مقدمه: ادبیات چیست؟
بسیاری از مردم هر کلمهی مکتوب، مقاله، جزوه، رساله یا کتاب چاپشده را «ادبیات» مینامند [1]. اما آیا واقعاً میتوان هر نوشتهای را ادبیات دانست؟ برای روشن شدن این موضوع، بیایید نگاهی دقیقتر به این مسئله بیندازیم [1].
گاهی در داروخانه، سوپرمارکت یا مطب پزشک، مجلههایی مانند «جغرافیای ملی» (National Geographic)، مجلهی «مردم» (People) یا راهنمای برنامههای تلویزیونی را ورق میزنیم تا اطلاعاتی به دست آوریم یا سرگرم شویم؛ اما هیچکدام از این مطالب را نمیتوان ادبیات نامید [1]. هرچند ادبیات نیز اطلاعات یا تجربیاتی را به ما منتقل میکند، اما کارکرد آن به این موارد محدود نمیشود [1]. برای مثال، فصلی از داستان کلاسیک باد در درختان بید (The Wind in the Willows) علاوه بر ارائهی اطلاعاتی دربارهی زندگی گیاهان و جانوران در حومهی انگلستان (که مشابه آن را میتوان در مجلهی جغرافیای ملی یافت)، چه چیز دیگری به خواننده هدیه میدهد؟ پاسخ در چیزهایی نهفته است که در تعریفهای رسمی و خشک از نوشتههای کاربردی نمیگنجند [1]. ادبیات، در مفهوم اصیل و متداول خود، بخشی از نوشته است که با تخیل ذاتی و کیفیت هنری درآمیخته باشد؛ ویژگی منحصربهفردی که در اصطلاح سنتی غرب به آن «ادبیات زیبا» (Belles Lettres) میگویند [1]. مرز میان ادبیات و نوشتههای علمی، عقلانی یا فلسفی، در همین جنبهی زیباشناختی و حسی آن نهفته است؛ مرزی که البته همیشه سفتوسخت نیست و گاهی درهم میریزد [1].
نگاهی به زندگی، آثار و دیدگاه ربکا لوکنز؛ نظریهپرداز و بنیانگذار نقد ادبی کودک
چرا ادبیات میخوانیم؟
بهراستی ما بزرگسالان چرا رمان میخوانیم یا دیوان شعری را ورق میزنیم؟ روشن است که هدف ما از خواندن این آثار، یادگیری دربارهی بومشناسی، آموختن رفتار طبیعی جانورانی چون «آرمادیلو»، یا پی بردن به جزئیات کشتیرانی در مستعمرات آمریکا نیست؛ انگیزهی نخستین و اصلی ما کسب لذت است [2]. ما ادبیاتی را دوست داریم که سرگرمکننده، خوشایند و مفرح باشد [2]. البته ادبیات دستاوردهای باارزش دیگری نیز برای ما دارد که لذت خواندن را دوچندان میکند، اما هدف اولیهی ما همواره دستیابی به رضایت و لذتی شخصی است [2]. اگر کتابی نتواند این لذت را به ما منتقل کند، به احتمال زیاد با حسی از سردرگمی یا ملال، آن را نیمهکاره رها خواهیم کرد [2].
بزرگسالان با کولهباری از تجربههای گوناگون، چشیدن سرد و گرم روزگار، دیدن ناکامیها و کامیابیها و با معیارهایی که برای تشخیص «خوب» از «بد» برگزیدهاند، به سراغ آثار ادبی میروند و ارزشها و اخلاقیات درون آنها را به قضاوت مینشینند [3]. با این حال، سرشت لذت در ادبیات برای کودکان ممکن است با آنچه بزرگسالان به آن باور دارند متفاوت باشد [3]. از آنجا که روحیات و علایق انسانها با هم تفاوت دارد، نوع لذتی هم که به دنبالش هستند شخصی و منحصربهفرد است [3]. کار اصلی یک خوانندهی موشکاف یا منتقد ادبی، شناخت و درک همان لذتی است که اثر ادبی درصدد انتقال آن است؛ موضوعی که میتوان آن را نقطهی پرگار و هستهی مرکزی نقد ادبی دانست [3]. اگر بخواهیم سخن منتقد برجسته «فرانک کرمود» (Frank Kermode) را به بیانی دیگر بازگو کنیم، باید بگوییم: وظیفهی نویسنده معنابخشی به زندگی است، و وظیفهی منتقد ادبی، ارزیابی تلاشهای نویسنده و سنجش میزان موفقیت او در ارائهی تصویری بخردانه و هنرمندانه از زندگی در آفرینش اثر ادبی است [3].
ما به عنوان منتقدانی دقیق و پویا، هرگز در سطح جملاتی کلیشهای مانند «من این کتاب را دوست دارم چون به من لذت شخصی میدهد» متوقف نمیشویم [4]. بلکه مسیر خود را ادامه میدهیم تا به سرچشمهی این لذت دست یابیم [4]. در این مسیر ممکن است با شگفتی دریابیم که منبع این لذت، یک خودشناسی دردناک اما عمیق، یا تاییدی رضایتبخش بر انسانیت و جوانمردی است؛ و یا حتی با پرسشهای بزرگ فلسفی روبهرو شویم که کانت مطرح میکرد: «من چه چیز را میتوانم بشناسم؟ کیستم؟ و به چه چیز میتوانم امید ببندم؟» [4]. فارغ از اینکه خواننده کودکی هشتساله باشد یا بزرگسالی چهلوهشتساله، کشف این لذتها و دلخوشیها برای روح انسان حیاتی و ضروری است [4].
دستاورد دوم ادبیات: درک همدلانه
دومین ارمغان ارزشمند ادبیات، ایجاد «درک همدلانه» در خواننده است؛ پدیدهای که از کاوش در «وضعیت بشری» (Human Condition) و کشف ذات و سرشت انسان سرچشمه میگیرد [5]. بدیهی است که رسالت ادبیات — چه در حوزهی کودکان و چه در عرصهی بزرگسالان — اصلاح اخلاق جامعه یا ارائهی الگوهای رفتاری و پندهای مستقیم اخلاقی نیست؛ بلکه رسالت اصلی آن، مشاهدهی دقیق رفتار فردی و کنشهای اجتماعی انسانها و بازتاب هنرمندانهی آنهاست [5]. ادبیات نوری بر زوایای پنهان رفتار انسان میتاباند تا ما بتوانیم به درکی همدلانه و عمیق از همنوعان خود دست یابیم [5]. همواره باید به یاد داشت که «انسان» و «بشریت» در نهایت مترادفهایی برای همان کلمهی سادهی «مردم» هستند [5].
اطلاعات ظاهری و شناسنامهای (مانند قد، وزن، رنگ مو، نژاد یا شغل) نقش چندانی در ایجاد این درک همدلانه ندارند [6]. ما ممکن است تمام این جزئیات را دربارهی یک فرد بدانیم، اما تا زمانی که با خلقوخو، دغدغهها، اضطرابها، دلبستگیها، آرزوها و اهداف او آشنا نشویم، نمیتوانیم ادعا کنیم او را شناختهایم؛ زیرا آنچه شخصیت انسان را میسازد، نه ویژگیهای فیزیکی، بلکه روح و روان اوست [6].
ارائهی اطلاعات بخشی از هر داستان است، اما خواننده انتظار دارد این اطلاعات در خدمت درونمایه و موضوع داستان باشند [6]. به عنوان نمونه، به این بخش کوتاه از رمان ارزشمند غرش تندر، فریاد مرا بشنو (Roll of Thunder, Hear My Cry) نوشتهی «میلدِرد دی. تیلور» دقت کنید که در عین فشردگی، اطلاعات دقیقی را دربارهی صبح روز کریسمس ارائه میدهد [6]:
«علاوه بر کتابها، مشتی هدایای ساده از حراجی سالانه هم بود: مقداری شیرینبیان، پرتقال و موز برای همهی ما. عمو "هَمِر" هم یک پیراهن و زیرپیراهن برای من، و یک زیرپیراهن و دو زیرشلواری برای کریستوفر، جان و "لیتلمَن" (مرد کوچک) فرستاده بود. لیتلمَن که از همه بیشتر به لباسهایش اهمیت میداد، با دقت زیرپیراهن و زیرشلواریهای جدیدش را کنار گذاشت و به سراغ کاغذ قهوهای تمیزی رفت تا کتابش را با آن جلد کند. او تمام روز روی زیرانداز پوست گوزن لم داده بود، به تصاویر پر زرقوبرق مکانهای دوردست چشم دوخته بود و صفحات کتاب را مانند برگهای طلا با احتیاط ورق میزد. ناگهان نگاهی زیرچشمی به دستهایش و نیمنگاهی به صفحهای که تازه ورق زده بود انداخت و از جا جست؛ او به سوی آشپزخانه دوید تا دوباره دستهایش را بشوید و مطمئن شود که کاملاً تمیز هستند!» [7]
هدف نویسنده در این بخش، تنها توصیف کادوهای کریسمس نیست، بلکه به تصویر کشیدن روح و شخصیت قهرمانان داستان است [8]. در اینجا با خانوادهای روبهرو میشویم که عاشق مطالعه، دانش و کشف جهان هستند [8]. در نظر این کودکان، کتاب چنان ارزش و قداستی دارد که تنها با دستهای کاملاً پاکیزه میتوان به آن دست زد [8]. خانهی آنها بسیار ساده است و با پوست گوزنی که با وسواس شسته و پرداخت شده فرش گردیده است [8]. این دقت و احتیاط کودکان نه برای نو نگه داشتن لباسهایشان، بلکه به نشانهی احترامی است که برای هدیهی کریسمس و ارزش میوههای تازه قائل هستند [8].
بر پایهی تعریفی که از ادبیات ارائه دادیم، این اطلاعات به خودی خود ادبیات نیستند، مگر آنکه به ایجاد درک همدلانهی خواننده نسبت به شخصیتهای داستان یاری برسانند [9]. اما آیا هر نوشتهای که حس همدلی ما را برانگیزد ادبیات است؟ پاسخ منفی است [9]. برای مثال، ممکن است روایت کوتاهی مانند «دیدار کوین با ای و پی» را بخوانیم که کنشهای داستانی آن حس همدلی ما را بیدار کند، اما باز هم نتوان آن را یک اثر ادبی دانست [9]. هرچند این داستان در برخی بخشها ویژگیهای دنیای کودکی را به خوبی بازگو میکند، اما در کلیت خود اثر ضعیفی است؛ توصیفهای آن از مغازهی خواربارفروشی، قیمت اجناس، نحوهی بریدن گوشت و انتخاب طالبی توسط مادر بسیار دقیق و باورپذیر است، اما جملاتی که برای توصیف زندگی و احساسات شخصیتها به کار رفتهاند، بیروح، فاقد جان و عاری از بار حسی و معنایی هستند [9]. این ساختار زبانی ضعیف، مانع از آن میشود که خواننده (در هر سنی که باشد) بتواند پیوندی عمیق و همدلانه با شخصیتها برقرار کند و جلوهای از عواطف انسانی خود را در آینهی داستان ببیند [9].
بنابراین، میتوان ادبیات را اینگونه خلاصه کرد: «ادبیات، اثری مکتوب است که با ابزار تخیل و کیفیت هنری خود، لذت، همدلی و همراهی عمیق را در وجود انسان بیدار میکند.» [9]
اگر بار دیگر مقالههای مجلهی جغرافیای ملی را با داستان کلاسیک باد در درختان بید مقایسه کنیم، با اطمینان میتوان گفت که مجله را برای کسب اطلاعات علمی میخوانیم، اما داستان را در درجهی اول برای کسب لذت و سپس برای رسیدن به درکی همدلانه و تفاهمآمیز از انسانهای پیرامون خود مطالعه میکنیم [10].
