دهقانی سگ پیرش را از حیاط خانه بیرون انداخت. سگ راهی دشت شد تا با شکار موشهای صحرایی شکمش را سیر کند. در دشت به دارکوبی برخورد و با او رفیق شد.
سگ گفت: «خیلی گرسنهام.»
دارکوب پاسخ داد: «بیا برویم ده؛ آنجا عروسی برپاست و لقمهنانی پیدا میشود تا از گرسنگی تلف نشویم.»
تحلیل دو روایت از قصه «دارکوب و سگ»؛ اثر الکساندر آفاناسیف
مرد دهقان و زنش روزگار را بدون اینکه دست به سیاه و سفید بزنند سپری میکردند؛ سگی داشتند که کار میکرد و نان و آبشان را جور میکرد. روزگار گذشت و سگ پیر و فرتوت شد. دیگر رمقی نداشت تا شکم دهقان و زنش را سیر کند و خودش هم از فرط گرسنگی به پوست و استخوان افتاده بود.
تحلیل دو روایت از قصه «دارکوب و سگ»؛ اثر الکساندر آفاناسیف
پیرمردی پسری داشت که عقل درستوحسابی توی کلهاش نبود. روزی پسر پیش پدر رفت و از او خواست برایش زن بگیرد:
ـ «یا همین حالا برام زن میگیری، یا اجاق خانه را خرد و خاکشیر میکنم!»
ـ «آخر چطور برایت زن بگیرم پسر؟ ما که یک غاز هم پول نداریم.»
ـ «پول نیست که نیست، گاو نر که هست! ببرش قصابی و بفروشش.»
گاو نر این حرف را شنید، پا به فرار گذاشت و سر به جنگل گذاشت.
پسر نادان باز سراغ پدرش آمد: «زن برام میگیری یا بزنم اجاق را ویران کنم؟»
پدر گفت: «پسرجان، من راضیام سروسامانت بدهم، اما پولی در بساط نداریم.»
یکی بود، یکی نبود. بزی شکمبزرگ داشت در دشتی میخرامید. نزدیک یک درخت سیب رسید و گفت: «ای درخت سیب! اجازه بده من زیر سایه تو بچهام رو به دنیا بیارم.»
درخت سیب گفت: «نه، ممکنه سیبی بیفته و به بچهات بخوره و آسیب ببینه.»
بز رفت سراغ درخت گردو و همین درخواست را کرد. درخت گردو گفت: «نه، ممکنه گردویی بیفته روی بزغاله و زخمی بشه.»
بز که چارهای نداشت، ناامید و افسرده به راهش ادامه داد تا اینکه کلبهای دید که رو به جنگل و پشت به او ایستاده بود. بز گفت: «کلبه! کلبه کوچک! رویت را به من کن و پشتت را به جنگل، تا وارد شوم.» کلبه چرخید و بز وارد شد و بچههایش را به دنیا آورد.
این ماجرا مربوط به زمانهای قدیم است، زمانی که حضرت عیسی و حواریون روی زمین راه میرفتند. گرگی پیش حضرت عیسی آمد و گفت: «ای پروردگار! من گرسنهام!»
عیسی گفت: «برو یک مادیان (اسب ماده) را بخور.»
گرگ رفت پیش مادیان و گفت: «خداوند دستور داده تو را بخورم!»
مادیان گفت: «قبول، اما من برگه معافیت دارم که روی سمِ پای عقبم حک شده! بیا ببین.» گرگ نزدیک شد و مادیان چنان لگدی به دهان گرگ زد که گرگ سه متر پرت شد آنطرفتر!
گرگ شکایت پیش عیسی برد. عیسی گفت: «برو یک قوچ را بخور.»
یکی بود، یکی نبود. بزی بود که برای خودش و بچههایش کلبهای توی جنگل ساخته بود. بز روزها برای پیدا کردن غذا به دل جنگل میرفت. هر وقت که از خانه بیرون میرفت، بزغالهها درِ کلبه را محکم میبستند و خودشون هم اصلاً بیرون نمیآمدند. وقتی بز برمیگشت، در میزد و زنگولهوار میخواند:
«بزغالههای من! بچههای شیرین من!
در رو باز کنین، قفل رو وا کنین!
من بزِ مادرم، رفتم توی جنگل،
علف نرم خوردم، آب سرد نوشیدم؛
شیر از پستانم جاریه، تا روی سمهام،
و از سمهام تا روی زمین خیس!»