کودکی از سیستان، گفت‌وگو با رضی هیرمندی- بخش سوم

زمان انتشار: 1405/07/22 - 13:26

پیش از مطالعه‌ی این بخش، بخوانید:
پیش‌درآمد: ترجمه یا کاویدن و تراشیدن واژگان، نگاهی به کارنامه رضی هیرمندی

کودکی از سیستان، گفت‌وگو با رضی هیرمندی- بخش نخست

کودکی از سیستان، گفت‌وگو با رضی هیرمندی- بخش دوم

در آخرین سال‌های دهه ۱۳۴۰ وارد دانشگاه مشهد شدید. در چه رشته‌ای تحصیل کردید و آیا هدف‌مند این رشته را انتخاب کردید؟

سال ۱۳۴۴ پس از گرفتن دیپلم طبیعی در کنکور دانشگاه مشهد، رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی قبول شدم اما از آنجا که پدرم حاضر نشد مخارج تحصیلم را برعهده بگیرد، برای سه ماه در پروژه اصلاحات ارضی سیستان به اصطلاح میرزابنویسی کردم تا شهریه‌ی سال اول دانشگاه را فراهم کنم. سال ۱۳۴۵ دوباره در کنکور شرکت کردم. در دو رشته قبول شدم و وارد دانشکده ادبیات مشهد شدم. ابتدا در رشته‌ی ادبیات فارسی نام‌نویسی کردم. چند روز بعد انصراف دادم و رشته‌ی انگلیسی را انتخاب کردم. نه به خاطر این که می‌خواستم این کاره یا آن کاره بشوم. نه، من به دنبال دلم راه افتادم و همین بود که مرا به ساحل نجات رهنمون شد، نجات از روزمره‌گی و روزمرگی، نجات از تکرار و احساس بیهودگی. از همان ایام دبیرستان علاقه‌ای درونی به زبان انگلیسی داشتم. گویی انگلیسی دریچه‌ای بود که از طریق آن می‌توانستم دنیایی تازه را ببینم. در آن زمان فرصت یادگیری زبان انگلیسی عمدتاً از رهگذر تحصیل مدرسه‌ای فراهم بود. کتاب‌های درسی انگلیسی ما مجموعه‌ای به نام Direct Method (روش مستقیم) بود که گاه اطلاعات معلم آن اندکی بیش‌تر از معلومات خودمان بود. می‌گفتند معلم ورزش ما که از قضا دبیر انگلیسی ما هم شده بود جایی از حق‌ناشناسی ما بچه‌ها گلایه کرده و گفته بود من به خاطر آن‌ها پول معلم خصوصی می‌دهم و آن‌ها قدر نمی‌دانند!

در دهه‌ی ۴۰ همچنان که دیگران اذعان کرده‌اند دوران شکوفایی اقتصادی و فرهنگی ایران بود. ما نوجوان‌ها قد می‌کشیدیم و بزرگ‌تر می‌شدیم و در همان حال تغییرات اقتصادی و فرهنگی را می‌دیدیم اما عجب این که به همان میزان نارضایتی ما نیز افزایش می‌یافت. نسل روشنفکری دوران ما موتاسیون(جهش) پسند بود نه گام‌به‌گام‌خواه!

رضی هیرمندی – دانشگاه فردوسی مشهد

آیا این دوره کسانی که در حوزه ادبیات کودکان کار کرده بودند می‌شناختید مانند صمد بهرنگی یا بسیاری نام های دیگر؟

بله صمد را در دانشگاه شناختم. ماهی‌سیاه کوچولوی صمد کتاب مقدماتی مبارزه‌جویی آن روزها بود. همین ماهی کوچولو و دشنه‌اش بود که سعید قهرمانی، هم دانشکده‌ای شاعر ما چندسالی بعد با الهام از آن در وصف چریک‌های فدایی خلق در شعرش گفته بود: «از مارمولکی دانا دشنه‌ای به وام گرفتم/ و با تمام کینه‌ی طبقاتی / در قلب فرسیو فرو کردم.»‌ بله دانشجویان مبارز و متمایل به چپ در آن روزگار ماهی‌سیاه کوچولو را نه در جای قصه یک کودک بلکه به عنوان یک کتابچه‌ی الهام‌بخش مبارزه‌ی طبقاتی و در کنار کتاب‌های ساعدی و آل‌احمد و شاملو می‌خواندند.

در کتابک بخوانید: صمد بهرنگی، اسطوره آدم‌های ناتمام- آشنایی با کتاب «صمد ساختار یک اسطوره»

و بعد از دانشگاه دبیر زبان شدید؟ ارتباطتان با دانش‌آموزان چه طور بود؟

حقیقت این که حرفه‌ی معلمی برای من و بسیاری دیگر از هم‌فکرانم بیش از آن که وسیله‌ی کسب درآمد باشد، راه‌وروشی برای آگاه کردن دانش‌آموزان بود. می‌خواستیم از رهگذر معلمی هم با رفتارمان برای بچه‌ها نمونه باشیم و هم در گفتارمان. ما ضمن تدریس درس‌مان -هرچه می‌خواست باشد- اشاراتی به بی‌عدالتی‌ها و لزوم ایستادگی در برابر ظلم و زورگویی هم داشتیم. یک نمونه برایتان بگویم. وقتی در کلاس مقوله‌ی دستوری معلوم و مجهول را درس می‌دادم، اول فرمول و شیوه‌ی ساختن آن را می‌گفتم و وقتی نوبت مثال آوردن می‌شد یکی از مثال‌هایم جمله‌ای بود که یک فلسطینی با خون خود بر دیواری در تل زعتر نوشته بود:‌

If all of us are killed but a pregnant woman. her children will liberate Palestine.

اگر همه‌ی ما کشته شویم و تنها یک زن باردار از ما باقی بماند، فرزندان آن زن فلسطین را آزاد خواهند کرد.

چه انگیزه‌هایی شما را به سوی ترجمه کتاب کشاند؟

وقتی اولین کتابم یعنی «درخت بخشنده» را ترجمه کردم (۱۳۵۵) سرم هنوز کنار کوره‌ی سیاست بود و به اصطلاحی بوی قورمه‌سبزی می‌داد، حال آن‌که دلم در هوای ادبیات بود. ترجمه‌ی درخت بخشنده کارِ دل بود. این کتاب از همکاری خارجی به دستم رسید و بی‌درنگ و زمزمه‌وار ترجمه‌اش کردم بی‌آن که خود را مترجم بدانم یا در سودای مترجم شدن باشم. بعد «این منم، واکین» هم از او به دستم رسید. و پس از آن «لافکادیو» را به چنگ آوردم و الی آخر. سال‌ها بعد بود که یک وقت چشم باز کردم و دیدم برای خود نیمچه مترجمی شده‌ام.

نخستین کتابی که در حوزه ادبیات کودکان ترجمه کردید، درخت بخشنده هم چنان بازنشر می‌شود. آشنایی شما با سیلوراستاین از چه راهی بود؟

وقتی با درخت بخشنده آشنا شدم، احساس کردم صدای تازه‌ای در ادبیات کودک می‌شنوم که با «ماهی سیاه کوچولو» و «بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری» و امثال آن‌ها متفاوت بود. این صدا در گوش و هوشم نشست و بی‌آن‌که ادعایی داشته باشم خود را ناگزیر به انتقال این صدا به اهالی ادبیات می‌دیدم. سیلوراستاین نگاه و زبان متفاوتی داشت و همین دگرگونی و تازگی مرا مجذوب خود می‌کرد. شاید به تعبیر سهراب سپهری روح من در جهت تازه‌ی اشیا جاری بود (‌و گمان می‌کنم هم‌چنان هست).

در کتابک بخوانید: ماهی سیاه کوچولو در گفت و گو با محمدهادی محمدی


خرید آثار شل‌ سیلوراستاین


بعد از ترجمه این کتاب آیا کتاب‌های بعدی را خودتان انتخاب می‌کردید یا ناشر به شما سفارش می‌داد؟

تا سال ۱۳۷۹ که در جشنواره‌ی بزرگ ادبیات کودک و نوجوان به عنوان یکی از سه مترجم برگزیده‌ی ادبیات کودک معرفی شدم و حتی سال‌ها پس از آن هیچ ناشری کتابی برای ترجمه به من معرفی نکرد. ناشران ایرانی جز اقلیتی کوچک در این عوالم نیستند. البته در سال‌های اخیر برخی از ناشران خودشان برایم کتاب می‌فرستند تا برای‌شان ترجمه کنم که البته اگر با معیارها و ذوق و سلیقه‌ام خوانایی داشته باشد قبول می‌کنم.

در میان کار ترجمه شما چندین تألیف هم دارید. به طورکلی چه انگیزه‌هایی شما را به سوی نوشتن و نویسنده شدن می‌کشاند؟

انگیزه‌ی نوشتن قبل از هر چیز یک امر درونی است و به عبارتی جوشش درون‌زاست، مثل شعر گفتن است. شما نمی‌توانید بگویید چه شد که به سمت شعر کشیده شدید. چند کتابی هم که که من برای بچه‌ها نوشته‌ام مانند «از شکوفه تا درخت»، یا «در هر دل آوازی هست» یا «اگر من نباشم» ناگهان به ذهنم آمدند، نوشته شدند و تمام. باز هم اگر بیایند نوشته می‌شوند. تصمیم قبلی در کار نبوده و نیست. «خاطرات یک پسر به قلم پدر» که برای خوانندگان نوجوان و بزرگسال نوشته‌ام چیزی نیست جز خاطراتی صد در صد واقعی که تا حد امکان بی‌پرده و بی‌پروا بر قلم آمده است و البته دنباله‌ی آن طلب خوانندگان حال یا آینده می‌ماند!

در کتابک بخوانید: معرفی کتاب از شکوفه تا درخت


خرید آثار رضی هیرمندی


رضی هیرمندی با ادامه تحصیل در رشته‌ی زبان‌شناسی بیش از گذشته غرق در دنیای زبان شد. تحصیل در این رشته و سپس درس‌هایی که در دانشگاه دادید چه قدر در ساخت و پرداخت و خودآگاهی زبان ترجمه شما نقش داشته است؟

تحصیل در رشته‌ی زبان‌شناسی به صورت مستقیم و غیرمستقیم بر تأملات و یافته‌های پیشین من در امر ترجمه اثر گذاشت و بیش از پیش باعث شد زبان را به صورت موجودی زنده، پیچیده و پویا ببینم و در ظرایف معناشناختی و ساخت‌واژه‌های آن دقیق‌تر شوم. «توصیف مقابله‌ای زمان‌ها در انگلیسی و فارسی» که در ابتدا رساله‌ی کارشناسی‌ام زیر نظر زنده‌یاد دکتر علی‌محمد حق‌شناس بود و بعداً به صورت کتاب منتشر شد، بیانگر همین سیر و سلوک در احوال زبان است. این را هم بگویم که صِرف خواندن زبان‌شناسی و ترجمه‌شناسی از کسی مترجم ادبی نمی‌سازد.

روال معمول این است که دانشجویان کارشناسی ارشد موضوع رساله و استاد راهنمای خود را در ترم آخر تعیین کنند اما من برخلاف آمدِ عادت از همان ترم اول موضوع رساله‌ام را با دکتر حق‌شناس در میان گذاشتم و از او درخواست کردم استاد راهنمای من باشد و او هم البته با روی خوش پذیرفت. این شد که در گذر دوسال دوره‌ی کارشناسی به هر نکته‌ای مرتبط با رساله‌ام برمی‌خوردم برگه‌نویسی می‌کردم و کتاب‌های مرتبط با موضوع رساله‌ام را از نظر می‌گذراندم و این‌گونه بود که در پایان دوسال مواد اولیه‌ی رساله‌ام آماده شده بود. در مجموع مطالعه‌ی مستمر در حوزه‌ی زبان‌شناسی و نیز حوزه‌های بینارشته‌ای مرتبط با زبان، به تجربه‌ی شخصی‌ام در کار ترجمه نظام و قوام بخشید.

رضی هیرمندی در میان مترجمان کودک و نوجوان در ایران به جهت‌های متفاوت که یکی از آن‌ها انتخاب‌های هوشمندانه و زبان شسته‌رفته در ترجمه است به یک نماد یا نشانه تبدیل شده است. یعنی نام رضی خودش اعتبار کتاب را تعیین می‌کند تا هر کسی با اعتماد آن را تهیه کند. چه گونه به این جا رسیدید؟

این که برای من در ترجمه جایگاهی قائل می‌شوید نظر لطف شماست. یادم می‌آید یک وقت که برای امری فرهنگی به ژنو رفته بودم خدمت محمدعلی جمال‌زاده رسیدم. ضمن گفت‌وگو از این سو و آن سوی ادبیات از ایشان پرسیدم شما جایگاه خود را در مقام مقایسه با هدایت چگونه می‌بینید. ایشان که در آن زمان در آستانه‌ی صدسالگی بود، جواب داد هدایت آن بالا، نوک درخت داستان‌نویسی بود و من این پایین، پای درخت. حالا به قول عمران حکایت ماست. ما یعنی من همین میانه‌ی درخت روی شاخه‌ای از درخت ترجمه نشسته‌ام و معلوم نیست در این سن و سال دیگر مجالی برای رسیدن به قله‌ی آن را داشته باشم. اگر به حساب فروتنی کاذب نوشته نشود باید بگویم اندک دستاوردم در کار ترجمه را حاصل سر سوزن ذوقی و بعد سال‌ها کار و کار و کار می‌دانم. برای این که یکسره در وادی تواضع نباشم این را هم اضافه کنم که از آغاز تا همین امروز همواره این بلندپروازی را داشته‌ام که کار خود را با آثار بزرگان این عرصه محک بزنم. گیرم که می‌دانستم حالاحالا به پای‌شان نخواهم رسید – هم‌چنان که حالا می‌بینم نرسیده‌ام – با این همه، این نگاه به بالا انگیزه‌ای برای بالا کشیدن خود بوده، نه در میانه‌ی راه ایستادن و دست به کمر زدن و خود را بر قله دیدن و به قول شاعر بر دره رحمت آوردن.

معیارهای اصلی من در انتخاب کتاب از این قرار است: فرم و معنای خلاقانه و تازه داشته باشد، با ساز و کار ذهن کودک سازگار و به لحاظ ایده‌پردازی و قصه‌سازی مورد پسند همه‌ی سنین نیز باشد و خواننده را به اندیشه وادارد. مضامینی چون صلح و انسان‌دوستی داشته باشد و البته لب را به خنده باز کند و صدالبته تصاویر خلاقانه و زیبا داشته باشد.

در کتابک بخوانید: معرفی آثار رضی هیرمندی

شما سیلوراستاین را که ترجمه کارهایش آسان نیست به جامعه فارسی زبان‌ها معرفی کردید. کتاب‌هایی که میان نثر و شعر در گردش است. گاهی نثر گاهی شعر. هرچه هست یک زبان ویژه است. در ساخت این زبان بسیار موفق بودید. چه گونه این راه را باز کردید؟

اثری، شعر یا نثر، مرا به ترجمه‌ی خود می‌کشاند مثل موسیقی وقتی مرا مدهوش می‌کند و حال مرا دگرگون، آن هم «به احسن الحال»! من در بیشتر ترجمه‌هایم قبل از تمرکز بر پیام داستان، مجذوب فضای کلی اثر می‌شوم. سعی می‌کنم در فضایی قرار بگیرم که نویسنده خود را در آن فضا حس کرده و بازآفرینی‌اش کرده است. آن وقت است که می‌روم دنبال زبان و لوازم آن. به قول سعدی:

سعدی چو جورش می‌بری، نزدیک او دیگر مرو

ای بی‌بصر، من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را

این طور است که قبل از هر چیز باید فضا را و سبک و حال و هوا را ترجمه کنیم وگرنه ترجمه‌ی زبان و مفهوم اثر به ویژه امروز که رقیب قدرقدرتی مثل هوش مصنوعی در برابر ما قد علم کرده است، کارِ کارستانی نیست.

اولین کتابی که ترجمه کردم، همان‌طور که می‌دانید، «درخت بخشنده» بود. همان اول بار کتاب را یک‌نفس خواندم و بی‌اختیار گُر گرفتم. احساس کردم با یک اثر یگانه‌ی پست‌مدرن و مینیمالیستی روبه‌رو هستم. بار دوم مزه‌مزه‌اش کردم و آنگاه در حال و هوای فضای کلی اثر، دو جمله‌ی اول را شمرده‌شمرده و آهنگین آن‌طور که خودم دریافته بودم خواندم:

Once there was a tree...

And

She loved

a

little boy.

سپس با اندک مکثی آن‌گونه که گویی جملات آهنگینِ کتابی مقدس را از گنجینه‌ی حافظه‌ام واگویه می‌کنم، نوشتم:

روزی روزگاری درختی بود ...

و

او پسرک کوچولویی

را

دوست می‌داشت.

بعدها البته به اصرار ملانقطی‌ها و ملالغتی‌ها «ک» پسرک را برداشتم که باید اعتراف کنم از این بابت پشیمانم.

همین‌طور، در ترجمه‌ی «این منم واکین»، روال یا ضرب‌آهنگ کار با اولین مصرع شروع شد:

و این منم، واکین، سرگشته در جهانی از آشوب، یا مثلاً در ترجمه‌ی پارودی یا نقیضه‌ی The Revolting Rhymes که به‌جای «اشعار حال‌به‌هم‌زن»، به‌ناچار «این‌هم‌جور‌دیگر» ترجمه‌اش کردم، بعد از خواندن اثر، چند هفته‌ی اول به تأمل در صدا و ندا یا زنگ و رنگ قصه‌ها سپری شد، نه به ترجمه‌ی صفحه به صفحه و سطربه‌سطر قصه‌ها. تا یک روز صبح اولین قصه یعنی سیندرلا این‌گونه شروع شد:

لابد خیال کرده‌اید از سرگذشت سیندرلا آگاهید

نه، جانم از این بابت سخت در اشتباهید

داستان واقعی سیندرلا پر از خون و خون‌ریزی است

اما قصه‌ای که برای شما گفته‌اند مایه‌ی آبروریزی است.

آن قصه را سرهم کرده‌اند تا شما را سرحال‌تان کنند

یعنی آخر داستان با دوز و کلک خوشحال‌تان کنند.

I guess you think you know this story.

You don't, the real one's much more gory.

The phoney one, the one you know

was cooked up years and years ago.

And made to sound all soft and sappy

Just to keep the children happy.

و بعد با همین فرمان جلو رفتم. اما نه خیال کنید وقتی این قصه یا قصه‌های دیگر را تمام می‌کردم، کار حقیقتاً تمام می‌شد. نه، هر قصه را چیزی حدود پنجاه بار سبک سنگین و بالا و پایین کردم تا دیگر به خیال خودم نمی‌شد چیزی به آن اضافه یا از آن کم کرد. اما حالا یواشکی به شما بگویم که آن «خیال خودم» چندان درست نبوده زیرا هنوز هم می‌شود چیزهایی به آن افزود یا از آن کاست!

در کتابک بخوانید: رضی هیرمندی برنده‌ی لوح تقدیر جایزه‌ی آسترید لیندگرن نهاد FIT شد

در مورد کتاب‌های دکتر زئوس یا سوس هم همین مشکل وجود دارد. کتاب‌هایی که اگر با مهارت ترجمه نشوند می‌توانند اصل اثر را نابود کنند، چه طور خودتان را در چالش با این کتاب‌ها و متن‌ها قرار می‌دهید؟

از باب مثال اگر دکتر زئوس یا دکتر سوس در عالم ادبیات مدرن کودک در آمریکا را جمال‌زاده‌ی ادبیات کودک بگیریم، سیلوراستاین هدایتِ آن است. زبان و سبک سیلوراستاین بازیگوشی‌ها و ترفندهای زبانی خاص خود را دارد. دکتر زئوس در واژه‌سازی مخصوصاً در حوزه‌ی اسامی خاص ابداعات فراوان دارد قصه‌هایش و به لحاظ شعری و فرم قصه‌گویی از سبکی کلاسیک برخوردار است، اما او در مجموع در جایگاه بابابزرگ بچه‌ها برای‌شان قصه می‌گوید، آموزش می‌دهد و سرگرم‌شان می‌کند. حال‌آنکه سیلوراستاین در نقش هم‌بازیِ شوخ‌طبع و پرجنب‌وجوشِ بچه‌ها ذهن‌شان را غلغلک می‌دهد. از همین رو، زبان او شوخ و شنگ‌تر و به‌روزتر است. من سعی کرده‌ام این خط و مرزها را در ترجمه‌ی آثارشان رعایت کنم. هرچند قصه‌های شگفت‌انگیز دکتر زئوس را بعد از ترجمه‌ی آثار سیلوراستاین آغاز کردم، تلاشم بر این بود تا خواننده از رهگذر لحن و بیانی متفاوت دریابد که سیلوراستاین امروزی‌تر از پیشگام کلاسیک خود، دکتر زئوس است. در ترجمه، دکتر زئوس بیش از هرچیز مترجم را درگیر بازآفرینی موسیقی و بازی‌های زبانی می‌کند، درحالی‌که سیلوراستاین حفظ لحن، ایجاز، طنز و سادگی را به چالش اصلی مترجم بدل می‌سازد. با این حال، قلم ترجمه‌ام در کار با سیلوراستاین روان‌تر است. عجیب است، نه؟


خرید مجموعه‌ی دکتر زئوس (قصه‌های یک‌جورکی)


ادامه دارد...

Submitted by editor74 on