ساختار تجربی داستان و جهان‌بینی مخاطب کودک | دست‌نامه نقد ادبیات کودک - بخش ۲

زمان انتشار: 1405/07/12 - 13:10

کشف انگیزه‌ها و شکل دادن به تجربه‌ها

ادبیات فراتر از این‌ها، «بیانگر انگیزه‌های انسانی» و تحلیل چرایی رفتارهای ماست [10]. نویسنده با پردازش دقیق جزئیات، ما را به درون ذهن شخصیت‌ها می‌برد [10]. ما به عنوان خواننده متوجه می‌شویم که شخصیت‌های درون دنیای تخیلی داستان، از رویدادهایی که در انتظارشان است بی‌خبرند، اما کنش‌ها و انگیزه‌هایشان سرنوشت آن‌ها را رقم می‌زند [10]. وقتی شباهت‌هایی میان رفتارهای آن‌ها و زندگی خودمان می‌بینیم، ناخودآگاه به نشانه‌ی تایید سر تکان می‌دهیم و با آن‌ها احساس نزدیکی می‌کنیم [10]. با دیدن اشتباهاتشان همدردی می‌کنیم، رفتارهای نادرستشان را محکوم می‌سازیم و اگر خطایی مشابه خطاهای خودمان از آن‌ها سر بزند، با نگاهی دلسوزانه و پرمهر به آن‌ها می‌نگریم [10].

کتاب جاویدان تار شارلوت (Charlotte's Web) نوشته‌ی «ای. بی. وایت»، که به عنوان یکی از معیارهای اصلی نقد ادبی در این دست‌نامه بارها به آن ارجاع خواهیم داد، نمونه‌ای درخشان در این زمینه است [11]. در ابتدای داستان، شخصیت «ویلبر» (خوک داستان) از سر ترس فریاد می‌زند: «من نمی‌خواهم بمیرم! یکی به دادم برسد!» [11]. اما چند ماه بعد، انگیزه‌های او رشد کرده و از خواسته‌های خودخواهانه به فداکاری و ایثار تبدیل می‌شود؛ جایی که به «تمپلتون» (موش داستان) می‌گوید:

«تمپلتون... می‌خواهم قولی مردانه به تو بدهم. اگر سبد تخم‌های شارلوت را برایم بیاوری، از این به بعد می‌گذارم اول تو غذا بخوری. وقتی "لاروی" پس‌مانده‌های غذا را توی تغار می‌ریزد، اجازه داری هر چه دلت خواست برای خودت برداری و من دست به غذا نمی‌زنم تا وقتی که تو کاملاً سیر شوی.» [11]

از سوی دیگر، انگیزه‌های خود «شارلوت» (عنکبوت داستان) نیز برخاسته از همدردی خالصانه و تلاش برای نجات جان دوستش ویلبر است [12]. او شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند و با تاروپودش کلماتی اعجاب‌انگیز می‌بافد [12]. واکنش عاطفی ما به این تلاش برای بقا، بسته به تجربه‌های شخصی هر یک از ما می‌تواند متفاوت باشد [12].

علاوه بر این، ادبیات به تجربه‌های ما شکل و سامان می‌دهد [12]. در زندگی واقعی، رویدادها آغاز و پایان مشخصی ندارند؛ بلکه ما با زنجیره‌ای بی‌نظم از اتفاقات درهم‌تنیده روبه‌رو هستیم [12]. اما ادبیات داستانی به این آشفتگی نظم می‌دهد، علت و معلول‌ها را مشخص می‌سازد و برای رویدادها آغاز، میانه و پایانی منطقی ترسیم می‌کند [12]. وقتی به گذشته‌ی خود می‌نگریم، خاطرات پراکنده‌ای مانند «اولین باری که یکدیگر را دیدیم» یا «روزی که خودروی خانوادگی‌مان را فروختیم» را به یاد می‌آوریم [12]. چیزهایی که در زمان خود ساده و بی‌اهمیت بودند، با گذشت زمان معنایی عمیق و ارزشمند پیدا می‌کنند [12]. ترتیب زمانی در ذهن ما خطی و منظم نیست، بلکه اتفاقی و آشفته است؛ اما ادبیات با قرار دادن هر رویداد در جای مناسب خود، توالی منطقی و زیبایی به آن‌ها می‌بخشد [12].

نویسنده در کتاب تار شارلوت آگاهانه رویدادهایی را گلچین می‌کند که به بهترین شکل زندگی، فداکاری و مرگ شارلوت را نشان دهند [13]. وقتی شارلوت می‌گوید: «شاید با کمک به تو، تلاش می‌کنم ذره‌ای زندگی خودم را بهبود ببخشم»، ما الگوی رفتاری والای او را درک می‌کنیم [13]. او مرگ خود را با شجاعت می‌پذیرد و تسلیم منفعلانه نمی‌شود، بلکه روزهای پایانی زندگی‌اش را با هدف و برنامه‌ریزی می‌گذراند [13]. به این ترتیب، نویسنده احساسات و افکار ما را در مسیر رشد شخصیت‌ها هدایت کرده و به تجربیات ما شکل می‌دهد [13].


نگاهی به زندگی، آثار و دیدگاه ربکا لوکنز؛ نظریه‌پرداز و بنیان‌گذار نقد ادبی کودک


انسجام در عین چندپارگی و بازتاب نهادها

زندگی روزمره‌ی ما تکه‌تکه و ازهم‌گسیخته است [14]. هر لحظه کاری یا تعهدی از ما مطالبه می‌شود؛ گاهی کسی از ما کمک می‌خواهد، گاهی درگیر قول و قرارهایمان هستیم، گاهی تحت فشارهای کاری قرار داریم و گاهی نگران مسائل مالی هستیم [14]. ادبیات، حتی وقتی این چندپارگی و گسیختگی زندگی را به تصویر می‌کشد، ما را تنها و بی‌‌پناه رها نمی‌کند؛ بلکه با تقسیم‌بندی هنرمندانه‌ی این پاره‌های متناقض، بستری فراهم می‌سازد تا بتوانیم جهان پیرامون خود را بهتر بررسی کنیم [14]. مفاهیمی چون صداقت، زیاده‌خواهی، خانواده، ازخودگذشتگی، عشق، سالخوردگی و غمخواری در آینه‌ی ادبیات پیش روی ما قرار می‌گیرند تا آن‌ها را با دقت تماشا کنیم [14].

به بیان نویسنده‌ی برجسته «می سارتون» (May Sarton)، هنر چیزی نیست جز «نظمی برخاسته از آشفتگی و بی‌نظمی زندگی» [15]. آشفتگی‌های واقعیت در جهان هنر سامان می‌یابند و به ما این فرصت را می‌دهند که جهان را با شوری نو بازشناسیم و با شگفتی فریاد بزنیم: «این همان اتفاقی است که برای من هم رخ داده بود!» [15]. نویسنده با حذف جزئیات بی‌اهمیت و فرعی، تمرکز خواننده را بر کنش‌های حیاتی، رویدادهای کلیدی و احساسات عمیق شخصیت‌ها معطوف می‌کند [15]. این فاصله‌گذاری هنری به ما کمک می‌کند تا چالش‌های انتخاب را درک کنیم، تعلیق و هیجان داستان را حس کنیم و در پایان به آرامش و رضایت درونی دست یابیم [15]. ادبیات هرچند بازتاب‌دهنده‌ی تکه‌پاره بودن زندگی است، اما احساس یگانگی و معنابخشی را در انسان بیدار می‌کند [15].

همچنین، ادبیات بر نهادهای اجتماعی پرتو می‌افکند و کارکرد آن‌ها را آشکار می‌سازد [16]. ما در زندگی روزمره مدام با قوانین و نهادهای مختلف (مانند حکومت، خانواده، مدرسه و قانون) روبه‌رو می‌شویم که بر زندگی ما سایه افکنده‌اند و گاه ما را در تنگنا قرار می‌دهند [16]. ادبیات با نشان دادن واکنش مردم به این نهادها — از تسلیم و سازش گرفته تا ستیز و ایستادگی — ذهن ما را روشن می‌کند [16].

برای نمونه، در دنیای واقعی و نهاد تجارت کشاورزی، نگه‌داری از حیوانات ضعیف و لاغر توجیه اقتصادی ندارد [17]. اما در داستان تار شارلوت، تلاش «ویلبر» برای بقا در برابر این قوانین بی‌رحم اقتصادی، مبارزه‌ای نمادین برای زندگی است [17]. او به سرعت درمی‌یابد که دوستان واقعی‌اش چه کسانی هستند و چگونه برای حفظ جان او تلاش می‌کنند [17]. از طریق این داستان، ما به ماهیت غیرشخصی قوانین جامعه پی می‌بریم و یاد می‌گیریم که پدیده‌هایی چون نژادپرستی یا جنگ، چگونه فراتر از اراده‌ی تک‌تک افراد، در ساختارهای اجتماعی نهادینه می‌شوند [17].

علاوه بر نهادهای ساخت بشر، طبیعت نیز با قدرت خود بر زندگی ما اثر می‌گذارد [18]. ادبیات به خوبی تأثیر قهر طبیعت و کشمکش انسان با آن را به تصویر می‌کشد [18]. طوفان‌های سهمگین، بهمن‌های بهاری یا کولاک‌های سخت همواره یادآور نیروی بی‌کران طبیعت هستند [18]. نویسنده‌ای چون «گری پالسِن» (Gary Paulsen) در رمان زیبای آواز سگ (Dogsong)، شخصیت قهرمان خود «راسل» را در حال هدایت سگ‌های سورتمه‌اش در تاریکی مطلق و سرمای استخوان‌سوز قطب شمال این‌گونه توصیف می‌کند:

«او در تاریکی متراکم شمال که ماه هرگز در آن پیدا نبود به پیش می‌تاخت. با این حال، شب آن‌قدر تاریک نبود که نتوان پیش پا را دید؛ هرچند دیدن فاصله‌ای دورتر غیرممکن بود. در این تاریکی، برف‌های یخ‌زده به رنگ آبی مایل به سفید می‌زدند و اگر باد نمی‌وزید، همه‌چیز در پرتو درخشش برف‌ها خود را نشان می‌داد... اما ناگهان خطی سیاه‌رنگ در امتداد مسیر سگ‌ها ظاهر شد؛ شکافی تیره در دل برف‌ها که نشان از جریانی از آب داشت، جریانی چنان پهناور که راسل نمی‌توانست انتهای آن را ببیند.» [19]

این کلمه‌های جاندار، پیکار قهرمانانه‌ی انسان با قهر طبیعت را نشان می‌دهند؛ نبردی که هرچند ممکن است به پیروزی کامل انسان نینجامد، اما اراده و پایداری شگفت‌انگیز او را به ستایش وامی‌دارد [20].

به کمک ادبیات، تجربه‌های زیسته‌ی دیگران برای ما دسترس‌پذیر می‌شود [20]. زندگی هم‌زمان در چند مکان و زمان برای ما غیرممکن است؛ اما ادبیات این محال را ممکن می‌سازد [20]. ما می‌توانیم هم‌زمان با انقلاب فرانسه زندگی کنیم، در میان واکینگ‌ها سفر کنیم، یا در انبار کشتی حامل برده‌ها و تپه‌های «آپالاچیا» حضور داشته باشیم [20]. گستره‌ی این تجربه‌ها به اندازه‌ی تمام کتاب‌های موجود در قفسه‌ی کتابخانه‌های جهان است [20].


ادبیات برای کودکان: تفاوت در تجربه، نه در سرشت

کودکان، بزرگسالانِ کوچک‌شده نیستند [23]. آن‌ها از نظر ذات و سرشت تفاوتی با بزرگسالان ندارند، بلکه تفاوت اصلی آن‌ها در میزان و عمق تجربه‌های زیسته است [23]. بنابراین، ادبیات کودک ژانری کاملاً جدا از ادبیات بزرگسال نیست، بلکه جایگاه و رویکرد متفاوتی دارد [23]. ادبیات کودک نیز باید همانند ادبیات بزرگسال، لذت و درک عمیق را به مخاطب خود هدیه دهد [23]. از آنجا که دایره‌ی تجربه‌های کودکان محدودتر است، برای درک مفاهیم پیچیده نیاز به زبانی ساده‌تر، ساختاری منسجم‌تر، روایتی مستقیم‌تر و روابطی شفاف‌تر میان شخصیت‌ها دارند [23].

کودکان در خواندن بسیار دقیق‌تر و جزئی‌نگرتر از بزرگسالان هستند [24]. آن‌ها به سرعت تناقض‌های فضای داستان را کشف می‌کنند و نویسنده را مسئول این بی‌دقتی می‌دانند [24]. از سوی دیگر، ذهن پویای کودکان پدیده‌های شگفت‌انگیز و فانتزی را بسیار راحت‌تر از بزرگسالان می‌پذیرد؛ زیرا جهان در نظر آن‌ها به خودی خود پیچیده و رازآلود است و ورود عناصر جادویی یا شخصیت‌بخشی به جانوران و اسباب‌بازی‌ها، مانعی برای باورپذیری داستان ایجاد نمی‌کند [24]. کودکان بیش از بزرگسالان پذیرای سبک‌های گوناگون ادبی هستند؛ از شعر و افسانه‌های عامیانه گرفته تا داستان‌های حادثه‌ای و فانتزی‌های بزرگ [24].

در نهایت، ادبیات برای کودکان فراتر از یک ابزار آموزشی صرف است؛ ادبیات به آن‌ها لذت کشف و شناخت جهان را هدیه می‌دهد [25]. به بیان زیبا: «ادبیات، تجسم حقیقتی شکوهمند است که عناصر آن با زبانی شایسته، هنرمندانه و ماندگار آراسته شده‌اند.» [25]

واژه‌ها به خودی خود تنها کلماتی بر روی کاغذ هستند، اما آنچه از آن‌ها اثری ادبی و جاودانه می‌سازد، گزینش ماهرانه و پردازش هنرمندانه‌ی نویسنده است که لذت خواندن را به مخاطب می‌بخشد و چراغی برای درک بهتر خود و دیگران در دل او روشن می‌کند [26].

نویسنده:
Submitted by admin2 on