بیرون ذهن من

زمان انتشار: 1404/09/22 - 17:25
عنوان لاتین
Out of my mind

رمان «بیرون از ذهن من» نوشته شارون دریپر، یکی از مهم‌ترین آثاری است که در دهه‌های اخیر درباره کودکان با نیازهای ویژه نوشته شده و نه‌تنها خوانندگان نوجوان، بلکه بزرگسالان را نیز تحت تأثیر قرار داده است. این کتاب، برخلاف بسیاری از رمان‌هایی که درباره کودکان دارای معلولیت نوشته می‌شود، رویکردی دلسوزانه و ترحم‌برانگیز ندارد؛ بلکه جهان را از درون ذهن دختری به تصویر می‌کشد که از قضا درک و فهمی عمیق‌تر از بسیاری از آدم‌های «سالم» پیرامونش دارد. شارون دریپر تلاش می‌کند دیوارهایی را که جامعه میان افراد دارای معلولیت و دیگران کشیده فرو بریزد و نشان دهد که ناتوانیِ جسم، به‌هیچ‌وجه به معنای ناتوانی ذهنی، احساسی یا خلاقیت نیست. بخش بزرگی از قدرت این اثر، از همین زاویه دید متفاوت سرچشمه می‌گیرد.
در مرکز داستان، دختری یازده‌ساله قرار دارد که از فلج مغزی رنج می‌برد. او نمی‌تواند راه برود، دست‌هایش هماهنگی لازم را ندارد و مهم‌تر از همه، قادر نیست حرف بزند. در جهانی که بخش بزرگ ارتباط انسان‌ها از راه زبان گفتاری شکل می‌گیرد، ناتوانی در سخن گفتن او را در موقعیتی بسیار آسیب‌پذیر قرار می‌دهد. دیگران درباره‌اش تصمیم می‌گیرند، احساساتش را حدس می‌زنند، و اغلب او را «کم‌هوش» یا «بی‌درک» می‌پندارند. اما حقیقت این است که ذهن او سرشار از اندیشه، حافظه، احساس، خلاقیت و تحلیل است؛ و همین شکاف میان «جهانی که در درون او جریان دارد» و «جهانی که دیگران درباره او تصور می‌کنند» موتور اصلی روایت را شکل می‌دهد.
در صفحه‌های آغازین، نویسنده با دقت و ظرافت نشان می‌دهد که چگونه او از همان سال‌های نخست زندگی در سکوت محکوم به مشاهده و شنیدن بوده است؛ اما این سکوت، سکوتی تهی نیست. او فضای خانه‌اش، گفت‌وگوهای بزرگسالان، شخصیت اعضای خانواده و حتی تفاوت میان لحن‌ها و نگاه‌ها را به‌خوبی تشخیص می‌دهد. این فصل‌های ابتدایی برای خواننده روشن می‌کنند که ذهن او درست مانند ذهن هر کودک دیگری رشد می‌کند، تنها راه ابراز آن بسته است. به همین دلیل، تضاد میان دنیای غنی درونی و محدودیت‌های بیرونی، در ذهن خواننده تبدیل به پرسشی بنیادین می‌شود، اگر نتوانیم سخن بگوییم، چه‌چیز از خودمان باقی می‌ماند؟ و چگونه می‌توانیم ثابت کنیم که هستیم، که می‌فهمیم، که فکر می‌کنیم؟
توصیف نویسنده از زندگی روزانه و چالش‌های جسمی و هیجانی دختر، بسیار دقیق است. این دقت ناشی از آگاهی نویسنده از تجربه زیسته افراد دارای ناتوانی‌های حرکتی و نیز توانایی او در خلق تصویرهایی است که با واقعیت هم‌خوانی دارند. وقتی درباره احساس گیر افتادن کودک در بدن خودش می‌خوانیم، درواقع درباره هزاران کودکی می‌خوانیم که هر روز با همین وضعیت روبه‌رو هستند. با این حال، دریپر سعی نمی‌کند از این موضوع ابزاری برای جلب ترحم خواننده بسازد. هدف او خلق دیدگاهی عمیق‌تر و انسانی‌تر نسبت به افرادی است که جامعه آنها را کمتر می‌بیند یا زیر برچسب‌ها پنهان می‌کند.


خرید کتاب کودک درباره معلولیت


در این بخش از روایت، نویسنده تمرکز خود را بر معرفی تدریجی جهان درونی کودک می‌گذارد. حس شوخ‌طبعی، تیزهوشی، کنجکاوی و حتی خشم کنترل‌نشده او نسبت به ناتوانی‌اش، همگی آرام‌آرام آشکار می‌شوند. این آشکارسازی تدریجی نه‌تنها جذابیت داستان را افزایش می‌دهد، بلکه به خواننده کمک می‌کند به جای نگاه‌کردن به او از بیرون، جهان را از چشمان خودش ببیند. این شیوه روایی، کتاب را از بسیاری آثار مشابه متمایز می‌کند؛ زیرا رمان نه درباره فردی دارای ناتوانی، بلکه از زبان خود اوست. شارون دریپر، نویسنده‌ای است که خود سال‌ها آموزگار کودکان دارای نیازهای ویژه بوده است.
مِلودی فقط یک کودک نیست؛ ذهنی که او دارد همه‌چیز را با دقتی فوق‌العاده ثبت می‌کند؛ از رنگ لباس آدم‌ها گرفته تا لحن صدای مادرش، از حس چرخ‌های ویلچر روی کف زمین گرفته تا نیش و کنایه‌ی آموزگارانی که در ظاهر مهربان‌اند اما در عمل او را محصور می‌کنند. او همه‌چیز را می‌بیند، تحلیل می‌کند، می‌فهمد، اما نمی‌تواند پاسخ دهد. و درست همین ناتوانی از بیان است که ما را وارد یکی از عمیق‌ترین تجربه‌های ادبیات نوجوان می‌کند.
خواننده می‌فهمد که برای مِلودی هیچ کاری ساده نیست، حرکت دادن دست، نشستن، غذاخوردن، حتی کنترل سر؛ اما در همه‌ی این تلاش‌ها او ذره‌ای از شفافیت ذهنی‌اش را از دست نمی‌دهد. این تضاد میان توانایی ذهن و محدودیت جسم چیزی است که نویسنده استادانه آن را به مرکز روایت می‌آورد. او مِلودی را «هوشمند» معرفی نمی‌کند؛ بلکه نشان می‌دهد که هوش او چگونه، در هر لحظه، از سوی دیگران نادیده گرفته می‌شود.
در ادامه، نویسنده به نقد ساختارهای آموزشی می‌پردازد؛ نظامی که گرفتار برچسب‌زدن است، یعنی به‌جای دیدن توانایی‌ها، معلولیت را محور تشخیص قرار می‌دهد. در کلاس ویژه، کودکان دارای مسائل گوناگون در کنار هم قرار می‌گیرند؛ کودکانی با مشکلات یادگیری، کودکان با توانایی‌های متفاوت، و کودکانی مانند مِلودی که هوش‌شان بسیار بالاتر از سطح کلاس است. حضور او در چنین فضایی نه‌فقط مانعی برای پیشرفت، بلکه توهینی به توانایی‌های ذهنی اوست. اما چون کسی باور نمی‌کند ذهن او چقدر پیشرفته است، او ناگزیر باید در سکوت این اشتباه را تحمل کند.
در بخش اول، نویسنده همچنین به رابطه‌ی عاطفی میان مِلودی و خانواده‌اش اهمیت بسیاری می‌دهد. مادر او زنی است که بین عشق و ترس هرروز در نوسان است؛ ترس از اینکه مبادا جامعه دخترش را نفرینی یا باری سنگین تلقی کند، و عشق به اینکه به هر شیوه بتواند برایش مرزی تازه باز کند. پدرش مردی است آرام و فهیم که موسیقی برای او نمادی از آزادی ذهنی دخترش است. مادربزرگش هم با شیطنت و شوخ‌طبعی تلاش می‌کند جهان او را زیباتر کند. این خانواده‌ی کوچک اما پیگیر، ستون‌هایی هستند که مِلودی را در برابر ناامیدی‌های مکرر زندگی سرپا نگه می‌دارند.
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های بخش آغازین کتاب، این است که نویسنده هیچ‌وقت مِلودی را قربانی نمی‌داند. او شخصیت ترحم‌برانگیز نیست؛ برعکس، نیرومند است، خشمگین می‌شود، اعتراض می‌کند، درونی‌ترین احساسات انسانی را تجربه می‌کند. وقتی از زبان او می‌شنویم که «اگر می‌توانستم حرف بزنم، دنیا را به هم می‌ریختم»، درمی‌یابیم که این کتاب نه درباره‌ی معلولیت، بلکه درباره‌ی حق زیستن و شنیده‌شدن است.
بخش اول داستان ته‌مایه‌ای از امید و ترس را توأمان در خود دارد. خواننده می‌فهمد که مِلودی تنها وقتی می‌تواند تغییر کند که ابزارهای لازم را به دست آورد؛ ابزاری که شاید تکنولوژی، شاید آموزش و شاید انسان‌هایی با نگاه دقیق‌تر بتوانند فراهم کنند. این بخش با فضایی آمیخته از شوق و اضطراب به پایان می‌رسد و خواننده را آماده می‌کند که وارد مرحله‌ی مهمی شود؛ مرحله‌ای که در آن پرسش اصلی این است: چگونه می‌توان به کسی که نمی‌تواند سخن بگوید، امکان بیان داد؟
این مسائل، خواننده را وارد جهانی می‌کند که هم دردناک است و هم زیبا؛ جهانی که در آن کودکی با ذهنی درخشان اسیر بدنی نافرمان است. او تمام تلاشش را می‌کند تا دیده شود، شنیده شود و روزی بتواند خود را بی‌واسطه به جهان معرفی کند. انگیزه اصلی داستان از همین لحظه آغاز می‌شود، آیا روزی خواهد توانست در قفس سکوتی که جامعه پیرامونش ساخته، شکافی ایجاد کند؟
در ادامه، رمان به بررسی تعامل ملودی با دنیای خارج می‌پردازد. یکی از مهم‌ترین عناصر داستان، مدرسه و روابط میان همسالان است. در اینجا دریپر واقعیت‌های تلخ و چالش‌های اجتماعی را به تصویر می‌کشد: تبعیض، قضاوت‌های سطحی و کم‌توجهی به قابلیت‌های واقعی افراد. همکلاسی‌ها و آموزگاران، ابتدا ملودی را محدود و ناتوان می‌بینند، اما با گذشت زمان و مواجهه با توانایی‌ها و هوش او، نگاهشان تغییر می‌کند. این تغییر نگاه، بخش مهمی از پیام کتاب است و به مخاطب می‌آموزد که قضاوت سریع و سطحی، مانع کشف استعدادها و قابلیت‌های افراد می‌شود.
ملودی با صبر و هوش خود، فرصت‌هایی برای اثبات توانایی‌هایش پیدا می‌کند. او در فعالیت‌های گروهی شرکت می‌کند، به پرسش‌های پیچیده پاسخ می‌دهد و نشان می‌دهد که ذهنش محدود به توانایی جسمانی نیست. هر موفقیت او، هم اعتماد به نفسش را افزایش می‌دهد هم باعث تحول تدریجی افرادی می‌شود که پیش‌تر او را دست کم گرفته بودند. دریپر از این روند برای آموزش خواننده به اهمیت پذیرش تفاوت‌ها و احترام به دیگران بهره می‌برد.
همچنین، روابط خانوادگی ملودی در بخش دوم داستان برجسته‌تر می‌شود. والدین او، با وجود عشقی که نسبت به فرزندشان دارند، گاه توان درک واقعی او را ندارند و رفتارهای‌شان نشان‌دهنده‌ی تلاش برای محافظت است، نه فهم کامل توانایی‌ها و نیازهایش. در این میان، ملودی با یادگیری و کشف مهارت‌های خود، استقلال فکری و روانی پیدا می‌کند و نشان می‌دهد که رشد فردی، حتی در شرایط محدودیت، ممکن است.


خرید مجموعه‌ی «رمان‌هایی که باید خواند»


دریپر در این بخش، مهارت خاص خود را در توصیف ذهن و روان شخصیت‌ها نشان می‌دهد. او توانسته است احساسات پیچیده‌ی یک نوجوان با محدودیت جسمی را به گونه‌ای منتقل کند که همدلی و درک خواننده برانگیخته شود، بدون آنکه داستان به سمت احساسات‌گرایی افراطی یا قهرمان‌سازی غیرواقعی برود. این ویژگی، اثر را برای استفاده در آموزش و تربیت نوجوانان ارزشمند می‌سازد، زیرا هم حس همدلی و درک دیگران را پرورش می‌دهد و هم اعتماد به نفس و خودباوری را در نوجوانان تقویت می‌کند.
در بخش پایانی داستان، ملودی به نقطه‌ی اوج رشد شخصیتی خود می‌رسد. او دیگر تنها نیست و موفق شده با استفاده از روش‌های خلاقانه و ابزارهای کمکی، ذهن و افکار خود را با دیگران به اشتراک بگذارد. این بخش داستان نشان می‌دهد که وقتی فردی فرصتی برای بیان خود پیدا می‌کند و دیگران نیز با گوش باز و ذهن باز او را می‌پذیرند، محدودیت‌ها دیگر مانعی برای توانایی‌های واقعی او نیستند.
پایان داستان پیام‌ قدرتمندی دارد؛ جهان هرچقدر هم که ناعادلانه باشد، افراد می‌توانند با تلاش، خلاقیت و استقامت، جایگاه خود را پیدا کنند و دیده شوند. ملودی با درک این حقیقت، به استقلال روانی می‌رسد و به دیگران نیز یاد می‌دهد که هر فردی، با هر شرایط جسمی و ذهنی، ارزشمند است و حق دارد در جامعه حضور فعال داشته باشد.
این کتاب منبع بسیار مناسبی برای تدریس مهارت‌های زندگی و پرورش هوش هیجانی در نوجوانان است. آموزگاران و والدین می‌توانند با مطالعه‌ی داستان، راه‌هایی برای تشویق نوجوانان به اعتماد به نفس، بیان افکار و احساسات، و درک تفاوت‌های فردی بیاموزند. همچنین، استفاده از این رمان در کلاس درس می‌تواند بحث‌هایی درباره‌ی عدالت، همدلی، پذیرش تفاوت‌ها و ارزشمندی هر انسان ایجاد کند.
دریپر با مهارت، نه تنها داستانی جذاب و روان ارائه داده، بلکه امکان تحلیل اجتماعی و روان‌شناختی عمیق را برای خواننده فراهم کرده است. او نشان می‌دهد که محدودیت‌های جسمی هیچگاه سبب محدودیت ذهنی و خلاقیت نیستند و هر انسانی می‌تواند مسیر رشد و پیشرفت خود را بیابد. همدلی، پذیرش تفاوت‌ها تلاش برای بیان خود و احترام به دیگران، پیام‌های اصلی این اثر هستند که خواننده با آن‌ها همراه می‌شود و در زندگی خود نیز به کار می‌گیرد.
رمان «بیرون ذهن من» به خواننده یادآوری می‌کند هر انسانی، با هر شرایط و محدودیتی، قابلیت‌های فراوان دارد و با حمایت مناسب و فرصت برای ابراز خود، می‌تواند به توانایی‌های واقعی خود دست یابد. داستان ملودی نه تنها الهام‌بخش نوجوانان است، بلکه به بزرگسالان نیز یاد می‌دهد که نگاهی صبورانه و واقع‌بینانه به دیگران داشته باشند و ارزش هر انسان را به خاطر محدودیت‌های ظاهری او نادیده نگیرند.

گزیده‌هایی از کتاب

همیشه از این تعجب می‌کنم که چطور بزرگ‌ترها فکر می‌کنند من کر هستم! طوری ازم حرف می‌زنند که انگار نامرئی‌ام  یا آن‌قدر عقب‌مانده‌ام که حرف‌های‌شان را نمی‌فهمم در کل زیاد به این موضوع اهمیت نمی‌دهم ولی اینبار این گفتگو یک فاجعه‌ی تمام معنا بود.

سال نشر
1402
ناشران
نگارنده معرفی کتاب
Submitted by mahtab-new-editor86 on