کودکی از سیستان، گفت‌وگو با رضی هیرمندی- بخش نخست

زمان انتشار: 1405/07/08 - 15:05

پیش از مطالعه‌ی این بخش، بخوانید:
پیش‌درآمد: ترجمه یا کاویدن و تراشیدن واژگان، نگاهی به کارنامه رضی هیرمندی

چه زمانی و در کجا به دنیا آمدید؟

سال ۱۳۲۶ شمسی در یکی از روستاهای سیستان به نام «واصلان» به دنیا آمدم. تا این‌جا تقریباً حتمی است. اما در این که چه روزی و چه ماهی اختلاف روایت وجود دارد. بین حاشیه‌نویسی پدرم در قرآن رحلی ترجمه‌دارش و روایت کارمند ثبت احوال دولت شاهنشاهی آن زمان. اختلاف نظر دیگر بین خودم در آن زمان و خودم در حال حاضر است. در آن روزگار یعنی در دوران کودکی و نوجوانی خیال می‌کردم «واصلان» یک آبادی اسطُقُس‌دار، با اسم و رسم و از هرنظر مهم است. حال آنکه بعدها آرام آرام دستم آمد که «واصلان» به تقریب چهار کیلومتر مساحت دارد با یک جمعیت بیست خانواری صدنفره که با همین حافظه‌‌ی خش برداشته‌ی کنونی می‌توانم از یک‌یک آن‌ها به نام یاد کنم.

بله، در این روستای نقلی و دوست‌داشتنی در خانواده‌ای متوسط و مذهبی(روحانی) به دنیا آمدم. مثل دیگر بچه‌های روستا مهدکودکم خانه و کودکستانم کوچه بود.

وضعیت اجتماعی و خانوادگی شما چه گونه بود و به چه شیوه‌ای آموزش دیدید؟

ما در سرزمینی زندگی می‌کنیم که واپس‌ماندگی از ویژگی‌های بارز آن است. اجازه بدهید ابتدا بگویم در چه محیطی زاده و پرورده شده‌ام. کودکی من در سایه‌ی پدری روحانی گذشت که اعتقادات خود را داشت و مُبَلغ آن بود اما در عین حال در تربیت فرزندان خود کم‌وبیش روادار و تجددطلب بود. در نبود مدرسه در آن حوالی من و برادر بزرگترم را به مکتب فرستاد. در آن جا الفبا را به سبک قدیم با «دو زَبَر اَند و دو زِیر اِندو دو پِش اُندو» یادگرفته و تازه چند جزء اول قرآن را تمام کرده بودم که اولین مدرسه در روستای مجاورِ ما افتتاح شد. پدرم بی‌معطلی مرا از مکتب بازگرفت و به مدرسه فرستاد. شش‌سال اول را در دبستان رازی روستا گذراندم. با رفتنِ مدیر -معلمِ اول، کسی آموزگار ما شد که خودش چهار کلاس سواد داشت. او رسماً خدمتگزار مدرسه بود اما پس از مدتی به دریافت حکم معلمی و مدیریت مدرسه هم نائل شد.


خرید آثار رضی هیرمندی


مدرسه چه امکاناتی داشت و نداشت؟‌ مثلاً کتابخانه داشتید؟

مدرسه هیچ امکاناتی نداشت. در چنین مدرسه‌ای حتی اسم کتابخانه هم به گوشم نخورده بود. در عوض پدرم در اتاقش تاقچه‌ای داشت که کتاب‌های شخصی‌اش را در آن چیده بود. در این کتابخانه یا کتاب‌تاقچه، کتاب‌های مذهبی شیعی قرار داشت: توضیح المسائل، مفاتیح الجنان، ناسخ التواریخ، منتخب التواریخ، حِلیةُ‌المتّقین، کبریت احمر و از این قبیل. اما من که بچه‌ی ناآرام و کنجکاو خانواده بودم هر وقت پدرم در خانه نبود کتاب‌ها را زیر و رو می‌کردم و چیزهایی در خور فهم و میل خودم می‌جستم و بالاخره پیدا می‌کردم آنچه باب طبعم بود: دیوان ایرج میرزا، دیوان عشقی، نسیم شمال، قصه‌های هزار و یک شب، ریاض الحکایات، شب‌های پیشاور و چند سالنامه‌ی اطلاعات و البته دیوان حافظ و موش و گربه‌ی عبید زاکانی. در دوره‌ی دبیرستان فقط در حد داستان‌های رستم و سهراب و رستم و اسفندیار در جزوه‌هایی کوچک با شاهنامه آشنا شدم. از رادیو و تلویزیون هم البته در خانه‌ی ما و تمام اهالی روستا خبری نبود. تنها در سال‌های آخر دبیرستان بود که شب‌ها روی مهتابی خانه می‌رفتم و به صدای خواننده‌های رادیوی خانِ ده که بلند پخش می‌شد گوش می‌دادم. این را بگویم که در روستاها و حتی شهر زابل قهوه‌خانه به صورتی که در تهران قدیم مرسوم بوده وجود نداشت تا در آن قصه‌گویی و شاهنامه‌خوانی رواج داشته باشد. شاهنامه‌خوانی من در بیرستان شروع شد و در دوره‌ی دانشگاه ادامه پیدا کرد.

عکس از محمود میربزرگ. آسبادهای سیستان

در کتابک بخوانید: بازنمایی جنگ در ادبیات کودک و نوجوان- بخش دوم: دشمن کیست؟

چه تصویرهایی از خانواده و روستای‌تان به یاد دارید؟

در میان پنج فرزند خانواده (سه پسر و دو دختر) دومین بودم. دو خواهر بزرگتر هم داشتیم که با همسران‌شان زندگی می‌کردند. پدرم روحانی روستا و دارای شغل سردفتری ازدواج و طلاق بود. از قبول یا وسوسه‌ی سردفتری املاک خودداری کرده بود چون گمان می‌کرد با پذیرفتن این شغل به ورطه‌ی خلاف و گناه می‌افتد.

من نیز مثل دیگر کودکان، روستای زادگاهم را دوست می‌داشتم. مخصوصاً هیرمند را. هیرمند بزرگ بود و موجودی پرهیبت و باشکوه بود که از سمت افغانستان وارد سیستان می‌شد و بعد در محل سد زهک شاخه‌شاخه می‌شد و هر شاخه‌اش نامی داشت. یک شاخه‌اش به شهر زابل و روستاهای اطراف آن می‌رفت و شاخه‌های دیگر مناطق «شهرکی» و «ناروئی»، «میانکنگی» و «پشت‌آب» و «شیب‌آب» و به تقریب، تمام چهارصد روستا و آبادی کوچک‌و‌بزرگ سیستان را آبیاری می‌کرد و سپس به دریاچه‌ی هامون، مرکز اصلی صید و دامداری و صنایع‌دستی سیستان می‌رسید. هیرمند برای ما کودکان موجودی زنده و زیبا و گاه ترسناک بود که به شکل‌های گوناگون ظاهر می‌شد: رود خروشان و کف به لب، رود رام و آرام یا به تعبیر امید «شط شیرین پرشوکت ما».

نهر جاریِ جوار ده ما که بخشنده و مهربان، دَه ماه از سال روان بود و باغ و باغچه و گندمزار و جالیز روستا را سیراب می‌کرد آخر سر به رود مادر یعنی هیرمند می‌پیوست که در منطقه‌ی ما آن را لَخشک (لغزشگاه) می‌نامیدند. واصلان از روستاهایی بود که که حدود نیمی از تابستان را آب جاری نداشت. زیرا به خاطر لایروبیِ نهر جلو آب را می‌بستند. در این مدت ما بچه‌ها از آب تنی در نهر محروم می‌شدیم. بزرگ‌ترها برای تهیه‌ی آب نوشیدنی در بستر نهر، چاه کم عمقی می‌کندند یا از خودِ رود هیرمند که بیست دقیقه‌ای از ده ما فاصله داشت آب می‌آوردند. این همه به نظر ما بچه‌ها و بزرگترها عادی و قابل تحمل بود. همچنانکه گرمای فزاینده و بادهای سرکش و بی‌امان صدوبیست روزه. بزرگ‌ترها در طول سال، کارها و سرگرمی‌های خود را داشتند و ما بچه‌ها دلخوشی‌‎ها و بازی‌های خود را. تمام تعطیلات دوهفته‌ای نوروز و تعطیلات سه ماه‌و‍‌نیمه‌ی تابستانی به نوعی سرگرم بودیم. تابستان شنا در نهر آب کنار ده یا رود هیرمند را داشتیم و در روزهای تعطیل انواع بازی مثل «توشله» یا «کُلّه» (تیله‌بازی)، «کَوّدی» (کبدی) و «قایم باشک» را. از بازی‌های مورد علاقه‌ی ما در شب‌های مهتابی «کیچ زور»[1] (keych e zor) بود که توأمان هم ورزش جسمی بود و هم فکری. از رویدادهای سنتی ده برای بچه‌ها و بزرگترها یکی چند روز اول عید بود همراه با دید و بازدید و کلوچه و چرخ فلک‌های دست ساز و دیگری دهه‌ی محرم بود، همان که یک مَثَل جنسیت‌زده و در عین حال حاکی از واقعیتی تلخ درباره‌اش می‌گوید: «محرم آمد و عید زنان شد». برای ما بچه‌ها نیز محرم همراه بود با سینه‌زنی و زنجیرزنی و شرکت در مراسم شبیه (‌نمایش تعزیه).

در کتابک بخوانید: معرفی بازی‌های سنتی، قدیمی و محلی

سیستان چگونه در وجود شما جاری بوده است؟

ولایت سیستان با این که نیمی از استان سیستان و بلوچستان است، در نگاه کودکیِ من و هم‌سن و سال‌هایم موجودی زیبا و دوست‌داشتنی و در منظر جوانی ما چیزی فراتر از یک ولایت و به واقع نیمی از تاریخ و هویت ایران بود. تا مدت‌ها بعد هم همین بود و کم و بیش هنوز هم هست. یعنی که بخشی از تاریخ است، افسانه است و اسطوره. دوستی که دانشجوی دانشگاه مشهد شده بود هر وقت که از مشهد به طرف سیستان می‌آمد، وقتی اتوبوس از نهبندان می‌گذشت و باد بوی کرمک شورهای[2] زابل را به مشامش می‌رساند از روی صندلی اتوبوس بلند می‌شد، دستش را به علامت احترام روی سینه‌اش می‌گذاشت و می‌گفت:« سلام زابل جان! خیلی مخلصیم.» حکایت ما بچه‌ها و بزرگترها هم همین بود. زابل برای ما زابل جان بود و هیرمند، هیرمندجانِ پرهیبت و زیبا. درست که طبیعت با ما سر سازگاری نداشت، درست که در برنامه‌های سازندگی کشور استان سیستان و بلوچستان و کردستان همیشه ته صف بودند اما سیستانی‌ها تا زمانی که هیرمند روان بود احساس سرزندگی و سربلندی می‌کردند.

در سیستان قبل از انقلاب نظام خرده‌مالکی برقرار بود. در این منطقه فئودال به معنای واقعی کلمه، آن طور که در شمال کشور یا مثلاً در فارس دیده می‌شد، وجود نداشت. این‌جا و آن‌جا، در بعضی از روستاها بقایای خان‌ها بودند اما دیگر جز دو سه مورد، جایگاه یا عنوان سردار(=خان یا فئودال بزرگ) ورافتاده بود. یکی از سردارهای باقی‌مانده، سردار محمدحسین‌خان ناروئی سرطایفه و بزرگ مالکِ ده قلعه‌نو بود که دو دوره به نمایندگی مجلس شورای ملی رفت.

در خانه کسی بود که شما را با قصه و افسانه‌های عامیانه آشنا کند؟

پدرم بیشتر اهل حکایت و روایت دینی بود و مادرم با داشتن پنج بچه‌ی قدونیم‌قد و با برو و بیایی که در خانه‌ی پدرم برقرار بود مجال قصه‌گویی نداشت. دایه‌ای داشتیم که زن بسیار مهربان و زحمتکشی بود اما او نیز در کنار دونفر دیگر سرگرم کارهای خانه مثل دوشیدن شیر و تهیه‌ی ماست و دوغ و کره و آسیاب کردن گندم با آسیاب دستی و روزانه پختن نان تازه و تهیه‌ی آچار[3] و کشک سیستانی بود... ما بچه‌ها بیشتر از آنچه با قصه‌ها و افسانه‌های عامیانه‌ی سرزمین‌مان دمخور باشیم، روز و شب در معرض حکایات و روایات دینی قرار داشتیم. ما اسامی یاران امام حسین و سرداران سپاه یزید را بیشتر از قهرمان‌های شاهنامه از حفظ بودیم.

در کتابک بخوانید: رضی هیرمندی برنده‌ی لوح تقدیر جایزه‌ی آسترید لیندگرن نهاد FIT شد

چه تصویری از مادر در دوره کودکی دارید؟

تصویری که از مادرم در ذهن دارم فرشته‌ای است محزون که نوکر و کلفت داشت، اسب و گاو و گوسفند داشت، اما خودش اسیر سنت‌های سده‌ها حکمروایی پدرسالاری بود. تا آن‌جا که من به خاطر دارم او هیچگاه به سفر نرفت حتی به روستاهایی که خاله و عمویش در آن جا زندگی می‌کردند. حتی پا به خانه‌ی همسران همسایه‌ها یا بانوان سرشناسان ده مثل کدخدا و آبیار و معلم ده که هر سه از خوانین ده بودند نگذاشت. در تمام مهمانی‌ها رسم بر این بود که «آقا» یعنی پدرم و ما «آقازاده‌ها» را دعوت کنند و در عملِ متقابل هم پدرم فقط مردهای خانواده یعنی مثلاٌ شخصِ کدخدا، آبیار یا دکاندار اصلی ده را دعوت می‌کرد.

مادرم در سی و پنج سالگی از دنیا رفت و من برای اولین بار مرگ را از نزدیک لمس کردم. در آن زمان نوجوانی شانزده- هفده ساله بودم. بعدها درد این زخمِ کاری را بیش‌تر و بیش‌تر حس کردم. جای خالی مادر تا امروز همواره در قلبم باقی مانده است.

تصویری که از پدر داری؟

پدرم دیندار واقعی بود و به هرچه می‌گفت اعتقاد داشت. بارها می‌دیدم آنچه را که در مراسم عزاداری شهدای کربلا برای گریاندن مردم می‌خواند، در تنهایی برای خودش هم می‌خواند و اشک می‌ریخت. نمازش هیچگاه قضا نمی‌شد، اما برای نمازخواندن به ما تحکم نمی‌کرد. فقط گاهی صبح‌ها با نوک پا آهسته به پای ما تلنگری می‌زد و می‌گفت:« وَخی» یا « عَجِّلُوا بِالصَّلَاةِ!» یا این که اذانِ نمازش را بلندبلند می‌گفت تا ما از خواب بیدار شویم. امر به معروفش در همین حد بود و چون اهل شوخی بود می‌گفت روایتی هست که هرکس به موقع برای نماز از خواب بیدار نشود شیطان در گوشش جیش می‌کند!

پدرم در شش‌سالگی مرا از مکتب درآورد و به مدرسه‌ی تازه تأسیس ده مجاور فرستاد. اما آن‌طور هم نبود که به درس و مشق ما کاری نداشته باشد. من و برادر بزرگترم درس‌خوان بودیم. وقتی برادرم یک سال قبل از من شش سال اول ابتدایی را به پایان رساند و خواست برای درس طلبگی آماده شود، پدرم از این رویکرد استقبال کرد و وقتی بعد از یک سال با تغییر نظر برادرم روبه‌رو شد نه تنها مخالفتی نکرد بلکه هردوی ما را به ادامه تحصیل به شهر زابل فرستاد. عجیب است، نه؟ برادرم از سیکل اول به بعد به رشته‌ای ادبی رفت و مرا به رشته‌ی طبیعی ترغیب کرد. در آن زمان رشته‌های تحصیلی دبیرستانی عبارت بود از، ادبی، طبیعی و ریاضی. تنها زمانی که من عکس‌های کتاب زمین‌شناسی و تکامل دبیرستان را همراه با نظریه‌ی تکامل داروین به پدرم نشان دادم، آثار تردید در چهره‌ی پدرم را دیدم. یک روز که تصویر داروین را در کتاب زمین‌شناسی و تکامل ما دید پرسید این کیست. گفتم داروین، همان که نظریه‌ی تکامل را آورده. پدرم لبخندی زد و گفت:« بیچاره حق داشته. حتماً صورت خودش را توی آیینه دیده.» و ما مثل بسیاری از بچه‌ها با غریزه فهمیده بودیم که نباید از پدرمان توقع داشته باشیم مثل ما فکر کند. کار از کار گذشته و پرنده از قفس پریده بود! ما دیگر به راهِ درس و مدرسه افتاده بودیم. پدر هم رضایت داده و از فکر حوزه‌ی علمیه فرستادن ما دست کشیده بود.

در کتابک بخوانید: رضی هیرمندی و ضرورت ترجمه «بر بال‌های صلح»

در روزگار کودکی شما کودکان در خانواده و بیرون از خانواده چه بازی‌ها و سرگرمی‌هایی داشتند؟

بازی‌های ما بچه‌ها بیش‌تر به صورت جمعی و بیرون از خانه بود. جالب این که در آن روستای بیست و یکی-دو خانواری، یک‌عالمه بازی داشتیم. مخصوصاً در تعطیلات نوروز و تعطیلاتِ طولانی تابستان، کَوّدی (کَبّدی)، «خُسو خُسو[4]»، «اله رَسو[5]» و «اله سور کوره[6]» چند نمونه از بازی‌هایی بود که به روزهای کشدار ما بچه‌ها رنگ شادی و تنوع می‌بخشید و ما را دستکم برای زندگی ساده و روزمره آماده می‌ساخت. زندگی در همه‌جا دلخوشی‌های خودش را دارد.

ادامه دارد...



[1] یکی از بازی‌های بچه‌های سیستان که در آن بچه‌ها به دو گروه تقسیم می‌شوند. بنا به قرعه یکی از سرگروه‌ها کیچ را که معمولاً استخوان یا سنگ کوچک سفید رنگی است در هوای مهتابی به فاصله‌ای نسبتاً دور پرتاب می‌کند. هر یک از بازیکنان که کیچ را پیدا کند باید سعی کند بدون جلب توجه حریفان آن را به سرگروه خود برساند. چنانچه در بین راه به دست حریفان گرفتار شود باید به زور خود را رها کند یا از طریق دست به دست کردن کیچ آن را به سرگروه خود برساند وگرنه می‌سوزد.

[2] گیاهی پرآب و شورمزه که برگ‌های کِرم مانند دارد و معمولاً در زمین‌های بایر و شوره‌زار می‌روید.

[3] معجونی مرکب از ادویه و پیاز و نمک و زردچوبه که معمولاً به جای ادویه در دیگ آبگوشت می‌ریزند.

[4] نوعی بازی که در آن بازیکن‌ها یک پای خود را با دست می‌گیرند و روی پای دیگر به حریف تنه می‌زنند تا تعادل او را به هم بزنند.

[5] نوعی بازی شبیه دو چهار در صد متر امدادی

[6] در این بازی، بازیکنان یا گروه بازیکنان در یک فرصت معین در جاهای پنهانی یا محلی متروکه و مشخص خط‌هایی کوچک و ریز عمودی روی دیوار یا خشت و سنگ و چوب می‌کشند و از حریف یا حریفان خود می‌خواهند آن خط‌ها را پیدا کنند، در پایان هر نوبت خط‌هایی را که طرف مقابل قادر به پیدا کردن آن‌ها نبوده می‌شمارند و به امتیازات خود اضافه می‌کنند.

Submitted by editor74 on