مدرسه امروز تعطیل است. کلاسها نیاز به نظافت کامل دارند و برای همین دانشآموزان امروز تعطیل هستند.
بابا قرار است به شهر برود و چون ژوزفین وقتش آزاد است، به او پیشنهاد میدهد که همراهش برود. او چندین کار مهم دارد که باید به آنها برسد و ژوزفین هم از این فرصت استفاده میکند تا به دندانپزشکی و آرایشگاه برود.
هر دو سوار اتوبوس میشوند؛ ایستگاه درست روبروی کلیساست. صبحی ابری و سرد است. نشستن کنار بابا، روی صندلیهای راحت و تماشای منظره روستا از پشت شیشه، واقعاً لذتبخش است.
سقفها، درختان و بوتهها پوشیده از شبنمِ یخزدهاند. آسمان پایین آمده و اگرچه ساعت از ده گذشته، پنجره خانهها هنوز روشن است. اتوبوس هم چراغهای جلویش را روشن کرده است.
بیرون، نفس رهگذران به صورت مه رقیقی از میان لبهایشان بیرون میزند. شیشههای اتوبوس بخار گرفته و ژوزفین با دستکشش شیشهها را پاک میکند.
سفر حدود یک ساعت طول میکشد. اگر بیشتر هم طول میکشید، ژوزفین شکایتی نداشت؛ چون خیلی خوش میگذرد! اتوبوس در مرکز شهر، در میدان بازار توقف میکند. مطب دندانپزشک زیاد دور نیست و بابا، ژوزفین را تا آنجا میبرد. اما او وقت ندارد منتظرش بماند؛ ژوزفین خودش باید به آرایشگاه برود که چند قدم آنطرفتر است.
وقتی کارش تمام شد، باید به تنهایی به میدان بازار برگردد تا در رستوران بزرگی که از کنارش رد شده بودند، با بابا ملاقات کند. امکان ندارد ژوزفین راه را اشتباه کند؛ بابا درِ بزرگی را که بالای آن با حروف طلایی نوشته شده بود، نشانش داده بود: «گراند هتل»
بابا میگوید: «ما آنجا همدیگر را میبینیم و قبل از رفتن یک غذای کوچک و خوشمزه میخوریم. میتوانی برای دسر کیک انتخاب کنی، یا اگر فکر میکنی خیلی سرد نیست، بستنی.»
نه، ژوزفین فکر میکند بستنی کاملاً مناسب است! آنها بعد از اینکه قرار میگذارند ساعت یکونیم در رستوران همدیگر را ببینند، از هم جدا میشوند.
بابا میگوید: «اگر تو اول رسیدی، سر یک میز بنشین و منتظرم بمان. میتوانی برای خودت یک لیوان آبپرتقال و کمی بیسکویت سفارش بدهی تا وقت بگذرد.»
بابا دخترش را تنها میگذارد و کمی بعد، ژوزفین وارد مطب دندانپزشکی میشود. او هیچ مشکلی با دندانهایش ندارد؛ حتی کوچکترین پوسیدگی هم در کار نیست. دندانپزشک به خاطر مسواک زدنِ دقیقش به او تبریک میگوید و به عنوان پاداش، نقاشی زیبایی از یک فیل به او میدهد.
ژوزفین خوشحال و خندان از آنجا به آرایشگاه میرود و مدتی منتظر میماند. البته زیاد طول نمیکشد؛ از آنجایی که پدر و مادر ژوزفین دوست دارند موهای او مثل گذشته بلند باشد، چیز زیادی برای کوتاه کردن وجود ندارد.
خب، ژوزفین حدود نیم ساعت بعد کارش تمام میشود… تا ملاقات با بابا وقت زیادی دارد، اما از آنجا که ساعت ندارد، متوجه این موضوع نمیشود.
چون تا وقت ظهر خیلی مانده و ژوزفین هم بسیار گرسنه است، مستقیماً به سمت رستوران میدان بازار میرود.
بالای در ورودی با حروف بزرگ نوشته شده: «گراند هتل». همینجاست!
او وارد میشود. کمی دستپاشچه است و خودش را در سالنی وسیع می
بیند که با مبلهای چرمیِ بزرگ و گود چیده شده است. هیچ کس به چشم نمیخورد، به جز سایه خودش که در آینه غولپیکری روی دیوار منعکس شده است.
ناگهان در گوشهای از آن اتاق عظیم، مردی پشت چیزی شبیه پیشخوان میایستد و با لبخند میپرسد: «دنبال چی میگردی دختر کوچولو؟»
ژوزفین پاسخ میدهد: «من برای ناهار با پدرم اینجا قرار دارم.»
مرد مهربان میگوید: «آه! که اینطور! پس عزیزم، تو را به اتاق غذاخوری میبرم.»
مرد، ژوزفین را به یک سالن غذاخوری باشکوه میبرد؛ سالنی بزرگتر از اقیانوس! میزها همگی چیده شده و روی رومیزیهای سفید، گلدانی از گل قرار دارد. از سقف، لوسترهای کریستالی عظیم آویزان است و در گوشه سالن، مردی جلوی پیانو نشسته و به آرامی مینوازد.
همهچیز باشکوه و باابهت است!
مرد میپرسد: «پدرت را میبینی؟»
افراد کمی آنجا هستند: یک زن و شوهر کنار دیوار… کمی جلوتر هم مرد تنومندی به تنهایی در حال خواندن روزنامهاش است. ژوزفین متوجه میشود مردی که او را راهنمایی کرده، تصور میکند این مرد چاق پدر اوست.
ژوزفین سعی میکند حرفش را تصحیح کند: «پدر من خیلی لاغر است. هنوز نیامده، اما به من گفت همینجا منتظرش بمانم.»
آقا پاسخ میدهد: «واقعاً؟» و به سمت میز زیبایی نزدیک پیانو میرود که با یک چراغ کوچک و گلدانی از میخکهای صورتی تزئین شده است. صندلی را عقب میکشید تا ژوزفین بنشیند: «اینجا خیلی راحت خواهی بود. از این میز خوشت میآید؟»
ژوزفین پاسخ میدهد: «اوه، بله! متشکرم. بابا گفت میتوانم تا وقتی منتظرش هستم، چیزی برای خوردن سفارش دهم.»
آقا میگوید: «فقط یک لحظه!» و به سمت کسی میرود که کمی دورتر با ژاکت سفید ایستاده است. آن شخص فوراً به سمت ژوزفین میآید و دفترچه بزرگ و مقوایی را به او میدهد.
در حالی که تعظیم میکند میگوید: «منو، منو، مادمازل.»
ژوزفین هرگز چنین مرد خوشقیافهای ندیده بود؛ یک شاهزاده واقعیِ قصهها با موهای موجدارِ مرتب، چهرهای گلگون و چشمانی آبی! او ژاکت سفیدی با دکمههای طلایی به تن دارد و وقتی خم میشود تا چراغ کوچک با کلاهک ابریشمی قرمزش را روشن کند، انگار برق میزند. ژوزفین مجذوب و شگفتزده شده است.
پسر میپرسد: «فکر کنم مادمازل خواندن بلد است؟»
ژوزفین که به خودش آمده، با اندکی قیافه گرفتن پاسخ میدهد: «معلوم است که بلدم!» و با صدای بلند و واضح، شروع به خواندن میکند: «گراند هتل برو-کو-پین. ناهار… نان، کره، سه پیشغذا… پیشغذا… هشت کرون؛ ممیز، صفر…»
شاهزاده قصهها به آرامی حرفش را قطع میکند: «بله، میبینم که خیلی خوب میخوانی. خب، چی ترجیح میدهی؟ نان و کره، یا ساندویچ آماده؟»
«من چیزی را ترجیح میدهم که لازم نباشد خودم کرهاش را بمالم. و بابا گفت که میتوانم بستنی هم بخورم.»
«البته، برای دسر؟»
ژوزفین به نشانه موافقت سر تکان میدهد. سپس پیشخدمت میپرسد که شیر میخورد یا لیموناد. ژوزفین لیموناد را انتخاب میکند.
پیشخدمت ناپدید میشود و با سه رول کوچک ژامبون و یک بطری لیموناد برمیگردد. ژوزفین در کمتر از یک دقیقه همه چیز را میبلعد و حتی گرسنهتر میشود! بلافاصله پیشخدمت با منو ظاهر میشود. ژوزفین با جدیت میخواند: «امم… املت اسفناج… ماهی سرخشده با کره… جگر گوساله با…» میپرسد: «با… یعنی چه؟ اگر خوب است، من هم مقداری میخواهم.»
«املت چطور؟ یا ماهی سلمون؟»
ژوزفین پس از لحظهای فکر کردن اعلام میکند: «بله، از آنها هم میخورم.»
«املت یا ماهی؟»
البته ژوزفین تصمیم میگیرد هر دو را انتخاب کند؛ چون توی لیست نوشته شده است!
بنابراین، ژوزفین یک املت خوشمزه و یک ماهی فوقالعاده را میبلعد. سپس نوبت به جگر گوساله میرسد. هر بار، او نیمی از غذا را میخورد و نیمی دیگر را برای بابا نگه میدارد. پس چرا او نمیآید؟
شاهزاده جذاب، بطری خالی را با لیموناد دیگری عوض میکند. او فوقالعاده است! همهچیز اینجا فوقالعاده است! او مسئول است، دستور میدهد، میزها را جابهجا میکند و رومیزیها را عوض میکند.
ژوزفین به مهمانان دیگر نگاهی میاندازد. مرد چاق رفته و جایش را یک خانم زیبا گرفته است که با قیافهای گرفته و غمگین، روبروی یک لیوان کوچک و رقتانگیز نشسته. چرا او یک لیوان بزرگ مثل لیوان ژوزفین نخواسته؟ این منصفانه نیست.
البته شاهزاده جذاب هیچ توجهی به او ندارد؛ پیشخدمتِ آن میز کس دیگری است: مرد جوانِ کاملاً معمولی با پوست رنگپریده و موهای صاف. یک آدم بیعرضه که حتی قادر نیست درست از این خانم زیبا پذیرایی کند! ژوزفین دلش برای خانم میسوزد. اگر به شاهزادهاش میگفت چه؟ او به آن خانم رحم میکرد! ژوزفین با خشم به پیشخدمتِ دیگر نگاه میکند و سپس دوباره به سراغ منو میرود.
کرپ هم هست؛ غذای مورد علاقهاش! او فوراً از شاهزادهاش کرپ سفارش میدهد.
«بقیه غذاها را تمام نمیکنی؟ همیشه نصفشان را باقی میگذاری.»
معلوم است که آنها برای بابا است! ژوزفین توضیح میدهد که او به زودی از راه میرسد.
شاهزاده زیر لب میگوید: «آه! فهمیدم. خوب است! به سرپیشخدمت میگویم.»
سرپیشخدمت؟ او دیگر کیست؟ یکی دیگر که برای شاهزاده کار میکند؟
و آن خانم بیچاره و زیبا؟ هیچکس چیزی برایش نمیآورد، با اینکه لیوان کوچکش تقریباً خالی است. او حتی یک بطری هم روی میزش ندارد، در حالی که ژوزفین دو بطری روی میزش دارد. شاید باید به این خانم غمگین کمی لیموناد تعارف کند؟ ژوزفین نگاهی مضطرب به مردی که پیانو مینوازد میاندازد، اما فقط میتواند پشت سرش را ببیند. خانم از روی صندلیاش میتواند او را از جلو ببیند… با توجه به حالت چهره خانم، نگاه کردن به پیانیست نباید خیلی خوشایند باشد! با این حال، او خوب مینوازد. خانم سیگار میکشد؛ بیوقفه سیگار میکشد. بیچاره، باید به نحوی خودش را سرگرم کند!
از طرف دیگر، اوضاع ژوزفین بسیار روبراه است. شاهزاده با کرپ و مربای توتفرنگی از راه میرسد. اما ژوزفین خانم را فراموش نمیکند و با صدای آهسته پیشنهاد میدهد که شاهزاده برای او هم کرپ و یک لیوان لیموناد ببرد.
شاهزاده با لبخند پاسخ میدهد: «من مسئول آن ردیف میزها نیستم.»
«اما… همه آنها مال تو نیستند؟»
ژوزفین خیلی تعجب میکند. شاهزاده توضیح میدهد: «نمیتوانستم از پسش بربیایم، تعدادشان خیلی زیاد است. وقتش را نداشتم.»
البته! آیا میشود از یک شاهزاده خواست که به همه چیز فکر کند؟ اما این برای آن خانم خیلی بد شد.
کرپها عالی هستند و ژوزفین بشقاب را تمام میکند. خب! مطمئناً برای بابا چیزهای دیگری هست. او خودش به راحتی میتواند یک یا دو تای دیگر بخورد؛ شگفتانگیز است که ناهار در رستوران چقدر اشتها را باز میکند! او دوباره به منو نگاه میکند تا مبادا غذایی مانده باشد که امتحان نکرده باشد. اوه بله! هنوز کلی غذا هست… «ژامبون کبابی…» حتماً کلی از آن خوردهاند. «گوشت گاو… دوباره کبابی… ماهی قزلآلا…» و دونات هم که خیلی وسوسهانگیز است!
اما این ممکن است خیلی زیاد باشد. بهتر است از شاهزاده بپرسد که آیا میتواند از قزلآلا و خرچنگ بگذرد یا نه…
بله، ژوزفین مجبور نیست همه غذاهای منو را امتحان کند! با خیال راحت چند دونات سفارش میدهد.
شاهزاده پیشنهاد میکند: «شاید بهتر باشد صبر کنی تا پدرت بیاید.»
ژوزفین با وقار پاسخ میدهد: «پدرم گفت تا وقتی منتظرش هستم، عصرانه بخورم. من سهم خودم را از همه غذاها خوردم.»
شاهزاده دوناتها را با همان مربای توتفرنگی خوشمزه میآورد. ژوزفین یک بطری سوم لیموناد هم سفارش میدهد؛ خوردن باعث تشنگی میشود! و دوناتها همراه با مربا ناپدید میشوند.
ژوزفین دیگر طاقت ندارد؛ شاید کمی زیاد خورده است!
جریان لیموناد متوقف میشود. ژوزفین دوباره به خانم زیبا خیره میشود. از این گذشته، او هم احتمالاً زیاد خورده که فقط یک لیوان کوچک نوشیده است… این فکر قبلاً به ذهن ژوزفین نرسیده بود! به همین دلیل، وقتی شاهزاده برمیگردد، میپرسد: «میشود یک لیوان کوچولوی اسباببازی، مثل آن خانمی که آنجاست به من بدهی؟»
وقتی بالاخره بابا از راه میرسد، ژوزفین را میبیند که با نگاهی متفکر نشسته و لیوانی کوچک بین انگشتانش دارد!
ژوزفین با گله میگوید: «فکر کردم هیچوقت نمیآیی! چقدر منتظرت ماندم…»
«و من هم همهجا دنبال تو میگشتم!»
«اما ما قرار بود اینجا، در گراند هتل همدیگر را ببینیم!»
«بله، اما در تریا، نه در سالن غذاخوریِ رستوران! تریا درست کنار در ورودی است.»
«گفتی گراند هتل.»
«بله، چون تریا هم بخشی از هتل است. به هر حال مهم نیست، پیدایت کردم و اصل مطلب همین است. ژوزفین بیچاره من، وقتی منتظرم بودی لااقل چند تا بیسکویت خوردی؟»
ژوزفین با لبخندی گشاده، فهرست غذا را به او میدهد و توضیح میدهد: «آنها به من اجازه دادند ماهی قزلآلا و خرچنگ نخورم؛ اصلاً هم ناراحت نشدند!»
بابا شگفتزده منو را برمیدارد. چشمانش از روی منو به سمت ظرفهای پراکنده روی میز میچرخد: نصف املت، نصف ماهی، باقیمانده جگر، چند تکه سیبزمینی سرخکرده…
ژوزفین با سخاوتمندی میگوید: «همه اینها را برای تو نگه داشتهام! اما هنوز بستنیام را سفارش ندادهام؛ میخواستم خودت باشی.»
بابا میزند زیر خنده. چشمانش را میمالد و میگوید: «ژوزفین، تو بینظیری! داری مرا ورشکست میکنی! اما بیخیال، ارزشش را دارد! واقعاً هنوز برای بستنی جا داری؟»
اوه بله! کلی جا هست، او مطمئن است!
سپس بابا خطاب به شاهزاده قصهها و سرپیشخدمتی که به آنها ملحق شده میگوید: «دختر کوچولوی من بستنی وانیلی میخواهد. امکانش هست؟»
ژوزفین با صورتی سرخ، به آرامی آستین بابا را میکشد. آنها دربارهاش چه فکری خواهند کرد؟
اما نه، آنها لبخند میزنند و شاهزاده اعلام میکند: «خدمت به مادمازل واقعاً باعث افتخار بود.»؛ حرفی که باعث میشود ژوزفین سینهاش را سپر کند!
بابا اسم بامزهای روی شاهزاده میگذارد و او را «گارسون» صدا میزند!
و تصورش را بکنید، بابا اصلا از آن خانم زیبا خوشش نمیآید! فکر میکند زیادی آرایش کرده و باور هم نمیکند که غمگین باشد.
در نهایت، بابا اعتراف میکند که ژوزفین حق داشته در این سالن غذاخوری باشکوه بنشیند. اضافه میکند که اینجا از تریا بسیار بهتر و سرگرمکنندهتر است.
هنگام رفتن، سرپیشخدمت و شاهزاده تعظیم میکنند. شاهزاده حتی درِ گردان را برایشان باز نگه میدارد. در لابی، آقایی که پشت پیشخوان بود کمک میکند کتهایشان را بپوشند. همه امیدوارند به زودی دوباره آنها را ببینند.
آنها سوار اتوبوس میشوند. شب از راه میرسد. در امتداد جاده تاریک، چراغهای کوچک پنجرهها چشمک میزنند و هزاران ستاره در آسمان شب میدرخشند.
