رویارویی فقدان و میل با مرگ و زندگی، در داستان‌های پرنده قرمز و فضانوردها در کوره آجرپزی

رویارویی فقدان و میل با مرگ و زندگی، در داستان‌های پرنده قرمز و فضانوردها در کوره آجرپزی

همهٔ ما کودکانی را پیرامون خود دیده‌ایم که می‌خواهند بمیرند. آن‌ها این جمله را بارها به‌کار می‌برند، حتی اگر معنای آن را ندانند. حتی اگر مرگ، فقط برای‌شان پایان غم‌شان باشد. مرگ غریب است و ما نیز در بزرگ‌سالی معنایش را نمی‌دانیم و رویارویی ما با مرگ، هربار تازه است. اگر فرد بزرگ‌سالی بارها از مرگ بگوید، شاید به او نگاهی کنیم، برایش غصه بخوریم یا سعی کنیم نجاتش دهیم. اما کودکان چه؟ اگر مرگ از زبان کودکی جاری شود، برخورد ما چیست؟ حتماً می‌گوییم او که نمی‌داند مرگ چیست، اصلاً آن را نمی‌شناسد! اما مگر ما کودک و مرگ را می‌شناسیم؟

مرگ مفهومی پیچیده و تودرتو است که بیش از درکی برای نبودن، خود را در ناخودآگاه آدمی به ظهور رسانده و برای هزاران هزار سال همنشین ذهن او شده است. در باور بزرگ‌سالان این نکته وجود دارد که کودکان به‌طور معمول درک درستی از مفهوم مرگ ندارند. اما مرگ مفهومی جدا نشدنی از زندگی است. گاهی خود را در شکل فقدان نشان می‌دهد. فقدان غذا برای کودک، معادل نزدیک شدن به مرگ است، یعنی دور شدن از حیات. هنگامی که فقدان و نداری به حوزهٔ ادبیات کودک می‌رسد، خود را در زبان نمادین می‌تواند به نمایش بگذارد.

چند کودک را در دنیای واقعی می‌شناسیم که رنگ خاکستریِ نداری را تجربه کرده‌اند؟ غذایی برای خوردن ندارند، جای مطمئنی برای خوابیدن، پناه و امنیت، و زندگی هر روزشان با خطرها، رنگ گرفته است. ادبیات چه می‌تواند بکند؟ روبرگرداند و رنگ خاکستری نداریِ غذا و خانه و امنیت و شادی را نادیده بگیرد؟ اگر نادیده بگیرد، این کودکان را نادیده نگرفته است؟ اگر نادیده بگیرد، نترسیده است و ترس با ادبیات بیگانه نیست؟ برای همهٔ ما امکان دارد گرفتار رنگ خاکستری نداری شَویم. فقر، جنگ، غم، رنج و حتی عشق که قرمز است می‌شود خاکستری. رنگ خاکستری نداری، فقدان است و فقدان را از زندگی نمی‌توان حذف کرد.

و فقدان بخشی از مرگ است که همهٔ زندگی ما را، چه کوچک و چه بزرگ، دربرگرفته است. هیچ‌کس و هیج‌چیز نمی‌تواند حذفش کند. می‌گردیم، جست‌وجو می‌کنیم تا این فقدان را پُر کنیم. گاهی خیال‌مان آسوده می‌شود که توانسته‌ایم و گاهی نه! پس ما هم مانند کودکان، گرفتار رنگِ خاکستری نداری می‌شویم. کتاب «پرنده قرمز»، رنگ خاکستری نداری را روایت کرده است و «فضانوردها در کورهٔ آجرپزی» فقدان را. هردو کتاب فقدان و نداری را در کنار یکدیگر دارند و میل و لذّت و خیالی همرنگِ واقعیت و فراتر از واقعیت و فراتر از بهشت، در جایی دیگر!

در داستان «فضانورها در کورهٔ آجرپزی»، دو پسر افغان، کارگران کورهٔ آجرپزی هستند. «سبزعلی»، یکی از پسران، پایش در میان خاک به چیزی تیز گرفته و زخمی شده و گرفتار بیماری مهلک کُزاز شده‌است. «چمن»، پسر دیگر، می‌خواهد او را نجات دهد، اما از این بیماری خلاصی نیست. سبزعلی هذیان می‌گوید و چمن با خیال رفتن به ماه، تلاش می‌کند او را تا سحر بیدار نگه دارد، زیرا گفته‌اند سبزعلی، سحر را نخواهد دید. ماه برای آن دو، همهٔ خواسته‌شان است. رهایی از رنج کوره‌پزخانه، رهایی از درد و رسیدن به زن، لذّت و میل. ماه شبیه به هر آن‌چیزی است که سبزعلی و چمن در واقعیت می‌خواهند، اما به آن دست نمی‌یابند. ازدواج و خانه. خانواده‌ای خوش‌بخت و گرم.

«پرنده قرمز» روایت دو کودکی است که از سرزمین‌شان به سرزمین میرا، نزد کشاورزی می‌روند تا کار کنند و زمستان به مدرسه بروند. مدرسه، تمامی میل دو کودک می‌شود و قرار است جای خالی فقدان را برای‌شان پُر کند. «آنا» دخترک داستان، مرتب تکرار می‌کند که تا زمستان زنده نمی‌ماند تا به مدرسه برود، و «متیو» برادرش، همیشه او را دلداری می‌دهد.

زمستان می‌رسد و دو کودک به مدرسه می‌روند، اما رنگ خاکستریِ نداری نه‌تنها از میان نمی‌رود، بلکه پررنگ‌تر می‌شود و تمامی زندگی آن‌ها را دربرمی‌گیرد؛ تمامی امیدشان را. تا این‌که پرنده قرمزی یک روز در میانهٔ زمستان از راه می‌رسد و راه مرغزار آفتابی را نشان‌شان می‌دهد. دری در سرما و تاریکی به روی‌شان گشوده می‌شود و آن‌دو را به هرچه رنگ و شادی است مهمان می‌کند. همه چیز شبیه واقعیتی است که باید برای کودکان باشد، بازی، آرامش، لبخند، غذا و همه چیز همان اندازه خیالی و دور از دسترس است. مرغزار آفتابی، بهشت نیست، خیالی بالاتر از بهشت است. در پایان داستان، دو کودک به مرغزار آفتابی می‌روند، در را به‌روی خود می‌بندند، دری که هیچ‌گاه دیگر باز نمی‌شود و آنان را به واقعیت خاکستری‌شان برنمی‌گرداند.

داستان‌های فضانوردها در کوره آجرپزی و پرنده قرمز، رنج و نداری را به زیبایی روایت کرده‌اند. هر دو داستان فقدان و میل را در خیالی دست نیافتنی، دست یافتنی کرده‌اند. از فقدان‌ها نترسیده‌اند، عقب نرفته‌اند و دنیا را با فقدان‌ها و جاهای خالی‌اش پذیرفته‌اند. آنا و متیو دری باز می‌کنند و سبزعلی و چمن، می‌خواهند به ماه سفر کنند. ماه هم مانند مرغزار آفتابی در کتاب پرنده قرمز، بهشت نیست، خیالی فراتر است.

«چمن از کوزه‌ای که زیر پنجره بود، کاسه را پُر از آب کرد. از پنجره گشوده نگاهی به آسمان انداخت. ماه، بالای سرش در قرصِ کامل می‌درخشید. هاله‌ای از نور دورش را گرفته بود... چمن به ماه خیره شد. ماه از همیشه به زمین نزدیک‌تر بود.» (فضانورها در کورهٔ آجرپزی، ص ۱)

ماه نزدیک می‌شود و خیال چمن رنگ می‌گیرد. ماه کامل است و هالهٔ نور پیرامونش خیال را قوّت می‌بخشد. این دایرهٔ ماه، رسیده به انتهایی است که آغازی برای ابتداست. به نامیرایی برای سبزعلی! مانند نامیرایی در پرندهٔ قرمز. آنا و متیو سرزمین خود را ترک می‌کنند و نزد کشاورزی در روستای میرا می‌روند. میرا یعنی میرنده! جایی که مرگ را برای کودکان مرتب تکرار می‌کند. سرزمین هر دو داستان سبب مرگ می‌شود و هر دو داستان نامیرایی را در جایی دیگر می‌جویند که با بهشت هم فاصله دارد، یکی در مرغزار آفتابی و دیگری در سفر به ماه. راه رسیده به بهشت از مرگ می‌گذرد و تنها خیال است که مرگ هم به آن راهی ندارد و با آن به نامیرایی می‌توان رسید!

«من هرگز در زندگی رویِ خوشی و شادی ندیده‌ام.

متیو می‌گفت: «درست است، این‌جا در میرا همهٔ روزها به رنگ موش‌های خاکستری طویله‌اند.» (پرنده قرمز، ص ۸)

متیو تشبیه زیبایی را در تناسب با محیط زندگی‌اش و طویله‌ای که این اتفاق در آن در حال رخ دادن است، به‌کار می‌برد. متیو در یک جمله تمام رنج خود را نمایش می‌دهد: ۱. همه روزها، ۲. رنگ روزها، ۳. موش‌های خاکستری که نشانه‌ای برای محیط زندگی تأسف‌آور این دو کودک است، ۴. و طویله که کارش و محل زندگی‌اش و رنج‌اش را از این کار و زندگی نشان می‌دهد، و ۵. همنشینان این دو کودک.

«کشاوز میرا بر این باور بود که شکم کودکان به غذایی جز سیب‌زمینی پخته نیازی ندارد.» و متیو دنبال راهی برای پایان دادن به غم هرروزهٔ آنا است:

«آنا می‌گفت: من زیاد زنده نخواهم ماند. با خوردن سیب‌زمینی پخته تا زمستان دوام نمی‌آورم.

متیو می‌گفت: اما تو باید تا زمستان زنده بمانی. در زمستان می‌توانی به مدرسه بروی و روزها دیگر همچون موش‌های طویله، خاکستری نخواهند بود.» (پرنده قرمز، ص ۸)

«سبزی نام مرگ را شنید. زیر لب گفت: چمن، من می‌میرم! ...

سبزی نالان گفت: امشب من می‌میرم!...

چمن گفت: تو نمی‌میری! کی گفته که می‌میری! تازه می‌خواهیم به کُره ماه برویم. پاییز، آخرِ پاییز، وقتی خشت‌زنی در کوره تعطیل شد، سوارِ آپولو می‌شویم و مثل فضانوردها به کُره ماه می‌رویم؟» (فضانورها ...، ص ۴)

در دنیای زبانی این شخصیت‌ها، مکان تهی ساخته می‌شود، مکانی که در واقعیت نیست، در زبان ساخته می‌شود تا حفرهای فقدان را پُر کنند.

کودکان در هر دو داستان، در انتظار زمانی برای رسیدن به شادی و لذّت هستند، برای خلاصی از درد و رنج که هرگز فرانمی‌رسد. یکی با آمدن زمستان و در داستان دیگر آخر پاییز. آنا و سبزی مرتب تکرار می‌کنند که زنده نمی‌مانند و چمن و متیو هر دو از امید می‌گویند.

هذیان‌های سبزی شدّت می‌گیرد:

«آن‌چه در ذهنش می‌گذشت، حالتِ موج را داشت. موج‌هایی که حرکتی آشفته داشتند. گاهی بلند، گاهی کوتاه، گاه خیلی دور، گاه خیلی نزدیک: آبِ کوزه خیلی خُنک است. بی‌بی من رفتم تو کوزه شنا کُنم. آن‌قدر به من نگو سوسکِ سیاه! ببین ماهی شدم! چه خُنک! ننه‌ام رفته خانه شوهر. آهای چمن بیا برویم صحرا خار جمع کنیم. خار برای آتشِ تنور. کوره از تنور گرمتر است. نه مرا نیندازید تو تنور! بی‌بی تو را به همین گنبدِ طلا قَسَم، نگذار ننه‌ام برود! آهای ننه! بابا غریب بیا از زیر خاک بیرون. بیا ببین بزی ریشش را کرده تو شیره انگورها!» (فضانورها ...، ص ۳)

و چمن مرتب از سفر به ماه می‌گوید و به او یادآوری می‌کند تا زنده‌اش نگه دارد.

متیو هم در پرنده قرمز، مرتب برای آنا از مدرسه می‌گوید و در پایان داستان این متیو است که به آنا یادآوری می‌کند باید زنده بماند.

در هردو داستان، چمن و متیو به سبزی و آنا یادآوری می‌کنند باید غذا بخورند تا زنده بمانند، و هردو داستان گرفتار گرسنگی است و فقر:

«آنا گفت: من زیاد زنده نخواهم ماند. با خوردن سیب‌زمینی پخته تا زمستان دوام نخواهم آورد.» (پرنده قرمز، ص ۸)

«سبزی که در آتش تب می‌سوخت، گفت: «پس من هم می‌میرم... یقین امشب به سحر نمی‌رسانم!

چمن گفت: پس باید نان بخوری، تا جان داشته باشی به کُره ماه برویم. می‌دانی از این‌جا تا کُره ماه چه‌قدر راه است؟ خیلی خیلی راه! از تهران تا تربت‌ِجام بیش‌تر! از تهران تا مزارشریف هم بیش‌تر! مگر می‌شود شکمِ خالی این همه راه را رفت. نه نمی‌شود! بیا این لقمه را فرو بده!» (فضانورها ...، ص ۱۰)

کودکان هردو داستان کارهایی طاقت‌فرسا انجام می‌دهند. کودکان هردو داستان کودکی ندارند، بازی نمی‌کنند:

«دست‌های کودکان خیلی خوب می‌توانند کار کنند، تا زمانی که به آن‌ها اجازه داده نشود با پوست درخت قایق بسازند یا از ساقهٔ نی، سوت‌سوتک بتراشند یا لانه‌هایی در تپه‌ها درست کنند. دست‌های کودکان می‌توانند خیلی خوب گاوهای ماده را بدوشند و گاوهای نر را تمیز کنند. دست‌های کودکان می‌توانند هر کاری را خوب انجام دهند تا زمانی که قایق، سوت‌سوتک و لانه یا هر چیزی که درست کردن آن به‌راستی لذّت‌بخش است، نساخته باشند.» (پرنده قرمز، ص ۶)

اگر از جملهٔ اوّل «به آن‌ها اجازه داده نشود» را برداریم و دوباره آن را بخوانیم، به راحتی می‌توانیم ببینیم که داستان بر چه چیزی تأکید می‌کند. تو اجازه نداری کاری را که برای توست، برایش ساخته شدی و یا دوستش داری، انجام بدهی و همین درونت را پُر از جاهای خالی می‌کند، از شادی‌هایی که می‌توانی داشته باشی و نداری.

«بی‌بی! تو آب‌انبار چه‌قدر خُنک است! سیاه است - تاریک! من از این‌جا بیرون نمی‌آیم. همین‌جا می‌خوابم. این‌جا خیلی خُنک است. بیرون گرم است، خیلی گرم! آفتاب همه چال را گرفته!

عمو رضا داد می‌زند: سبزی بجنب! سبزی بجنب غروب شد! قالب‌ها جلوی دستم مانده! دیگر نمی‌خواهم بدوم. آفتاب از تنور داغ‌تر است! می‌خواهم در سایه آب‌انبار بخوابم. همه‌اش بخوابم بی‌بی! تو را خدا مرا نفرست پیش عمورضا! همین‌جا به بیابان می‌روم و هیزم جمع می‌کُنم. خودم شترها را به بیابان می‌برم. چوپان‌ِ بزها می‌شوم. مرا نفرست کوره! کوره گرم است.» (فضانورها ...، ص ۱۲)

و بخش شگفت داستان فضانوردها در کوره آجرپزی، هنگامی است که چمن از شباهت میان زمین و ماه می‌گوید و سبزی نمی‌خواهد حتی به ماه برود:

«سبزی گفت: در ماه، کوره آجرپزی هست؟

چمن گفت: البته که هست. مگر آن‌جا نمی‌خواهند خانه بسازند؟

سبزی گفت: من دیگر در کوره کار نمی‌کُنم. می‌خواهم برگردم پیش بی‌بی‌ام. آن‌جا به صحرا می‌روم برای هیزم جمع کنی! آن‌جا دنبال شتر می‌روم. من به کُره ماه نمی‌آیم تا دوباره در کوره کار کُنم!» (فضانورها ...، ص ۱۴ و ۱۵)

چون ماه هم او را بیمار می‌کند و می‌تواند مرگ داشته باشد.

هر دو داستان از مرگ می‌گریزند و برای همین چنین خیالی را می‌آفرینند:

«من دیگر در کوره کار نمی‌کُنم. حتم کوره‌های ماه هم همیشه خُرده شیشه دارد، تو پایم می‌رود، ناخوشم می‌کُند!» (فضانورها ...، ص ۱۵)

در هردو داستان، کودکِ همراه، می‌کوشد کودک دیگر را از فراز مانع بپراند تا در حقیقت، او را از مرگ برهاند:

«آنا زیرگریه زد و گفت: اگر پرنده را پیدا نکنیم، من همین حالا در برف دراز می‌کشم تا بمیرم.

متیو او را آرام کرد. گونه‌های‌اش را نوازش کرد و گفت: من دارم صدای آواز پرنده را از آن سوی کوه می‌شنوم.» (پرنده قرمز، ص ۲۰)

«تو نمی‌میری! سحر که شد با هم به ماه می‌رویم. دیدی فضانوردها چه‌طوری روی ماه نشستند! ما می‌رویم جایی از ماه که آب و درخت باشد. گوسفند و بز باشد. خار و هیزم برای سوزاندن باشد. تو روزها به صحرا می‌روی، هیزم جمع می‌کُنی! من جایت در کورهٔ آجرپزی ماه کار می‌کُنم. صدهزار خشت می‌زنم، تا بهترین خانه ماه را بسازیم. زیرِ اتاق‌ها طویله درمی‌آوریم. گوشهٔ حیاط هم یک تنور بزرگ می‌سازیم!» (فضانوردها ...، ص ۱۷)

مرغزار آفتابی همه چیزی است که کودکان دوست داشتند و به آن نمی‌رسیدند، مانند سوت‌سوتک و...، در ماه هم خُنکی است و شادی و بازی:

«کودکان بسیاری در حال بازی بودند. آن‌ها قایق‌های کوچکی را که از پوست تنهٔ درخت ساخته بودند، در نهرهای آب می‌انداختند و با سوت‌سوتک‌هایی که از ساقهٔ نی تراشیده بودند، نوایی می‌نواختند.» (پرنده قرمز، ص ۲۴)

در مرغزار آفتابی، آنا و متیو مادر دارند و در ماه، سبزی و چمن، زن را برای آرامش‌شان دارند و خُنکی و از گرمای کوره‌پزخانه خبری نیست و رنگ و شادی است مانند مرغزار آفتابی:

«در ماه رودخانه‌ای پُر از ماهی است. آفتاب که آتش کرد، به کنارِ رودخانه می‌رویم. در آب شنا می‌کنیم. خنکمان که شد، دنبال سبزه‌قباها می‌افتیم. ماه پُر از سبزه‌قباست. پُر از جوجهٔ سبزه‌قباست. از همان سبزه‌قباها که در ده داریم!

سبزی دیگر ناامید نبود. لبخندی چهره‌اش را پوشانده بود. خیلی آرام گفت: من زنده می‌مانم! سحر را دیدم! ما به ماه می‌رویم. ماه خنک است! ماه سبزه‌قبا دارد!» (فضانوردها ...، ص ۳۳ و ۳۴)

در پایان، سبزی سحر را می‌بیند و آنا و متیو به مرغزار آفتابی می‌روند و در را به روی خودشان می‌بندند.

«سبزی سحر را دید! سبزی سحر را دید! سحر! ستاره‌های سحر! سبزی زنده می‌ماند! سبزی برادرم می‌ماند! ما به ماه می‌رویم! سحر! سحر! سحر! ماه! ماه! ماه! ستاره‌ها! ستاره‌ها! سبزی سحر را دید! سحر!» (فضانوردها ...، ص ۳۴)

«پشت دیوار، جنگلی سرد و یخ‌زده قرار داشت. آنا از لای در نگاهی به جنگلی که در تاریکی فرو می‌رفت، انداخت.

آنا پرسید: چرا در باز است؟

متیو گفت: اوه، آنا کوچولو، یادت نمی‌آید؟ وقتی در بسته شود، هرگز باز نخواهد شد!

آنا گفت: چرا، خوب به‌یاد دارم. هرگز، هرگز.

سپس متیو و آنا به‌هم نگاه کردند. برای مدتی به‌هم چشم دوختند و سپس خندیدند.

آن‌ها آرام و ساکت به‌سوی در رفتند و در را بستند» (پرنده قرمز، ص ۳۸، ۴۰ و ۴۱)

در هردو کتاب، تنها میل با چنین خیالی دست‌یافتنی است، خیالی که بسیار بزرگ‌تر از واقعیّت پیرامون کودکان در دو داستان است، و برای آن‌ها در واقعیت دست‌نیافتنی است، حتی بهشت نیز به این خیال راه ندارد. بهشت با مرگ می‌رسد و در این خیال، مرگ راهی ندارد. این خیال در «پرنده قرمز» مرغزار آفتابی است و در «فضانوردها در کوره آجرپزی» سفر به ماه.

پی‌نوشت

۱. لیندگرن؛ آسترید (اریکسون)، پرنده قرمز»، ترجمه زهره قایینی، تهران: مؤسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان، چاپ نخست ۱۳۹۳، ۴۴ صفحه.

۲. محمدی؛ محمدهادی، «فضانوردها در کورهٔ آجرپزی»، تهران: انتشارات امیرکبیر، کتاب‌های شکوفه، چاپ نخست ۱۳۶۷، ۶۹ صفحه. کتاب برگزیده «شورای کتاب کودک» در سال ۱۳۶۷.

اطلاعات:
تاریخ انتشار: ۱۳۹۸-۰۸-۲۲ ۱۰:۰۰
نویسنده:
عادله خلیفی، آزاده خلیفی
متن سفارشی:

ديدگاه شما