وقتی به من می‌رسی

زمان انتشار: 1405/02/16 - 15:57
عنوان لاتین
When You Reach Me

«وقتی به من می‌رسی» در ظاهر، داستانی ساده درباره زندگی یک دختر نوجوان است، اما هرچه پیش‌تر می‌رویم، لایه‌های پیچیده‌تر و عمیق‌تری از معنا، احساس و اندیشه را در آن می‌یابیم. این کتاب از آن دسته آثاری است که خواننده را به آرامی وارد جهان خود می‌کند، اعتمادش را جلب می‌کند و سپس او را با پرسش‌هایی روبه‌رو می‌سازد که تا مدت‌ها در ذهن باقی می‌مانند. داستان نه با هیجان ناگهانی آغاز می‌شود و نه با رخدادهای پرسرعت پیش می‌رود، بلکه با دقت، صبوری و ظرافت ساخته شده است.

راوی داستان دختری نوجوان، میراندا، است که در شهری شلوغ زندگی می‌کند و روزهایش میان مدرسه، خانه و دوستی‌هایش می‌گذرد. زندگی او در ظاهر معمولی است، اما در زیر این ظاهر عادی، احساس ناامنی، ترس از تغییر و نگرانی نسبت به آینده جریان دارد. او در آستانه سنی قرار دارد که کودکی کم‌کم رنگ می‌بازد و پرسش‌های جدی‌تری درباره هویت، دوستی و اعتماد شکل می‌گیرد. نویسنده این دوره حساس را با دقتی مثال‌زدنی به تصویر می‌کشد و اجازه می‌دهد خواننده به‌تدریج وارد ذهن و احساسات شخصیت اصلی شود.

یکی از عناصر مهم داستان، دوستی است؛ دوستی‌ای که برای راوی نقش تکیه‌گاه و نقطه امن را دارد. این رابطه نشان می‌دهد که چگونه حضور یک دوست می‌تواند به زندگی معنا ببخشد و احساس ثبات ایجاد کند. اما همان‌طور که در زندگی واقعی نیز رخ می‌دهد، این ثبات همیشگی نیست. تغییرات ناگهانی، سوءتفاهم‌ها و فاصله‌های ناخواسته، آرام‌آرام وارد داستان می‌شوند و فضای آن را دگرگون می‌کنند. نویسنده با مهارت نشان می‌دهد که از دست دادن یا تغییر یک رابطه مهم، چه تأثیر عمیقی بر روحیه یک نوجوان می‌گذارد.

در کنار این تحولات احساسی، عنصر راز به‌تدریج وارد داستان می‌شود. نامه‌هایی ناشناس، پیام‌هایی مبهم و نشانه‌هایی که در ابتدا بی‌معنا هستند، فضای داستان را به سوی تعلیق و کنجکاوی هدایت می‌کنند. راوی، مانند خواننده، نمی‌داند این پیام‌ها از کجا آمده‌اند و چه هدفی دارند. همین ندانستن، حس اضطراب و هیجان را افزایش می‌دهد. داستان به شکلی پیش می‌رود که خواننده ناخواسته همراه شخصیت اصلی شروع به حدس زدن، تحلیل کردن و کنار هم گذاشتن نشانه‌ها می‌کند.

آنچه این کتاب را از بسیاری از داستان‌های نوجوان متمایز می‌کند، روش برخورد آن با مفهوم زمان و انتخاب است. نویسنده به‌تدریج این پرسش را مطرح می‌کند که آیا می‌توان مسیر زندگی را تغییر داد، آیا تصمیم‌های امروز می‌توانند گذشته یا آینده را تحت تأثیر قرار دهند، و مسئولیت انسان در برابر انتخاب‌هایش تا کجاست. این پرسش‌ها به شکلی مستقیم و فلسفی بیان نمی‌شوند، بلکه در دل روایت و تجربه شخصیت‌ها شکل می‌گیرند.

نثر کتاب ساده، روان و صمیمی است، اما این سادگی به معنای سطحی بودن نیست. جمله‌ها کوتاه و دقیق، احساسات پیچیده را منتقل می‌کنند و به خواننده اجازه می‌دهند بدون خستگی، با داستان همراه شود. نویسنده از زیاده‌گویی پرهیز می‌کند و به خواننده اعتماد دارد؛ اعتمادی که باعث می‌شود بسیاری از مفاهیم، در ذهن مخاطب شکل بگیرند.

در بخش‌های آغازین داستان، تمرکز بیشتر بر زندگی روزمره راوی و روابط اوست. این بخش‌ها به آرامی پیش می‌روند اما نقش مهمی در ساختن فضای احساسی داستان دارند. خواننده باید این زندگی عادی را بشناسد تا وقتی تغییرات و رخدادهای غیرمنتظره آغاز می‌شوند، تأثیر آن‌ها را عمیق‌تر حس کند. این آرامش اولیه، مانند سکوتی است پیش از توفان؛ سکوتی که زمینه‌ساز تحول‌های بعدی می‌شود.

در مجموع، آغاز این کتاب دعوتی است به صبوری، دقت و همراهی. نویسنده از خواننده می‌خواهد که عجله نکند، به جزئیات توجه کند و اجازه دهد داستان خودش را آرام‌آرام آشکار کند. همین رویکرد، باعث می‌شود «وقتی به من می‌رسی» نه فقط داستانی برای خواندن، بلکه تجربه‌ای برای احساس کردن و اندیشیدن باشد.

با پیشروی داستان، فضای روایت از یک زندگی روزمره و قابل پیش‌بینی فاصله می‌گیرد و کم کم حالتی رازآلود و پرسش‌برانگیز پیدا می‌کند. پیام‌هایی که راوی دریافت می‌کند، دیگر فقط نشانه‌هایی عجیب نیستند، بلکه به شکلی مستقیم با تصمیم‌ها و احساسات او پیوند می‌خورند. این پیام‌ها او را وادار می‌کنند که نه‌تنها به پیرامون خود، بلکه به گذشته و آینده نیز با نگاهی تازه بنگرد. نویسنده از همین نقطه، ذهن خواننده را درگیر می‌کند و او را به مشارکت فعال در فهم داستان فرا می‌خواند.

شخصیت اصلی داستان، در رویارویی با این نشانه‌ها، دچار تردید و اضطراب می‌شود. او که پیش از این تلاش می‌کند با منطق و عادت‌های روزمره‌اش زندگی را کنترل کند، حالا با چیزهایی روبه‌روست که از کنترل او خارج‌اند. این تجربه، بازتابی از دوران نوجوانی است؛ دورانی که فرد ناگهان با پرسش‌هایی بزرگ‌تر از توان خود روبه‌رو می‌شود و درمی‌یابد که جهان همیشه مطابق برنامه‌های او پیش نمی‌رود. نویسنده این حس ناتوانی و سردرگمی را با دقتی تحسین‌برانگیز به تصویر می‌کشد.

در این بخش از داستان، مفهوم اعتماد اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. راوی نمی‌داند به چه کسی می‌تواند اعتماد کند و حتی نسبت به نزدیک‌ترین افراد زندگی‌اش دچار تردید می‌شود. این بی‌اعتمادی، نه از سر بدبینی، بلکه از ناتوانی در فهم موقعیت ناشی می‌شود. نوجوانان بسیاری این حس را تجربه کرده‌اند؛ احساسی که در آن، مرز میان واقعیت و خیال، حقیقت و برداشت شخصی، به‌سادگی قابل تشخیص نیست.

نویسنده همچنین به‌زیبایی نشان می‌دهد که چگونه فقدان یک رابطه مهم می‌تواند ساختار روانی فرد را دگرگون کند. دوستی‌ای که زمانی مرکز ثبات زندگی راوی بوده، حالا یا از دست رفته یا شکل دیگری به خود گرفته است. این تغییر، خلأیی عاطفی ایجاد می‌کند که راوی تلاش می‌کند آن را با پرسش، جست‌وجو و گاهی انکار پر کند. داستان به خواننده اجازه می‌دهد این فرآیند سوگ پنهان را احساس کند؛ سوگی که همیشه با اشک و فریاد همراه نیست، بلکه گاهی در سکوت و سردرگمی رخ می‌دهد.

یکی از جنبه‌های برجسته این کتاب، احترام آن به هوش و حساسیت مخاطب نوجوان است. نویسنده هرگز تلاش نمی‌کند همه‌چیز را توضیح دهد یا نتیجه‌گیری‌ها را به‌زور تحمیل کند. بسیاری از ارتباط‌ها میان رخدادها، به‌تدریج و با مشارکت ذهن خواننده شکل می‌گیرند. این شیوه روایت، باعث می‌شود خواننده احساس کند بخشی از داستان است، نه فقط تماشاگر آن.

در این مرحله از روایت، مفهوم زمان نقشی پررنگ‌تر پیدا می‌کند. زمان دیگر فقط پس‌زمینه‌ای برای وقوع رویدادها نیست، بلکه به عاملی فعال تبدیل می‌شود که بر تصمیم‌ها و احساسات شخصیت‌ها تأثیر می‌گذارد. داستان به شکلی پیش می‌رود که خواننده را وادار می‌کند به رابطه میان گذشته، حال و آینده فکر کند و این پرسش را در ذهن خود بپرورد که آیا می‌توان مرز روشنی میان این سه کشید یا نه.

فضای احساسی کتاب در این بخش، ترکیبی از اضطراب، کنجکاوی و امید است. اگرچه راوی با موقعیت‌هایی دشوار روبه‌رو می‌شود، اما داستان هرگز به ورطه ناامیدی نمی‌افتد. همواره نشانه‌ای از معنا، هدف یا امکان فهم وجود دارد؛ نشانه‌ای که خواننده را به ادامه مسیر تشویق می‌کند. این تعادل میان دشواری و امید، از ویژگی‌های مهم کتاب است و آن را برای نوجوانان قابل تحمل و حتی دلگرم‌کننده می‌سازد.

در پایان این بخش، می‌توان گفت که داستان دیگر فقط روایت زندگی یک نوجوان نیست، بلکه به کاوشی درباره انتخاب، مسئولیت و پیامدهای آن تبدیل شده است. راوی درمی‌یابد که هر تصمیم، حتی کوچک‌ترین آن، می‌تواند اثراتی گسترده داشته باشد؛ اثری که گاهی دیده نمی‌شود، اما در آینده خود را نشان می‌دهد. این درک تدریجی، یکی از نقاط عطف رشد شخصیت اوست و زمینه را برای تحولات عمیق‌تر در ادامه داستان فراهم می‌کند.

هرچه داستان جلوتر می‌رود، حوادث شکل منسجم‌تری به خود می‌گیرند و اتفاق‌هایی که در ابتدا پراکنده و نامرتبط بودند، کم‌کم به هم پیوند می‌خورند. راوی درمی‌یابد که پیام‌های ناشناس، فقط هشدار یا معما نیستند، بلکه نوعی راهنمایی‌اند؛ راهنمایی برای توجه دقیق‌تر به اطراف، به آدم‌ها و حتی به لحظه‌هایی که نادیده گرفته می‌شوند. داستان در این مرحله حالتی شبیه به یک پازل پیدا می‌کند که هر قطعه‌اش در زمان مناسب، معنای خود را آشکار می‌کند.

در مسیر داستان، راوی با شخصیت‌هایی روبه‌رو می‌شود که پیش‌تر شاید چندان مهم نباشند، اما حالا نقش تازه‌ای پیدا می‌کنند. آدم‌هایی که در حاشیه زندگی روزمره حضور داشتند، به‌تدریج اهمیت می‌یابند و نشان می‌دهند که هیچ‌کس در زندگی ما بی‌تأثیر نیست. نویسنده با این شیوه، نگاه خواننده را نسبت به قضاوت‌های عجولانه تغییر می‌دهد و یادآوری می‌کند که هر انسان، داستانی پنهان در دل دارد.

داستان به شکلی پیش می‌رود که راوی ناچار می‌شود انتخاب‌هایی انجام دهد؛ انتخاب‌هایی که ساده نیستند و پیامد دارند. او دیگر نمی‌تواند فقط ناظر باشد یا همه‌چیز را به شانس بسپارد. این لحظه‌ها، نقطه عبور او از کودکی به نوجوانی آگاه‌تر است. تصمیم‌گیری، حتی وقتی ترسناک است، به بخشی جدانشدنی از مسیر او تبدیل می‌شود. نویسنده این تحول را بدون اغراق و با صداقت کامل نشان می‌دهد.

یکی از عناصر تأثیرگذار داستان، حس تعلیق آرام آن است. کتاب از آن دست داستان‌هایی نیست که با حادثه‌های پی‌درپی و پرهیجان خواننده را جلو بکشد، بلکه با ایجاد پرسش، شک و انتظار این کار را انجام می‌دهد. خواننده مدام از خود می‌پرسد که حقیقت چیست، چه کسی پشت این پیام‌هاست و چرا همه‌چیز دقیق و حساب‌شده به نظر می‌رسد. همین انتظار، خواننده را وادار می‌کند با دقت بیشتری بخواند و به جزئیات توجه کند.

در بخش‌های میانی داستان، مسئله اخلاق نیز پررنگ‌تر می‌شود. راوی با موقعیت‌هایی روبه‌رو می‌شود که در آن‌ها باید میان راحتی شخصی و درست‌کاری یکی را انتخاب کند. این انتخاب‌ها ساده نیستند و هیچ پاسخ درستی ندارند. نویسنده به‌جای ارائه پاسخ قطعی، موقعیت را پیش روی خواننده می‌گذارد و او را به فکر کردن دعوت می‌کند. این ویژگی، کتاب را به اثری اندیشمندانه تبدیل می‌کند که فراتر از سرگرمی است.

هم‌زمان با پیچیده‌تر شدن داستان، رابطه راوی با خانواده نیز شکل تازه‌ای به خود می‌گیرد. سکوت‌ها معنای دیگری پیدا می‌کنند و فاصله‌های عاطفی آشکارتر می‌شوند. راوی کم‌کم متوجه می‌شود که بزرگ‌ترها نیز همیشه همه‌چیز را نمی‌دانند و گاهی خودشان هم درگیر ترس، تردید و پشیمانی هستند. این درک، نگاه او را به جهان انسانی‌تر و واقع‌بینانه‌تر می‌کند.

نویسنده در این بخش‌ها با مهارت از گذشته و حال استفاده می‌کند، بی‌آن‌که داستان آشفته یا گیج‌کننده شود. رفت‌وآمد میان زمان‌ها به‌گونه‌ای انجام می‌شود که خواننده احساس سردرگمی نکند، بلکه حس کند قطعه‌ای تازه از حقیقت را یافته است. این ساختار روایی، یکی از نقاط قوت اصلی کتاب به شمار می‌آید.

در مجموع، بخش میانی داستان جایی است که خواننده درمی‌یابد با اثری معمولی روبه‌رو نیست. داستان از روایت ساده زندگی یک نوجوان فراتر می‌رود و به تأملی عمیق درباره انتخاب، مسئولیت، فداکاری و معنای واقعی توجه به دیگری تبدیل می‌شود. در این مرحله، دیگر خواننده فقط دنبال کشف راز نیست، بلکه درگیر احساسات و تصمیم‌های شخصیت‌ها شده است.

شخصیت اصلی داستان دختری است که در ظاهر آرام، منطقی و تا حدی محتاط است اما در درون خود با آشوبی پنهان زندگی می‌کند. او عادت دارد احساساتش را کنترل کند و کمتر آن‌ها را بروز دهد، نه از سر بی‌احساسی، بلکه به دلیل ترسی عمیق از به‌هم‌ریختن نظم زندگی‌اش. این نظم، برای او نوعی پناهگاه است؛ راهی برای این‌که بتواند با تغییرات ناخواسته کنار بیاید. نویسنده با دقت نشان می‌دهد که این کنترل ظاهری، در واقع پوششی است برای آسیب‌پذیری عمیق.

راوی داستان بسیار مشاهده‌گر است. او به جزئیات توجه می‌کند، رفتار آدم‌ها را زیر نظر می‌گیرد و سعی می‌کند از دل نشانه‌های کوچک، معنا بیرون بکشد. همین ویژگی باعث می‌شود که پیام‌های ناشناس تأثیر عمیقی بر او بگذارند. این پیام‌ها نه‌تنها کنجکاوی او را تحریک می‌کنند، بلکه نظم ذهنی‌اش را نیز به چالش می‌کشند. او ناچار می‌شود با این واقعیت روبه‌رو شود که همه‌چیز را نمی‌توان از پیش دانست یا کنترل کرد.

در مسیر داستان، راوی بارها میان شک و اعتماد معلق می‌ماند. او نمی‌داند به برداشت‌های خودش اعتماد کند یا به هشدارهایی که دریافت می‌کند. این تردید، بخش مهمی از رشد شخصیت اوست. نوجوانی در این داستان، نه دوره‌ای سرشار از قطعیت، بلکه زمانی پر از سؤال و ناپایداری است. نویسنده این وضعیت را با صداقت کامل ترسیم می‌کند، بی‌آن‌که آن را قهرمانانه یا بیش از حد تلخ جلوه دهد.

یکی از ویژگی‌های برجستهٔ شخصیت اصلی، حس مسئولیت اوست. او به‌تدریج درمی‌یابد که بی‌تفاوت ماندن، خود نوعی انتخاب است و انتخاب‌ها پیامد دارند. این آگاهی، او را به سمت تصمیم‌هایی سوق می‌دهد که شاید راحت نباشند، اما از نظر اخلاقی برایش اهمیت دارند. در این‌جا داستان به نقطه‌ای می‌رسد که خواننده احساس می‌کند شخصیت اصلی دیگر همان فرد آغاز داستان نیست؛ او در حال شکل دادن به هویتی تازه است.

داستان همچنین نشان می‌دهد که رشد شخصیتی، همیشه با پیروزی‌های بزرگ همراه نیست. گاهی رشد، یعنی پذیرفتن محدودیت‌ها، کنار آمدن با فقدان و درک این نکته که همه پرسش‌ها پاسخ روشنی ندارند. راوی در طول داستان بارها با این واقعیت روبه‌رو می‌شود که بعضی چیزها باید پذیرفته شوند، نه حل. این پذیرش، یکی از مهم‌ترین تغییرات درونی اوست.

روابط انسانی در داستان نقشی محوری دارند. دوستی‌ها، فاصله‌ها و سوءتفاهم‌ها، همگی در شکل‌گیری مسیر راوی اثر می‌گذارند. نویسنده به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه یک تغییر کوچک در یک رابطه می‌تواند زنجیره‌ای از احساسات و تصمیم‌ها را به دنبال داشته باشد. شخصیت اصلی یاد می‌گیرد که آدم‌ها همیشه آن‌طور که انتظار داریم رفتار نمی‌کنند، اما این به معنای بی‌ارزش بودن رابطه‌ها نیست.

در بطن داستان، نوعی همدلی عمیق با انسان‌های معمولی وجود دارد. هیچ‌کس کاملاً مقصر یا کاملاً بی‌گناه نیست. همه درگیر شرایط، ترس‌ها و محدودیت‌های خود هستند. این نگاه، فضای داستان را انسانی و باورپذیر می‌کند و به خواننده اجازه می‌دهد بدون قضاوت، با شخصیت‌ها همراه شود.

داستان به‌تدریج به نقطه‌ای می‌رسد که راوی باید میان دانستن و ندانستن، عمل کردن یا کنار کشیدن، یکی را انتخاب کند. این لحظه‌ها با هیجان ظاهری همراه نیستند، اما از نگاه احساسی بسیار قدرتمندند. نویسنده نشان می‌دهد که شجاعت، همیشه در کارهای بزرگ و نمایشی نیست، بلکه گاهی در یک تصمیم ساده اما درست نهفته است.

تمرکز کتاب بر شخصیت و داستان، تجربه‌ای عمیق و ماندگار برای خواننده می‌سازد. خواننده نه‌تنها داستان را دنبال می‌کند، بلکه همراه با شخصیت اصلی رشد می‌کند، تردید می‌کند و می‌آموزد. همین همراهی عاطفی و ذهنی است که باعث می‌شود داستان پس از پایان کتاب نیز در ذهن باقی بماند.

بخش‌های پایانی داستان، همه‌چیز به سوی نوعی روشن‌شدن آرام پیش می‌رود؛ نه روشن‌شدنی ناگهانی و پرهیاهو، بلکه فهمی تدریجی که از دل صبر، توجه و کنار هم قرار گرفتن نشانه‌ها به دست می‌آید. آنچه در ابتدا مبهم، نگران‌کننده یا حتی بی‌معنا بود، حالا جای خود را در داستان پیدا می‌کند. راوی درمی‌یابد که بسیاری از رخدادهای زندگی، تنها زمانی معنا می‌یابند که از فاصله‌ای مناسب به آن‌ها نگاه کنیم و این فاصله، اغلب با گذر زمان به دست می‌آید.

پایان داستان، بیش از آن‌که بر شگفتی بیرونی تکیه داشته باشد، بر دگرگونی درونی شخصیت اصلی استوار است. تغییر اصلی نه در جهان پیرامون، بلکه در نگاه راوی به زندگی، آدم‌ها و خودش رخ می‌دهد. او به درکی تازه از مسئولیت، همدلی و ارزش انتخاب‌های کوچک می‌رسد. این درک، نتیجه تجربه، درد، تردید و شجاعت است؛ شجاعتی که نه در عمل قهرمانانه، بلکه در پذیرفتن حقیقت و ایستادن پای انتخاب‌ها معنا پیدا می‌کند.

یکی از زیباترین جنبه‌های پایان داستان، این است که نویسنده از قطعیت‌های ساده پرهیز می‌کند. همه‌چیز حل‌وفصل نمی‌شود و همه زخم‌ها یک‌باره التیام نمی‌یابند. زندگی همچنان پیچیده باقی می‌ماند، اما شخصیت اصلی یاد گرفته است که چگونه با این پیچیدگی کنار بیاید. این رویکرد واقع‌گرایانه، داستان را صادقانه و تأثیرگذار می‌کند و آن را به تجربه‌ای نزدیک به زندگی واقعی بدل می‌سازد.

پیام نهایی کتاب را می‌توان در توجه به انسان و لحظه خلاصه کرد. داستان به خواننده یادآوری می‌کند که مهربانی، دقت و اهمیت دادن به دیگری، حتی در کوچک‌ترین شکلش، می‌تواند سرنوشت‌ساز باشد. گاهی یک تصمیم به‌موقع، یک توجه ساده یا یک ایستادن کوتاه، اثری عمیق‌تر از کارهای بزرگ و پرزرق‌وبرق دارد. این نگاه، به‌ویژه برای نوجوانان، بسیار ارزشمند است؛ زیرا آن‌ها را به نقش خود در جهان آگاه می‌کند، بی‌آن‌که بار سنگینی از انتظار بر دوششان بگذارد.

این کتاب همچنین درباره ارتباط میان انسان‌هاست؛ ارتباط‌هایی که گاه ناپایدار، ناقص یا پر از سوءتفاهم‌اند، اما همچنان معنا دارند. داستان نشان می‌دهد که انسان‌ها همیشه قادر نیستند احساسات‌شان را درست بیان کنند، اما نیت‌ها، تلاش‌ها و انتخاب‌ها اهمیت دارند. همین نگاه همدلانه به ضعف‌های انسانی، فضای کتاب را گرم و باورپذیر می‌کند.

این اثر از آن کتاب‌هایی است که خواننده را وادار می‌کند پس از پایان، مکث کند. داستان تمام می‌شود، اما پرسش‌ها و احساساتش باقی می‌مانند. خواننده ممکن است به انتخاب‌های خودش، به روابطش با دیگران و به لحظه‌هایی فکر کند که در ظاهر بی‌اهمیت هستند، اما می‌توانستند معنا داشته باشند. این ماندگاری ذهنی و احساسی، نشانه قدرت واقعی یک اثر ادبی است.

«وقتی به من می‌رسی» کتابی است درباره رشد شخصیت و درک مسئولیت انسانی. داستانی که نه با هیجان زودگذر، بلکه با عمق احساسی و صداقت روایی تأثیر می‌گذارد. این کتاب برای نوجوانان فرصتی است برای دیده شدن و فهمیده شدن، و برای بزرگسالان، یادآور این نکته است که جهان نوجوانی، جهانی جدی، پیچیده و شایسته توجه است.

گزیده‌هایی از کتاب

روز بعد، صبح زود بلند می‌شوم، یک تکه بزرگ از کیک تولد ریچارد را برای خودم می‌برم و شروع به نوشتن نامه می‍‌کنم نامه را در دفتری می‌نویسم که مامان برای کریسمس بهم هدیه داد. سطر اول صفحه دوم هستم که متوجه می‌شوم چه‌کار سخت و پرمسئولیتی است و دلم برای مارکوس می‌سوزد.

سال نشر
1399
نویسنده
قالب کتاب
ژانر کتاب
نگارنده معرفی کتاب
Submitted by editor74 on