مجموعه داستان‌های عزیز نسین مناسب برای نوجوان

مجموعه داستان‌های عزیز نسین مناسب برای نوجوان

گاهی یک داستان خنده‌دار، جدی‌ترین پرسش‌ها را پیش روی ما می‌گذارد! مجموعه قصه‌های طنز عزیز نسین برای نوجوانان، دعوتی است به خواندن روایت‌هایی که پشت موقعیت‌های بامزه و گفت‌وگوهای طنزآمیزشان، نکته‌هایی دربارهٔ رفتار آدم‌ها و زندگی اجتماعی پنهان شده است. عزیز نسین، نویسنده و طنزپرداز اهل ترکیه، از اتفاق‌های روزمره و تناقض‌های رفتاری، داستان‌هایی می‌سازد که هم لبخند به لب می‌آورند و هم خواننده را به فکر فرو می‌برند.

در داستان‌های طنز عزیز نسین، موضوع‌هایی مانند چاپلوسی، بی‌عدالتی، فریبکاری و فاصلهٔ میان حرف و عمل آدم‌ها، دستمایهٔ روایت می‌شوند. برای نمونه، در داستان «بله قربان!»، رفتار کارمندان و رئیس یک اداره، زمینه‌ای برای نشان دادن شکل‌های مختلف تملق و تناقض میان ادعا و رفتار فراهم می‌کند. جذابیت این قصه‌ها تنها در خنده‌دار بودن ماجرا نیست؛ خواننده کم‌کم متوجه می‌شود که پشت شوخی‌ها، نقدی به روابط و عادت‌هایی وجود دارد که شاید در زندگی واقعی هم با آن‌ها روبه‌رو شده باشد.

این گزیده از قصه‌های طنز عزیز نسین، مناسب نوجوانان، فرصتی برای آشنایی با طنز اجتماعی و خواندن داستان‌هایی فراتر از شوخی‌های گذراست. این روایت‌ها می‌توانند آغازگر گفت‌وگو در خانه یا جمع‌های کتاب‌خوانی باشند: چرا رفتار یک شخصیت خنده‌دار است؟ چه زمانی احترام گذاشتن به چاپلوسی تبدیل می‌شود؟ و آیا می‌توان با خنداندن، دیگران را به بازنگری در رفتارشان دعوت کرد؟

زیردسته‌بندی‌ها و نوشته‌ها
زن و شوهر خسته و وامانده وارد دفتر معاملاتی شدند، روی دیوارها پر از نقشه زمین‌های فروشی و آگهی آپارتمان‌های اجاره‌ای بود، توی دفتر دو تا میز تحریر بزرگ دیده می‌شد. کسی که پشت میز بالای دفتر نشسته بود عینک به چشم داشت و روزنامه مطالعه می‌کرد. دومی که داشت با تلفن حرف می‌زد کچل بود.
سه شنبه, ۲۳ شهریور
از دوران کودکی، معنی مستأجری را می‌دانست و برای همین همیشه با خودش می‌گفت: «هر چه بادا باد، باید صاحب‌خانه‌ای بشوم.» مهم‌ترین خاطرات زمان کودکی‌اش رفتن از یک خانه مستأجری به خانه مستأجری دیگر بود، یادش می‌آمد که در هر اسباب‌کشی پدر و مادرش با هم دعوا و بعد قهر می‌کردند. همیشه لوازم شکستنی را لابه لای رختخواب و یا لباس‌ها می‌گذاشتند و بعد با رختخواب‌پیچ آن‌ها را بسته‌بندی می‌کردند. سیخ کباب، منقل و از این قبیل چیزها را در میان بسته‌ها جابه‌جا می‌کردند و بعد تمام اثاثیه را داخل ارابه‌ای می‌گذاشتند و خودشان هم روی اسباب می‌نشستند تا به خانه جدید بروند.
سه شنبه, ۹ شهریور
نماینده حزب که از مرکز آمده بود راجع به پیشرفت شهرها و طرق مختلف مبارزه با بیکاری و اثر کمک‌های دولت در انجام این امر صحبت می‌کرد: «اگر نظر بنده را بخواهید معتقدم تنها با کمک‌های دولت می‌توان بیکاری را از شهرها ریشه‌کن کرد.» یعقوب آقا یکی از معتمدترین شهر که تابه‌حال ساکت و آرام در گوشه‌ای نشسته بود گفت: «بنده با فرمایشات شما مخالفم... بر فرض که دولت همتی بکند و توی این شهر یک کارخانه راه بیندازد. این کار دردی دوا نمی‌کند... علتش هم خیلی واضحه... اولاً فقط شهر ما نیست که مردمش بیکارند، مردم تمام شهرها به این درد مبتلا هستند، در ثانی دولت مگر چقدر بودجه داره؟... اگر به هر نفر مردم مملکت ما یک لیره کمک بکنند خزانه دولت خالی میشه.»
یکشنبه, ۱۷ مرداد
اوایل سال‌های جنگ دوم جهانی، اسماعیل آقا صندوقدار یک شرکت بود... اسماعیل آقا یک زن و سه تا بچه داشت و با خودش چهار نفر می‌شدند. در آن سال‌های قحطی و گرانی نان دادن یک خانواده‌ی چهار نفری کار آسانی نبود. به همین جهت کاری که نباید بشود شد و اسماعیل آقا صندوقدار صاحب شرکت فوراً متوجه کسری موجودی صندوق شد و یک روز اول وقت اسماعیل آقا را به اتاقش صدا زد چون ارباب آدم بداخلاق و خشنی بود اسماعیل آقا خیلی ترسیده و به فکر فرورفت. اگر کار به پلیس بکشد تکلیف چیه؟ بالاخره با ترس‌ولرز وارد اتاق مدیر شد. ولی آن‌طور که خیال می‌کرد اتفاق نیفتاد!، بعد از 9 سال آن روز اربابش را خندان دید و ته دلش قدری محکم شد. ارباب با مهربانی گفت: «خواهش می‌کنم، بفرمایید بنشینید.»
چهارشنبه, ۱۳ مرداد
انور چاخان، یکی از مشتری‌های پر و پا قرص زندان بود... امروز می‌رفت بیرن فردا برمی‌گشت. یک بار برنامه‌اش به هم خورد... دوران آزادیش سه هفته طول کشید رفقاش تو زندان خیلی بهانه شو می‌گرفتند چون هر وقت (انور) توی بند بود سر بچه‌ها را گرم می‌کرد و داستان‌های خنده دارش باعث می‌شد زندانی‌ها غم و غصه خودشان را فراموش کنند. یکی می‌گفت: «زن گرفته...» یکی می‌گفت: «توبه کرده...» یکی می‌گفت: «کاسب شده...» در هر حال معلوم بود کار و بارش گرفته و وضعش روبه راهه. کم‌کم اسمش داشت فراموش می‌شد که خبر رسید انور را دارند میارن!!!... چند دقیقه بعد هم انور با سر تراشیده و رختخواب پیچش وارد شد!!!. رفقا اطرافش جمع شدند. از هر سری صدایی در می‌آمد:
سه شنبه, ۱۲ مرداد