داستان برای نوجوانان ۱۳ سال به بالا

نوجوانان بیش از هر زمان دیگری به داستان‌هایی علاقه‌مند می‌شوند که شخصیت‌هایی چندلایه، روایت‌هایی باورپذیر و موضوع‌هایی نزدیک به تجربه‌ها، دغدغه‌ها و پرسش‌های زندگی آن‌ها داشته باشند. در این سن، داستان تنها وسیله‌ای برای سرگرمی نیست؛ بلکه فرصتی برای اندیشیدن، همدلی، شناخت خود و نگاه به جهان از زاویه‌های گوناگون است.

در این صفحه، مجموعه‌ای از داستان‌های مناسب نوجوانان ۱۳ سال به بالا گردآوری شده است. این داستان‌ها با توجه به ویژگی‌های رشدی نوجوانان نوشته یا انتخاب شده‌اند و موضوع‌هایی مانند دوستی، خانواده، هویت، استقلال، امید، مسئولیت‌پذیری، انتخاب، رویارویی با چالش‌ها، طبیعت، جامعه و آینده را در بر می‌گیرند.

داستان‌های این بخش با روایت‌هایی جذاب و شخصیت‌هایی باورپذیر، نوجوانان را به تفکر، گفت‌وگو و تجربهٔ جهان‌های تازه دعوت می‌کنند، بی‌آنکه به پند و اندرز یا آموزش مستقیم متکی باشند.

اگر به دنبال داستانی مناسب برای مطالعهٔ مستقل نوجوانان یا خواندن و گفت‌وگو درباره موضوع‌های گوناگون هستید، در این صفحه می‌توانید مجموعه‌ای از داستان‌های متناسب با علایق و توانایی‌های خواندن نوجوانان ۱۳ سال به بالا را پیدا کنید.

زیردسته‌بندی‌ها
پس از آن‌که هفت سال دوران خدمت ژان به استادش پایان یافت، به او گفت: «استاد، دوره خدمت من تمام شده و می‌خواهم نزد مادرم برگردم. مزد مرا بدهید.» استاد جواب داد: تو در کمال وفاداری و درستکاری به من خدمت کردی و چنین خدمتی سزاوار مزدی شایسته است.» پس یک شمش طلا را در سفرهای پیچید و آن‌را روی دوش خود گذاشت و راه بازگشت به سوی خانه را در پیش گرفت. در طی راه بر اثر سنگینی بار مجبور بود دائم یک پایش را جلوی پای دیگر بگذارد، در حالی که مرد دیگر سرزنده و خوشحال سوار بر اسبی چابک به حال یورتمه از کنار او می‌گذشت.
دوشنبه, ۲۶ مهر
روزی و روزگاری جوانی که در حرفه قفل‌سازی مهارت بسیار داشت به پدرش گفت که اکنون می‌خواهد به راه بیفتد و بخت و اقبال خود را در جهان گسترده بیازماید. پدر پاسخ داد: «بسیار خوب، من از این حرف بسیار خوشحالم.» و مقداری پول برای مخارج سفر در اختیار پسر گذاشت. جوان بی مقصد و هدف راه جهان را در پیش گرفت و به هرکجا رسید جویای کار شد. پس از گذشت چند وقت، دریافت که حرفه قفل‌سازی دیگر نیازهای او را برآورده نمی‌سازد و به علاوه دیگر این حرفه را دوست ندارد، بلکه مایل است شکارچی شود. در این هنگام شکارچی‌ای را دید که جامه سبز بر تن داشت و از او پرسید از کجا می‌آید و به کجا می‌رود. جوان پاسخ داد که کارگر قفل‌ساز است، اما دیگر آن پیشه را دوست ندارد و می‌خواهد شکارچی شود و آیا حاضر است او را به شاگردی بپذیرد؟
شنبه, ۱۰ مهر