با صورت و شکم، افتاد...
قورباغه‌های جهنده
مقاله
چهار قورباغه وسط آبگیر، روی یک برگ پهن نیلوفرآبی نشسته بودن. یکی به اسم فستر گفت: «حالا چطور از این برگ به اون برگ دیگه بپرم؟ مادرم تازه این کفش‌های نو رو برام خریده. اگه کفش‌هام رو خیس کنم، منو دعوا...
پسرک نون‌قندی
مقاله
پروانه‌ای پروازکنان از کنار رومپر سنجاب، که ایستاده بود و یک هستهٔ کاج رو توی دستش گرفته بود و دندون می‌زد، گذشت. پروانهٔ بسیار قشنگ و رنگارنگی بود. رومپر هسته رو انداخت و به دنبال پروانه دوید....
بار قطار چیه؟، قصه صوتی
مقاله
آدام یک قطار دید. قطار همینطور روی ریل پیش می‌رفت و «توووت … توووت» بوق می‌کشید. چرخ‌هاش هم روی ریل‌ها «تلق … تلق» صدا می‌کردن. «مامان، دارم یک قطار می‌بینم. نمی‌دونم توی واگن‌هاش چیه… فکر می‌...
وقت کاره، نه بازی!
مقاله
یکی از اون روزهای خواب‌آور تابستون بود. آفتاب، داغ بود؛ رودخونه کم‌آب بود و انگار هیچکس دوست نداشت کاری بکنه. اما خانم هیپو اینطوری نبود. به نظر اون، چهار فرزندش باید هر روز کارهای روزانه‌شون رو – هر...
شلغم‌های گمشده
مقاله
هانی خرسه در فصل بهار، جالیز رو کاشت و تابستون که رسید، سبزیجات فراوونی در جالیز داشت که در حال رشد بودن. اون مقداری خیار، گوجه‌فرنگی، لوبیاسبز، و کدوتنبل کاشته بود؛ اما دوست‌داشتنی‌ترین چیزی که توی...
بالش پر
مقاله
سه تا پرنده روی یک شاخهٔ زردرنگ نشستن و جیرجیر و جیک‌جیک کردن و پرهاشون رو نوک زدن و تمیز کردن. اندرو توی لونه‌اش دراز کشید و لول خورد و وول خورد: «یک بالش تازه لازم دارم. این بالش دیگه کهنه و...
من می‌تونم پرواز کنم!، قصه صوتی
مقاله
جیمی روی یک برگ نشست، برگی به رنگ سبز تیره و بزرگ‌تر از جیمی. برگ، از درختی نزدیک لونهٔ یک پرنده آویزون بود. جیمی گفت: «من می‌خوام پرواز کنم! کاش من هم یک پرنده بودم!» توییتی پرنده، که توی لونه‌...
دو مگس، میان گل‌ها
مقاله
هوا تابستونی بود. پرنده‌ها تو آسمون پرواز می‌کردن؛ جوجه‌ها روی چمن به این طرف و اون طرف می‌دویدن و با یکدیگه و با گل‌های شکفته بازی می‌کردن. دو تا مگس، برنارد و توماس، تصمیم گرفتن به جای این که مثل...
شمردن ستاره‌ها
مقاله
یکی از اون شب‌های گرم و مرطوب تابستون بود. توی غار هانی خرسه، هوا گرم‌تر از بیرون بود. هانی نمی‌تونست بخوابه: لولید و چرخید؛ اما هوا خیلی گرم بود و نمی‌شد خوابید. هانی رفت بیرون. امیدوار بود که...
تا وقتی گربه‌ها خوابن، موش‌ها می‌تونن بازی کنن!
مقاله
انبار پر از کیسه‌های بذر بود. میلی و مادی موشه، از سوراخ لونه‌شون نگاه کردن و امیدوار بودن که اون دو تا گربه، اون دور و بر نباشن. میلی گفت: «من گرسنه‌ام. می‌خوام برم یک‌کم از اون بذرها بخورم. باید...
توی رودخانه جا هست؟
مقاله
هکتور، اسب آبی، تمام روز توی رودخونه بود. اون پرنده‌ها و حشره‌ها و شیرها و ببرها رو می‌دید، اما اهمیتی نمی‌داد. اون یک اسب آبی بود، سلطان رودخونه. هکتور توی آب‌های گل‌آلود دراز می‌کشید، و برگ‌ها و...
ترانه باران
مقاله
پرندهٔ آبی همین که روی درخت نشست، شروع کرد به آوازخوندن. آسمون هم آبی بود، اما ابرهای خاکستری هم داشت: «وقتی ابرها خاکستری باشن، یعنی این که می‌خواد بارون بیاد.» پرندهٔ آبی دلش نمی‌خواست بارون بباره...
صدای چی بود؟
مقاله
ادوارد توی رختخواب گرم و نرمش، زیر پتو دراز کشیده بود. بالشش نرم و سبک بود و احساس خوشی به ادوارد می‌داد. همونطور که دراز کشیده بود، متوجه شد که چقدر همه‌جا آرومه. صدای جیرجیرک‌های بیرون خونه و حتی...
تلاش هانی به دنبال عسل
مقاله
هانی از زندگی در همون غار قدیمی و در همون جنگل قدیمی، خسته شده بود. دلش می‌خواست به یک جای تازه و متفاوت بره. برای همین هم مقداری آجیل و میوه‌های خشک‌کرده و مقداری عسل، گذاشت توی یک دستمال و اون رو...
بالا، بالا، بالاتر!
مقاله
بنجامین خرسه از وسط پارک گذشت. آفتاب گرمی می‌تا‌بید و بنجامین این گرمای خوش رو روی موهای قهوه‌ای‌رنگش احساس می‌کرد. روی علف‌ها نشست تا فرود اردک‌ها در آبگیر رو تماشا کنه. وقتی شروع کردند به کواک‌کواک...
گل‌گندم‌های هولی
مقاله
گل‌گندم‌ها پشت سر هم سر از زمین بیرون می‌آوردن. هولی وسط گل‌ها نشست. اون از زنبورهایی که وزوزکنان از گلی به گل دیگه می‌رفتن نمی‌ترسید. پروانه‌ها دور سر هولی بالا و پایین می‌رفتن. در میان گل‌گندم‌ها،...
سوپ سنگ
مقاله
روزی روزگاری، اژدهایی بود که در یک غار تاریک زندگی می‌کرد. اون می‌خواست کمی سوپ درست کنه، اما تنها چیزی که توی غار داشت، آب بود، که تموم روز … چیک … چیک … چیک … صدا می‌کرد. «فهمیدم! یک دیگ آب می‌برم...
توله ترسیده
مقاله
مامان پوسوم، بچه‌اش آلبرت رو تکون می‌داد تا بخوابه. اون با دمش از شاخهٔ درخت آویزون شده بود و آروم به عقب و جلو تاب می‌خورد. جنگل، ساکت و آروم بود، درست همونطور که آلبرت دوست داشت. پروانه‌ها دور و بر...
تاب‌ بازی، قصه صوتی
مقاله
زویی و برادرش زاک، دوست داشتن که از درخت‌ها بالا برن. توی باغ پشت خونه‌شون، پنج درخت بلوط بزرگ بود که شاخ و برگ فراوانی داشتن. اون‌ها با هم مسابقه می‌دادن تا ببینن کدومشون زودتر از دیگری می‌تونه از...
داری مسیر رو اشتباه می‌ری!
مقاله
بادی پروانه، دلش نمی‌خواست همراه پروانه‌های دیگه به سمت جنوب پرواز کنه. هر سال همینطور بود. همهٔ پروانه‌های جنگل به دنبال آب‌وهوای گرم به سمت جنوب پرواز می‌کردن. اما امسال، بادی دلش نمی‌خواست با اون‌...
شمارش معکوس در دریا
مقاله
ده لاکپشت دریای عمیق در یک صف شنا می‌کردن؛ یکی رفت که تخم بذاره و نه‌تای دیگه باقی موندن. نه نهنگ حال خوشی داشتند، که یکی، جلبک خورد و هشت‌تا موندن. از هشت مارماهی برقی، یکی که اسمش کوین بود...
فِرِد مزرعه‌دار
مقاله
گاوه گفت: «ماااا! ماااا!» فِرِد مزرعه‌دار، اون رو به سمت طویله برد: «برو روی کاه‌ها بخواب تا من بقیهٔ حیوون‌ها رو بیارم.» و از طویله رفت بیرون. گوسفنده گفت: «بعععع! بعععع!» فِرِد مزرعه‌دار،...
کشفیات توله‌خرس
مقاله
از وقتی که گیلمر به دنیا اومده بود، این اولین روزی بود که از غار بیرون می‌اومد. مادرش لونا می‌خواست اون رو بگردونه تا دنیا رو کشف کنه. «گیلمر، عزیزم! از پهلوی مامان دور نشو. چیزهای زیادی هست که ممکنه...
هر کسی باید کار خودش‌رو انجام بده!
مقاله
«مری، توی اتاق خوابت انگار که قیامت شده. همین الان برو اتاقت رو مرتب کن!» این دستور مامان بود. اما مری دوست نداشت اتاقش رو مرتب کنه. روز خوبی بود و اون دلش می‌خواست بره بیرون و بازی کنه: «بعداً...
دست‌های گرم، گوش‌های گرم
مقاله
تکه‌های درشت برف داشت از آسمون می‌بارید. بادی که می‌وزید هر یک از تکه‌های برف رو با خودش می‌چرخوند و به همه طرف می‌برد و بالاخره اون رو روی زمین یخزده رها می‌کرد. کِلِر، خرگوش صحرایی با گوش‌های دراز...
هر کسی سبزی دلخواهش!، قصه صوتی
مقاله
دانش‌آموزان کلاس خانم کرافورد همه چیز رو در بارهٔ غذاهایی که سالم‌اند و خوردنشون برای سلامتی خوبه، یاد گرفته بودن. خانم کرافورد به اون‌ها یاد داده بود به جای خوردن شیرینی، کیک، کلوچه و بیسکویت شکلاتی...
دزد دریایی بداخلاق، قصه صوتی
مقاله
سیاه‌چشم- دزد دریایی- در یک کشتی دزدهای دریایی زندگی می‌کرد. یک پرچم به نام جولی باجر از یک دکل آویزون بود و با وزش باد، به عقب و جلو تکون می‌خورد. سیاه‌چشم گفت: «آهای … های … های!» عدهٔ زیادی از...
دوستان تازه بوریس
مقاله
بوریس هیچ دوستی نداشت. اون خرس ترشرویی بود و به همهٔ حیوون‌های دیگه‌ای که سر راهش می‌دید، غرش می‌کرد. بعد با خودش می‌گفت: « هیچکس منو دوست نداره.» و به قسمت دیگه‌ای از جنگل می‌رفت. یک روز که از این...
شکار بزرگ تیم
مقاله
تیم و پدرش می‌خواستن به ماهیگیری برن. تیم باید روی زانو می‌نشست و با دست، زمین رو می‌کند تا کرم پیدا کنه. بالاخره ده تا کرم پیدا کرد و اون‌ها رو توی یک قوطی گذاشت. پدر گفت: «تیم، دیگه وقت رفتنه....
برام ماهی بیارین!
مقاله
پیتر، پت و پنی، روی صخره‌های شمال غربی اسکاتلند زندگی می‌کردن. تمام روز، اون‌ها مدام از صخره‌ها به دریا و از دریا به روی صخره‌ها پرواز می‌کردن. یک روز،پنی خمیازه‌ای کشید و پرهاش رو تکون داد: «از...
دُم دِیزی
مقاله
وقتی که خورشید غروب کرد، دیزی داشت روی شاخه‌اش به عقب و جلو تاب می‌خورد. وقتی که خورشید ناپدید شد، آسمون پر شده بود از رنگ‌های قرمز، زرد، نارنجی، و صورتی. دیزی معمولاً روزها می‌خوابید و شب که می‌شد...
جرج شنا کردن یاد می‌گیره
مقاله
جرج پرسید: «مامان! امروز شناکردن بهم یاد می‌دی؟ من که حالا دیگه بزرگ شده‌ام.» مادرش لبخند زد: «پسرم تو هنوز یک لاکپشت کوچولویی. هنوز خیلی چیزها هست که باید یاد بگیری. … اما فکر می‌کنم اشکالی...
یک استخوان به سگ بدین
مقاله
بازیگوش‌ترین گربه در اون دور و بر، ببری بود. ببری پروانه‌ها رو دنبال می‌کرد و ساعت‌ها می‌نشست و به صدای قناری‌هایی که توی قفس پرنده‌های خانم تابلر می‌خوندن، گوش می‌داد. ببری دنبال موش‌ها نمی‌کرد؛ در...
تاویش در باغستان
مقاله
تاویش دور باغ پشتی می‌دوید و دمش رو تکون می‌داد. صاحبش نیال پرسید: «چی شده که اینقدر بالا و پایین می‌پری؟ ما که جایی نمی‌ریم … می‌خوایم بریم یک‌کم سیب بچینیم.» تاویش دست‌های نیال رو لیسید. اون،...
اون درخت چقدر بزرگه؟، قصه صوتی
مقاله
بونی به نوک درخت بلوط نگاه کرد: «چرا بعضی از درخت‌ها اینقدر بلندن و بقیه‌شون اینطوری نیستن؟» بابا گفت: «بلوط، درخت بزرگیه. نخل، درخت بلندیه. بیشتر وقت‌ها، درخت هر چه عمرش بیشتر باشه، بزرگتر می‌...
خرس رنگین‌کمان
مقاله
سال‌های سال پیش و در سرزمینی بسیار دور، خرسی به نام آیسیس زندگی می‌کرد. پشم تن آیسیس مثل برف، سفید بود. بعضی روزها می‌شد که آیسیس، پشم سفیدش رو دوست نداشت. یعنی این پشم سفید براش خسته‌کننده شده بود....
سوار بر بالن، قصه صوتی
مقاله
پدر، دخترش جسی رو به همراه خودش بُرد تا سوار بالُنی به رنگ قرمز و زرد و آبی راهراه بشن. بالُن از زمین برخاست و در آسمون شناور شد. جسی از اون بالا، بر روی زمین، جنگل‌های کاج، غان و بلوط، و آبگیرها و...