پیش از مطالعهی این بخش، بخوانید:
پیشدرآمد: ترجمه یا کاویدن و تراشیدن واژگان، نگاهی به کارنامه رضی هیرمندی
کودکی از سیستان، گفتوگو با رضی هیرمندی- بخش نخست
دبستان را چه سالی و با چه وضعی آغاز کردی؟
سال ۱۳۳۲ درست در شش سالگی به صلاحدید پدرم مکتب را نیمهکاره رها کردم و به دبستان تازهتأسیس در ده مجاور واصلان یعنی به ده نجف رفتم. مدرسه فضایی به مراتب بازتر از مکتبخانه داشت. تعداد ما اندک بود. هر دوسه کلاس در یک اتاق درس میخواندیم. مدیر و ناظمی داشتیم که ۹ کلاس درس خوانده بود و یک فراش یا خدمتگزار که با حفظ ِسمَت وظیفهی دفترداری و آموزگاری کلاسهای اول و دوم و سوم را داشت. او تا کلاس چهارم دبستان درس خوانده بود. همین که صبحها به صف میشدیم، سرود میخواندیم، ورزش دستهجمعی میکردیم و زنگ تفریح و ورزش داشتیم برای ما در حکم ورود به دنیایی دیگر و بهتر بود. تعطیلات دوهفتهی نوروز و سه- چهارماههی تابستان هم که دیگر نورعلینور بود.
وقتی که همراه برادرم برای تحصیل دبیرستانی به شهر زابل آمدیم اوضاع به کلی متفاوت بود. تعداد زیادی لیسانسیهی تازه فارغالتحصیلشده و تازهنفس به شهر سنتی و راکد ما پا گذاشته بودند و بیپروا به عقاید کهنه و دستوپاگیر رخنه وارد میکردند. ما بچههای پرورشیافته در خانوادههای سنتی اندکاندک از اندیشههای نو متأثر و متحول میشدیم.
در دوران دبیرستان همچنان که در دورهی دبستان، بچهی آرامی بودم، نظم و انضباط سخت جامعه و محیط تحصیلی هم البته به کسی مجال بازیگوشی و به اصطلاح شر بودن را نمیداد. تنها در دورهی کودکی بود که دائم با برادرم که سه سال از من بزرگتر بود گاهوبیگاه جروبحث و جنگوگریز داشتم. در طول دورهی تحصیل در دبستان و دبیرستان و بعدها دانشگاه و بیرون از آن با کسی دعوا و زدوخورد نکردم. به هیچکس فحش رکیک ندادم و از هیچکسی فحش نشنیدم. جالب است، نه؟ فقط سه مورد هست که باید بگویم تا جدول کامل شود. این سه مورد مثل سه خراش جزئی کموبیش محوشده، بر چهرهی ذهنم برجا مانده.
برای این که حساسیت روان انسانها و تأثیر رویدادهای کودکی بر زندگی بزرگسالیشان دستتان بیاید اجازه بدهید یکییکی بگویم. بار اول سر صف مدرسه بود. ما هر روز صبح قبل از رفتن به کلاس در حیاط درندشت دبیرستان که هم زمین والیبال داشت هم بسکتبال و هم بارفیکس برای ژیمناستیک، صف میکشیدیم. اول قاری خوشصدای دبیرستان که از قضا همکلاسی ما بود چند آیه از قرآن را میخواند. بعد ناظم مدرسه و به ندرت رئیس مدرسه تذکرات انضباطی میداد. پس از آن همهی ما دستهای خود را جلو میبردیم تا ناظم مدسه پشت و کف دستهایمان را بازدید کند. آخر سر، نرمش صبحگاهی بود و بعد هم کلاس درس. البته شاید هم ترتیب و توالی این بخشها کمی متفاوت بوده باشد. برای امروز من این ترتیب و توالی هیچ اهمیتی ندارد! مهم دوسه اتفاق به یادماندنی است که در سر همین صفها روی داد. در یکی از روزهایی که ناظم مدرسه پشت و روی دستهای ما را بازدید میکرد، چشمانش به لکهی سیاهی روی انگشتم افتاد. احتمالاً سیاهی چوب نیمسوختهای از بخاری هیزمی بود. دیدن همان و فرود آوردن تسمهی چرمی شلاق بر پشت دستم همان. زمستان بود، بچه سید بودم و در کنار همکلاسیها، میتوانید حدس بزنید چه خجالت و دردی داشت! در این جور موارد روح آدم پیش از تن او درد میکشد. یک روز هم مبصر کلاس من و یکی از دوستانم را که از قضا پسر امام جمعه شهر بود به خاطر سروصدا و جروبحث قبل از آمدن معلم به کلاس، دمِ در کلاس ایستاند. ناظم از راه رسید، عجله داشت، بی آنکه پرسوجو کند مقصر کیست به هرکداممان به تساوی سیلی زد و ما را به کلاس فرستاد. در هر دو مورد، بیدلیل بودن تنبیه بیش از خود آن مرا آزرده خاطر کرد.

آموزگاران آن دوره را به یاد میآوری که آموزهای خاص برایتان به یادگار گذاشته باشد؟
در مورد آموزگارانم باید بگویم تقریباً تمان آنها را از دبستان بگیر تا پایان دبستان، تکبهتک به یاد میآورم. آن را که برخلاف انتظار بچههای کلاس انشاء مرا به تمسخر گرفته و گفته بود این قصههای ننهصغری چیست که نوشتی و تا چند روز مرا دلمرده کرد و هم آن را که چندماه بعد معلم انشای ما شد و بعد از شنیدن انشایم از بچهها خواست یک کف مرتب برایم بزنند. زنگ آن تشویق هنوز در گوشم هست. همین طور به یاد میآورم معلم ریاضی را که بچهها را دو به دو پای تخته میآورد و میگفت برای جفتشان یک بگذار. یعنی هر کدام نیم. معلم زمینشناسی را که در مدرسهی پسرانه و دخترانه به آقای گُل معروف شده بود از بس گل بود و تکتک دیگران را به یاد میآورم و خوب میفهمم که همهی آنها یکایکشان اثری مثبت یا منفی بر لوح شخصیام گذاشتهاند.
در کودکی هیچ وقت فکر میکردی که در آینده میخواهی چه کاره شوی؟ آرزویی در ذهن داشتی برای این که شغلی داشته باشی؟
نمیدانم چرا از کودکی به شغل آیندهام فکر نمیکردم جز گهگاهی. آن گهگاه چه بود؟ وقتی که مادرم بیمار بود، دکترها را میدیدم که با خط چپ اندرقیچی برایش نسخه مینوشتند. آن وقت بود که میخواستم دکتر بشوم. یا وقتی مهندسهای کشاورزی را میدیدم که کلاه کپی برسر میگذارند، پیراهن آستین کوتاه میپوشند عینک دودی میزنند و کنار رانندهی اداره در لندور مینشینند، هوس مهندس شدن به سرم میزد. وقتی معلمهای تروتمیز و ادوکلن زده و با اقتدار را میدیدم که با دوچرخه به مدرسه میآمدند خودم را در آیندهای دور جای آنها میگذاشتم. اما هر وقت پدرم میگفت بعد از کلاس ششم دبستان میتوانی بروی حوزهی علمیه مشهد یا نجف درس طلبگی بخوانی، سکوت میکردم و در دل میگفتم: نه!
در روزگاری که روستا بودی آیا چیزی به نام کتاب کودک یا کتاب بزرگسال که مفید باشد و آن را خوانده باشی در دسترس بود؟
این را قبلاً گفتهام که در آن روستای ۲۵ نفره کسی جز پدرم کتاب نمیخواند و خبری از کتابخانه نبود اِلّا همان تاقچهای که محل نگاهداری کتابهای عمدتاً دینی پدرم بود. از روزنامه و مجله خبری نبود. داخل پرانتز بگویم من از تولد تا پایان دورهی دانشگاه و دوسه سال بعد از آن از رادیو و تلویزیون و در نتیجه از موسیقی و از قصه و نمایش دیداری و شنیداری محروم بودم- به استثنای مدت کوتاهی که برادرم در پایان دورهی سپاهی دانشاش گرامافون و رادیو به خانه آورد. این را گفتم که خودتان زمان از دسترفتهام را بسنجید.
در کتابک بخوانید: بازنمایی جنگ در ادبیات کودک و نوجوان- بخش دوم: دشمن کیست؟
از چه سالی از محیط روستا دور شدی و به شهر (زابل) آمدی؟
از ۱۲ سالگی برای تحصیل همراه برادرم به شهر زابل رفتیم و جز تعطیلات بقیهی ایام را دور از خانواده زندگی میکردیم. مدتی در یکی از اتاقهای خانهای چنداتاقه که خانِ ده در اختیار آشنایان گذاشته بود زندگی میکردیم و بعدها در یکی از اتاقهای خانهی داییمان. در این شش سال هم درس میخواندیم، هم یاد میگرفتیم روی پای خودمان بایستیم.
دبیرستان را در زابل گذراندی. فضای فکری و درسی در محیط زابل برای نوجوانها و جوانهایی مانند شما چهگونه بود؟
فضای شهر و دبیرستان تفاوت زیادی با محیط کوچک روستا و دبستان آن داشت. شاید امروز کسی باور نکند که دبیرستان شاهرضای زابل که یکی از دو دبیرستان پسرانه شهر بود حیاطی بزرگ داشت با زمین والیبال، بسکتبال و ژیمناستیک. سالن اجتماعاتی داشت که در انتهای آن میز پینگپینگی گذاشته بودند. در یک گوشه لوازم آزمایشگاه فیزیک قرار داشت و در گوشهای دیگر وسایل آزمایشهای شیمی. قفسهای برای سنگهای مربوط به زمینشناسی، قفسهای برای اسکلت و اعضای داخلی انسان و ویترینی برای اسکلت و تاکسیدرمی چند پرنده. در همین سالن بزرگ چندمنظوره صحنهای برای سخنرانی و تئاتر هم قرار داشت. روزنامهی دیواری هم داشتیم که من و غلامرضا عمرانی و دوستی به نام آران «هیئت تحریریه»ی آن بودیم. اما کتابخانه نداشتیم. هرچند در گوشهای از سالن قفسهای از کتاب بود که ظاهراً مراجعهکنندهای نداشت. خب پیداست که این فضا، در طول ششسال تحصیل دبیرستان برایم واقعیتی تازه و رویاگونه داشت.
آیا در دوره نوجوانی هیچ وقت فراتر از روستا و شهر خود به جاهای دیگر هم سفر کردید؟
تا هجدهسالگی که برای شرکت در کنکور دانشگاه مشهد راهی مشهد شدم، هیچ شهری غیر از زابل را ندیده بودم. این را هم بگویم که در آن زمان سیستان برخلاف بلوچستان که دارای چند شهر مثل ایرانشهر و چابهار و خاش بود تنها یک شهر داشت و آن همان زابل بود. بازهم گفتنی است که از عناصر مهم طبیعت یعنی کوه و جنگل و دریا هیچ یک را تا ورود به دانشگاه ندیده بودم (به استثنای تنها کوه منفرد و نسبتاً کوچک معروف به کوه خواجهی زابل که اثری باستانی و آیینی بود). سالها گذشت تا اولینبار در حوالی سال ۱۳۵۴ با دیدن دریا و کوهها و جنگلهای مازندران به هیجان آمدم و چشمانداز زیبا و بیانتهای طبیعت را به چشم دیدم.

در دوره جوانی از چه سالهایی احساس کردی که برای خودتان صاحب فکر هستید؟ یعنی متفاوت به دنیا نگاه میکردید نه مانند خانواده و آدمهایی که میشناختی؟
با ورود به دانشگاه بود که احساس کردم انسان «دیگری» شدهام، انسانی که میتواند مستقلاً « فکر کند» و برای خود تصمیم بگیرد. آن جا بود که از خط قرمزهای ذهنی عبور کردم، احساس کردم میتوانم همه چیز را به پرسش بگیرم و در همه چیز شک کنم. غافل از این که وقتی دچار هر نوع دگماتیسم، از جمله دگماتیسم چپ بشوی، میتوانی گمان کنی که مستقل میاندیشی در حالی که مستقل نیستی.
در کتابک بخوانید: رضی هیرمندی برندهی لوح تقدیر جایزهی آسترید لیندگرن نهاد FIT شد
در زابل آن روزگار جایی به نام کتابخانه یا چنین چیزی که کتاب در دسترس باشد وجود داشت؟
در شهر زابل کتابخانه بود اما کسی نبود تا مرا به جانب کتابخانه رهنمون باشد. باشگاه ورزشی رایگان هم بود. ولی ما بچههای روستا سروکاری با باشگاه نداشتیم. همچنان که پارک یا به اصطلاح آن روز باغ فلاحت بود ولی ما نه به قصد گردش و تفریح بلکه برای درسخواندن به آن جا میرفتیم. در مجموع، گردش و تفریح و نامنویسی در تیمهای ورزشی و پیشآهنگی و شیروخورشید سرخ را کار بچه شهریها میدانستیم. امکاناتش را نداشتیم اما جالب این که از این بابت کمبودی هم احساس نمیکردیم. شاید هم به روی خود نمیآوردیم!
چه زمانی با کتاب و کتاب خوانی آشنا شدی و کدام کتابها روی شما تأثیر گذاشت؟
اگر منظور از کتابخوانی مطالعهی کتابهای غیردرسی و دینی است یعنی مطالعهی آزادِ کتابهای داستانی، شعر و تاریخ و فلسفه، باید بگویم آغازگاه سیر و سفر جدیام به دنیای کتاب دانشگاه و مشخصاً کتابخانهی دانشکدهی ادبیات مشهد بود. آن جا بود که «شازده کوچولو» را خواندم و «بچههای کوچک این قرن» را و «گالیکولا» را، «اتاق شماره ۶»، «دُن آرام»، «آنکه گفت آری و آنکه گفت نه»، «یکی بود یکی نبود» و «بوف کور» را و «سنگ صبور» و «شوهر آهوخانم» و بسیارانی دیگر را. آن جا دروازهای پیش رویم گشوده شد که دیگر هرگز نخواستم و نتوانستم به رویم بسته بماند. این دروازه مرا به جهانی و جهانهایی رنگبهرنگ رهنمون شد که رنجهای ناگزیر زندگی را برایم کمرنگ میکرد.
در کتابک بخوانید: رضی هیرمندی از ده سالگی کتابک میگوید
ادامه دارد...
