بهترین تیرانداز در بخش «واله» (Valais) چه کسی بود؟ بزهای کوهی این را خوب میدانستند. آنها حق داشتند به یکدیگر بگویند: «خودتان را از رودی نجات دهید!» اما زیباترین تیرانداز چه کسی بود؟ دختران جوان میگفتند: «آه، او رودی است!» اما هیچگاه نمیگفتند «خودتان را از رودی نجات دهید.» مادرانِ نگران هم چنین سخنی نمیگفتند؛ چرا که او همانقدر که به دختران جوان خوشرویی میکرد، به مادران هم مؤدبانه تعظیم میکرد. او بسیار شجاع و خوشاخلاق بود. گونههایش آفتابسوخته، دندانهایش سپید و چشمانش تیره و درخشان بود.
تحلیل «رودی جوان» بخش چهارم از داستان بلند «پری یخها» اثر هانس کریستین اندرسن
او اکنون جوان ۲۰ سالهٔ خوشسیما و رشیدی شده بود. سردترین آبهای یخچالی هم نمیتوانست مانع شنا کردنش شود؛ مانند ماهی در آب میپیچید و میچرخید. هیچکس چون او توان صخرهنوردی نداشت و مثل صدفِ چسبنده به لبه سنگها میچسبید. عضلات نیرومندش هنگام جهش از صخرهای به صخره دیگر بهخوبی نمایان بود؛ مهارتی که نخست از گربه و سپس از بزهای کوهی آموخته بود. رودی بهترین راهنمای کوهستان به شمار میرفت و همه به او اعتمادی کامل داشتند. او میتوانست از راه راهنماییِ گردشگران پول هنگفتی به دست آورد. عمویش مهارتی هم در بشکهسازی به او آموخته بود، اما رودی به هیچیک از این کارها رغبتی نداشت؛ شوق و لذت اصلی او در شکار بز کوهی بود، کاری که پول خوبی هم نصیبش میکرد.
مردم میگفتند رودی کیسِ بسیار مناسبی برای ازدواج است، به شرط آنکه پایش را از گلیم خود درازتر نکند. او همچنین چنان رقاص ماهر و پرآوازهای بود که دختران اغلب خوابش را میدیدند و برخی حتی در بیداری نیز به او میاندیشیدند.
آنت، دختر مدیر مدرسه، به صمیمیترین دوستش گفته بود: «او هنگام رقص مرا بوسید.» اما نباید این را حتی به صمیمیترین دوستش هم میگفت. نگه داشتن چنین رازهایی آسان نیست؛ مثل شن در الک میمانند و بیرون میلغزند. از اینرو بهزودی همهجا پیچید که رودیِ شجاع و پاکنهاد، هنگام رقص کسی را بوسیده است؛ با این حال، او هنوز لب بر لبِ کسی که عزیزترینِ دلش بود، نگذاشته بود.
شکارچی پیری میگفت: «آها! آنت را بوسیده؟ خب، کارش را با الف شروع کرده و گمانم تا آخر الفبا همه را خواهد بوسید!» اما لبخند و بوسهای در میان رقص، تنها چیزی بود که زبانهای یاوهگو میتوانستند او را بدان متهم کنند. او البته آنت را بوسیده بود، اما آنت گمشده دلش نبود.
پایین در دره، نزدیک «بِکس» (Bex)، در میان درختان تنومند گردو و در کنار رودخانه خروشان کوهستانی، آسیابان ثروتمندی زندگی میکرد. خانه او بنای بزرگی در سه طبقه با برجکهای کوچک بود. سقف خانه با رشتههای چوبی پوشانده شده و با ورقههای قلعی به هم بسته شده بود که در نور خورشید و مهتاب میدرخشید. بزرگترین برجک، بادنمایی داشت به شکل سیبی که تیر درخشانی از میان آن گذشته بود؛ به یاد بودِ «ویلیام تل». آسیاب، جایی بس تمیز و مرتب بود که چشماندازش خوراکِ نقاشی و نوشتن بود؛ اما دختر آسیابان به هیچکس اجازه نمیداد تصویرش را بکشد یا دربارهاش بنویسد.
دستکم رودی اینگونه میاندیشید؛ چرا که تصویر آن دختر در دلش نقش بسته بود. چشمان دختر چنان در دل او میدرخشید که شعلهای در آن افروخته بود؛ شعلهای که مانند هر آتش دیگری، چنان ناگهانی سر برکشیده بود که «بابت»، دختر زیبای آسیابان، اصلاً از آن خبری نداشت. رودی هرگز کلمهای در اینباره با او سخن نگفته بود. آسیابان مردی ثروتمند بود و به همین دلیل بابت جایگاهی والا داشت و دستیافتن به او دشوار مینمود. اما رودی با خود میگفت: «هیچچیز آنقدر بالا نیست که انسان نتواند به آن برسد؛ آدمی باید با اعتمادبهنفس بالا برود تا شکست نخورد.» او این درس را در خانه دوران کودکیاش آموخته بود.
از قضا روزی رودی کاری در «بکس» داشت. در آن زمان، راهی دراز بود زیرا هنوز خطآهن افتتاح نشده بود. دره بخش «واله»، از یخچالهای رودِ رُن در دامنه «سیمپلون»، در میان قلههای همواره متغیر کوهستان کشیده شده است. رود سرکش رُن از میان آن میگذرد؛ رودی که بارها از کرانههایش طغیان میکند، کشتزارها و جادهها را میپوشاند و هر چه را سر راهش باشد ویران میسازد. نزدیک شهرهای «سیون» و «سنت موریس»، دره پیچ میخورد و مثل آرنج خم میشود و پشت سنت موریس چنان تنگ میشود که تنها گنجایش بستر رود و جادهای باریک برای کالسکه را دارد. در اینجا برج کهنی ایستاده است، گویی پاسدار بخش «واله» است که در همین نقطه به پایان میرسد؛ و از آنجا میتوان از روی پل سنگی، اتاقک عوارضی را در آن سوی پل دید، جایی که بخش «وُ» (Vaud) آغاز میشود.
شهر بکس در فاصلهای نه چندان دور از این نقطه قرار دارد و با هر گام، سرسبزی و باروری زمین افزوده میشود؛ گویی آدمی وارد جنگلی از درختان شاهبلوط و گردو میشود. اینجا و آنجا گلهای سرو و انار سرک میکشند و هوا تقریباً به گرمی اقلیم ایتالیاست. رودی به بکس رسید و کارهایش را بهسرعت انجام داد و سپس در شهر به گردش پرداخت؛ اما نه شاگرد آسیابان را دید و نه هیچکس دیگر از اهالی آسیاب را، چه رسد به بابت. این موضوع اصلاً خوشایندش نبود.
شامگاه فرا رسید. عطر آویشن وحشی و شکوفههای زیرفون هوا را پر کرده بود و جنگلهای سبزِ روی کوهها گویی با تورِ درخشانی به رنگ آبیِ آسمان پوشانده شده بودند. بر همه چیز سکوتی حکمفرما بود؛ نه سکوتِ خواب یا مرگ، بلکه چنان که گویی طبیعت نفسش را حبس کرده تا تصویرش بر گنبد آبی آسمان نقش ببندد. اینجا و آنجا، میان درختان دره خاموش، تیرهایی ایستاده بود که سیمهای تلگراف برقی را نگه میداشت.
موجودی چنان بیحرکت به یکی از این تیرها تکیه داده بود که میشد آن را با تنه درخت اشتباه گرفت؛ اما او رودی بود که مانند همه چیزِ اطرافش در آن لحظه، بیحرکت ایستاده بود. او نخوابیده بود و مرده هم نبود؛ اما همانطور که رویدادهای گوناگون جهان—مسائلی با اهمیت حیاتی برای افراد—بدون لرزشِ سیم یا کوچکترین صدایی از میان سیمهای تلگراف میگذشتند، در ذهن رودی نیز اندیشههایی بس سرنوشتساز، بدون هیچ نشانهای از هیجان بیرونی، در جریان بود. سعادتِ زندگیِ آیندهاش به تصمیمِ تأملاتِ کنونیاش بستگی داشت. چشمانش بر نقطهای در دوردست خیره مانده بود—نوری که از میان شاخوبرگها، از اتاق پذیرایی خانه آسیابان، جایی که بابت زندگی میکرد، میدرخشید.
رودی چنان بیحرکت ایستاده بود که گویی به پایش نشستنِ بز کوهی را به نظاره نشسته است؛ اما او در واقع خود مانند بز کوهی بود که لختی میایستد، چنان که گویی از سنگ تراشیده شده است، و سپس با غلتیدنِ سنگریزهای، ناگهان با جهشی بلند به دوردستها، از چنگ شکارچی میگریزد. برای رودی نیز چنین شد: لغزشِ ناگهانیِ افکارش او را از سکون درآورد و با عزمی راسخ برای عمل، به جلو راند.
با خود فریاد زد: «هرگز ناامید نشو! دیداری از آسیاب، برای گفتنِ «عصر به خیر» به آسیابان و «عصر به خیر» به بابت کوچولو که ضرری ندارد. کسی که به خود اعتماد دارد، هرگز شکست نمیخورد. اگر قرار است شوهر بابت شوم، باید بالاخره روزی او را ببینم.»
سپس رودی شادمانه خندید و دل به دریا زد تا به آسیاب برود. او میدانست چه میخواهد؛ میخواست با بابت ازدواج کند. آب زلال رودخانه بر بستر زردش میغلتید و بیدها و درختان زیرفون در آن منعکس میشدند، در حالی که رودی گام بر جاده خانه آسیابان مینهاد. اما همانطور که کودکان میخوانند:
«هیچکس در خانه نبود،
جز گربهای مشغول بازی.»
گربهای که روی پلهها ایستاده بود، پشتش را قوس داد و ناله کرد: «میو!» اما رودی حوصله اینگونه گفتگوها را نداشت؛ رد شد و در زد. کسی صدایش را نشنید و دری گشوده نشد. گربه دوباره گفت: «میو!» و اگر رودی هنوز کودک بود، زبانش را میفهمید و میدانست که گربه میخواهد بگوید کسی خانه نیست. بنابراین مجبور شد به آسیاب برود و جویا شود؛ آنجا شنید که آسیابان به سفری به «اینترلادن» رفته و بابت را هم با خود به مسابقه بزرگ تیراندازی برده است؛ مسابقهای که از همان بامداد آغاز شده و هشت روز ادامه داشت و تمام اهالی مناطق آلمانینشین در آن گرد میآمدند.
بهراستی که باید گفت: رودیِ بیچاره! روز خوشی برای بازدید از بکس نبود. او مجبور شد همان راهی را که آمده بود، از میان سنت موریس و سیون، به خانه خود در دره بازگردد. اما ناامید نشد. وقتی خورشید روز بعد برآمد، روحیه خوبش بازگشته بود؛ در واقع هرگز آن را گم نکرده بود.
رودی با خود گفت: «بابت در اینترلادن است؛ چند روز راه از اینجا تا آنجا فاصله است. برای کسی که از جاده اصلی برود راه درازی است، اما اگر از راه میانبرِ کوهستانی برود آنقدرها هم دور نیست، و این دقیقاً خوراکِ یک شکارچی بز کوهی است. من قبلاً از آن راه رفتهام، زیرا به خانه دوران کودکیام میرسد، جایی که در خردسالی با پدربزرگم زندگی میکردم. در اینترلادن مسابقات تیراندازی برپاست؛ میروم و تلاشم را میکنم تا مقام نخست را به دست آورم. بابت آنجا خواهد بود و میتوانم با او آشنا شوم.»
رودی کولهپشتی سبک خود را که جامه روزهای تعطیلش در آن بود بر پشت نهاد و تفنگ و کیسه شکارش را بر دوش انداخت و از کوتاهترین راهِ کوهستانی به راه افتاد. با این حال راه درازی بود. مسابقات تیراندازی قرار بود از همان روز شروع شود و یک هفته تمام ادامه یابد. به او گفته بودند آسیابان و بابت در این مدت نزد خویشاوندانی در اینترلادن خواهند ماند. بنابراین رودی شجاعانه از کوه «گِمی» (Gemmi) بالا رفت و تصمیم گرفت از دامنه «گریندلوالد» (Grindelwald) فرود آید.
احساساتش روشن و شادمانه بود، همانطور که سبکبال گام برمیداشت و هوای جانبخش کوهستان را فرو میداد. با بالا رفتنش دره پایین میرفت و افق گستردهتر میشد. قلههای برفگرفته یکی پس از دیگری در برابرش قد علم میکردند تا آنکه تمام رشتهکوه درخشان آلپ نمایان شد. رودی تکتک قلههای یخزده را میشناخت و به راه خود به سوی «شرکهورن» (Schreckhorn)، با انگشت سنگیِ سپیدپوشش که رو به آسمان افراشته شده بود، ادامه داد.
سرانجام از بلندترین تیغهها گذشت و در برابرش چراگاههای سرسبزی قرار داشت که به سمت دره—خانه سابقش—شیب میخورد. سبکباریِ هوا دلش را شاداب میکرد. تپه و دره در زیباییِ شکوهمندی شکوفا شده بودند و افکارش رؤیاهای جوانی بود که کهنسالی یا مرگ در آن جایی نداشت. زندگی، نیرو و لذت در آینده موج میزد و او خود را چون پرندهای آزاد و سبک احساس میکرد. پرستوها دورش پرواز میکردند، درست مثل روزهای کودکیاش، و آواز میخواندند: «ما و تو—تو و ما!» همه چیز لبریز از شادی بود.
زیر پایش، مرتعهایی با سبز مخملین گسترده شده بود و رودخانه نالان از میانشان میگذشت و اینجا و آنجا خانههای کوچک چوبی پراکنده بود. او میتوانست لبههای یخچالهای طبیعی را ببیند که در برابر برفِ کثیف مانند شیشه سبز به نظر میرسیدند، و شکافهای عمیق را در زیر بلندترین یخچال ببیند. زنگهای کلیسا مینواختند، گویی با آواهای شیرین خود به او در خانهاش خوشامد میگفتند. قلبش به سرعت میتپید و برای لحظهای به نظر میرسید بابت را فراموش کرده است، بس که اندیشهاش پر از خاطرات کهن بود.
در خیال خود، بار دیگر در جادهای پرسه میزد که در کودکی با بچههای دیگر میآمد تا خانههای اسباببازیِ ظریف و کندهکاریشدهشان را بفروشند. آن سوتر، پشت درختان کاج، هنوز خانه پدربزرگش—پدرِ مادرش—برپا بود، اما اکنون بیگانگان در آن سکونت داشتند. کودکان به سویش دویدند، همانطور که او روزگاری دویده بود، و میخواستند کالاهایشان را بفروشند. یکی از آنها گل رُزِ آلپ به او پیشنهاد کرد. رودی گل را به فال نیک گرفت و به بابت اندیشید.
بهسرعت از روی پلی که دو رودخانه در آن به هم میپیوندند گذشت. در اینجا پیادهراهی یافت زیر سایه درختان بزرگ گردو، و شاخوبرگ انبوه آنها سایهای دلپذیر ساخته بود. خیلی زود در دوردست پرچمهای در حال اهتزاز را دید که بر آنها صلیبی سفید بر زمینهای سرخ میدرخشید—پرچم دانمارکیها و همچنین سوئیسیها—و در برابرش اینترلادن قرار داشت.
رودی با خود گفت: «بهراستی شهری شکوهمند است، شبیه هیچ شهر دیگری که تاکنون دیدهام نیست.»
اینترلادن واقعاً شهری سوئیسی در جامهای عیدانه بود؛ نه مانند بسیاری از شهرهای دیگر، پر از خانههای سنگیِ سنگین، خشک و بیگانهنما. نه؛ در اینجا گویی خانههای چوبیِ روی تپهها به درون دره دویده و خود را در ردیفها و صفها در کنار رود زلال جای داده بودند، رودی که چون تیری در مسیرش میتاخت. خیابانها تا حدی نامنظم بودند، اما همین امر بر زیباییِ شاعرانه و خوشمنظرِ آنها میافزود. خیابانی بود که رودی آن را قشنگترین خیابان میدانست؛ این خیابان از زمان کودکیاش که از شهر دیدن کرده بود ساخته شده بود. به نظرش میرسید تمام ظریفترین و کندهکاریشدهترین خانههای اسباببازی که پدربزرگش روزگاری در گنجینه بزرگ خانه نگه میداشت، بیرون آورده شده و در این نقطه چیده شدهاند و از آن زمان تاکنون بزرگتر شدهاند، همانطور که درختان کهنسال شاهبلوط بزرگ شده بودند.
این خانهها «هتل» نامیده میشدند؛ منبتکاریهای روی پنجرهها و بالکنها به زیبایی تراشیده شده بود. سقفها شاداب رنگآمیزی شده بودند و در برابر هر خانه گلزار کوچکی بود که آن را از جاده اصلیِ سنگفرش جدا میکرد. این خانهها همه در یک طرف جاده قرار داشتند، به طوری که مراتع سرسبز و تازهای که گاوها با زنگولههایی بر گردن در آن میچریدند، پنهان نمانده بود. صدای این زنگولهها اغلب در میان چشماندازهای آلپ به گوش میرسد. این مراتع با تپههای بلندی احاطه شده بودند که در مرکز کمی عقب نشسته بودند، به طوری که زیباترین کوه سوئیس—کوهِ برفنشانِ «یونگفراو» (Jungfrau)—میتوانست در دوردستها به روشنی در حال درخشش دیده شود.
شمار زیادی از آقایان و بانوانِ شیکپوشِ سرزمینهای بیگانه و انبوهی از مردمِ روستاییِ بخشهای همسایه در شهر گرد آمده بودند. هر تیراندازی تعداد تیرهایی را که به هدف زده بود، به شکل حلقهای از گل به دور کلاهش پیچیده بود. در اینجا موسیقی و آواز از هر دست به گوش میرسید: ارگهای دستی، شیپورها، فریاد و غوغا. خانهها و پلها با شعرها و سنگنوشتهها آراسته شده بودند. پرچمها و بنرها در اهتزاز بودند. تیر پس از تیر شلیک میشد که بهترین موسیقی برای گوشهای رودی بود. و در میان این همه هیجان، او بابت را—که تنها به خاطر او آمده بود—کاملاً فراموش کرد.
تیراندازان گردِ هدف ازدحام کرده بودند و رودی بهسرعت در میانشان جای گرفت. اما وقتی نوبتش شد تا شلیک کند، ثابت کرد که بهترین تیرانداز است، زیرا همیشه تیرش درست به مرکز هدف (خالِ سیاه) میخورد.
از هر سو پرسوجو میشد: «این غریبه جوان کیست؟ او فرانسوی را همانگونه صحبت میکند که در بخشهای سوئیس صحبت میشود.»
برخی میگفتند: «و وقتی آلمانی حرف میزند هم خیلی خوب منظورش را میرساند.»
یکی از ورزشکاران اشاره کرد: «او در کودکی با پدربزرگش در خانهای در جاده گریندلوالد زندگی میکرد.»
و این غریبه جوان سرشار از زندگی بود؛ چشمانش میدرخشید، نگاهش استوار و بازوانش مطمئن بود، از اینرو همیشه به هدف میزد. اقبالِ خوش شجاعت میآورد و رودی همیشه شجاع بود. بهزودی حلقهای از دوستان گرد او جمع شدند. همه به او توجه میکردند و ادای احترام مینمودند.
بابت کاملاً از افکارش محو شده بود که دستی سنگین بر شانهاش خورد و صدایی بم به زبان فرانسوی به او گفت: «تو اهل بخشِ واله هستی.»
رودی برگشت و مردی با چهرهای سرخرو، مهربان و تنومند دید. او همان آسیابان ثروتمندِ بکس بود. جثه پهن و تنومندش بابتِ باریکمیان و زیبا را پنهان کرده بود؛ اما او جلو آمد و با چشمان روشن و تیره خود به رودی نگاه کرد. آسیابان ثروتمند از این اندیشه بسیار مفتخر شد که این جوان—که به عنوان بهترین تیرانداز شناخته شده و مورد تمجید همگان بود—اهل بخشِ خودِ اوست.
اکنون رودی بهراستی خوشاقبال بود: این همه راه به این مکان سفر کرده بود و کسانی که فراموششان کرده بود، خود به جستجوی او آمده بودند. وقتی مردمِ روستا به جاهای دور از خانه میروند، اغلب با کسانی که میشناسند روبرو میشوند و آشناییشان را محکمتر میکنند. رودی با تیراندازیاش مقام نخست را در مسابقه به دست آورده بود، همانطور که آسیابان در خانه در بکس به خاطر پول و آسیابش مقام نخست را داشت. بنابراین آن دو مرد با هم دست دادند، کاری که هرگز پیشتر نکرده بودند. بابت نیز دستش را صمیمانه به سوی رودی دراز کرد و رودی آن را در دست فشرد و چنان مشتاقانه به او نگریست که بابت به شدت سرخ شد.
آسیابان از سفر درازی که کرده بودند و شهرهای زیادی که دیده بودند سخن گفت. اعتقادش این بود که سفرش واقعاً به درازیِ سفر با کشتی بخار، کوپه قطار یا کالسکه پست بوده است.
رودی گفت: «من از راه بسیار کوتاهتری آمدم؛ از روی کوهها آمدم. هیچ راهی آنقدر بلند نیست که انسان نتواند قدم در آن گذارد.»
آسیابان گفت: «آه، بله؛ و گردنت را بشکنی! و تو شبیه کسی هستی که بالاخره روزی گردنش خواهد شکست، بس که جسوری.»
رودی پاسخ داد: «آه، اگر انسان به خود اعتماد داشته باشد، هیچ اتفاقی برایش نمیافتد.»
خویشاوندان آسیابان در اینترلادن، که آسیابان و بابت نزد آنها میزیستند، وقتی فهمیدند رودی از همان بخشِ آسیابان میآید، او را به مهمانی دعوت کردند. دیداری بس دلپذیر بود. به نظر میرسید اقبال خوش به دنبال اوست، همانطور که به دنبال کسانی میرود که خود میاندیشند و عمل میکنند و این ضربالمثل را به یاد دارند که: «گردو به ما داده میشود، اما برایمان مغز نمیشود.» و با رودی از سوی خویشاوندان آسیابان تقریباً مثل یکی از اعضای خانواده رفتار شد و جامهای نوشابه به سلامتیِ بهترین تیرانداز سر کشیده شد. بابت جامش را به جام رودی زد و او بابت این نوشیدنی تشکر کرد.
در هنگام غروب، همگی به پیادهرویِ دلپذیری زیر درختان گردو در برابر هتلهای مجلل رفتند؛ آنقدر جمعیت و ازدحام زیاد بود که رودی مجبور شد بازویش را به بابت تعارف کند. سپس به او گفت چقدر از دیدار با مردمِ بخشِ «وُ» خوشحال است—چرا که وُ و واله بخشهای همسایه بودند. او چنان صمیمانه از این شادی سخن گفت که بابت نتوانست خودداری کند و فشاری کوچک به بازوی او آورد؛ و بدین ترتیب با هم قدم زدند و مثل آشنایان قدیمی گفتوگو و گپ و گفت کردند.
رودی گاهی تمایل داشت به پوشش و راه رفتنِ مضحکِ بانوان خارجی بخندد؛ اما بابت نمیخواست آنها را مسخره کند، زیرا میدانست باید افراد خوب و شایستهای میانشان باشد؛ خودِ او مادرخواندهای داشت که بانویی انگلستانی و والامقام بود. هیجده سال پیش، زمانی که بابت غسل تعمید داده میشد، این بانو در بکس اقامت داشت و مادرخوانده او شد و سنجاقسینه باارزشی را که اکنون بابت بر سینه داشت به او هدیه داده بود.
مادرخواندهاش دو بار برایش نامه نوشته بود و امسال انتظار میرفت با دو دخترش از اینترلادن دیدن کند؛ بابت که تنها هیجده سال داشت افزود: «اما آنها ترشیدهاند، تقریباً سی سال دارند!» دهان کوچک و شیرینش لحظهای آرام نمیگرفت و هر چه میگفت در گوش رودی به عنوان مسائلی با بالاترین اهمیت جلوه میکرد، و سرانجام رودی آنچه را که مشتاق گفتنش بود به او گفت.
اینکه چقدر بارها در بکس بوده، چقدر آسیاب را خوب میشناسد، و چقدر بابت را دیده بدون آنکه احتمالاً بابت متوجه او شده باشد؛ و در نهایت اینکه پر از اندیشههای فراوانی که نمیتوانست به او بگوید، در غروبی که او و پدرش سفر درازشان را آغاز کرده بودند به آسیاب رفته بود، اما نه آنقدر دور که او نتواند راهی برای رسیدن به آنها بیابد. او همه اینها و بسیار بیشتر را به او گفت؛ به او گفت چقدر میتواند برای او تحمل کند؛ و اینکه دیدن او، و نه مسابقه تیراندازی، او را به اینترلادن کشانده است. بابت پس از شنیدن همه اینها کاملاً خاموش شد؛ این سخنان تقریباً بیش از حد توانش بود و او را مضطرب ساخت.
و در حالی که بدینسان گام برمیداشتند، خورشید پشت کوههای بلند فرورفت. کوه یونگفراو در شکوه و درخشش، به عنوان پسزمینهای برای جنگلهای سرسبزِ تپههای اطراف قد علم کرد. همه ایستادند تا به این منظرگاه زیبا بنگرند، رودی و بابت نیز در میانشان بودند.
بابت گفت: «هیچچیز نمیتواند زیباتر از این باشد.»
رودی در حالی که به بابت نگاه میکرد پاسخ داد: «هیچچیز!»
چند دقیقه بعد رودی یادآور شد: «فردا باید به خانه برگردم.»
بابت نجوا کرد: «بیا و در بکس به دیدار ما بیاب: پدرم از دیدنت خوشحال خواهد شد.»
