قصه «بز و قوچِ زرنگ و خرس‌های ساده‌لوح» از الکساندر آفاناسیف (برای کودکان 7 تا 12 سال)

زمان انتشار: 1405/07/12 - 12:48

یکی بود، یکی نبود. پیرمرد و پیرزنی بودند که یک قوچ و یک بز داشتند. اما چه بزی و چه قوچی! این دو تا ان‌قدر شیطون و بازیگوش بودند که نگو و نپرس. مدام از گله جدا می‌شدند، هر کدام به یک طرف می‌دویدند و صاحبشان باید تمام دشت و صحرا را زیر پا می‌گذاشت تا پیدا‌شان کند.

روزی پیرمرد به پیرزن گفت: «می‌گم زن! نظرت چیه این بز و قوچ رو سر ببریم؟ دیگه شورش رو درآوردن! آخرش یک‌جایی می‌رن که دستمون بهشون نرسه و حیف‌ومیل بشن.»

پیرزن گفت: «آره والله، بیا سرشون رو ببریم!»

از قضا بز و قوچ درست زیر پنجره ایستاده بودند و تمام حرف‌های آن‌ها را شنیدند. هول شدند و بی‌معطلی پا به فرار گذاشتند و رفتند به دل یک جنگل انبوه و تاریک.

وقتی به جنگل رسیدند، بز گفت: «باید آتیش روشن کنیم، وگرنه از سرما تلف می‌شیم. ببین شبنم چقدر سرده!»

شروع کردند به جمع کردن هیزم و شاخه‌های خشک و کپه بزرگی درست کردند. اما مشکل این بود که آتش نداشتند. کمی آن‌طرف‌تر، چند تا از اهالی روستا داشتند ذغال می‌سوختند. بز و قوچ رفتند و تکه‌ای چوبِ نیم‌سوز آوردند، آتش‌شان را روشن کردند و کنارش نشستند تا گرم شوند.

ناگهان سه تا خرس از راه رسیدند و بدون اجازه کنار آتش نشستند. بز و قوچ با خود گفتند: «حالا چی‌کار کنیم؟»

بز رو کرد به قوچ و با صدای بلند گفت: «خب قوچ‌جان، آماده شامی؟»

قوچ گفت: «آره، حاضرم.»

بز گفت: «تفنگت پره؟»

- «پره!»

- «تبرت تیزه؟»

- «تیزه تیزه!»

- «خب برو یه چیزی برای شام شکار کن بیار دیگه!»

قوچ گفت: «نه برادر بز! تازه رسیدم، پاهام نای راه رفتن نداره، نمی‌رم.»

بز گفت: «یعنی می‌خوای شب با شکم گرسنه بخوابی؟ برو یکی از این خرس‌ها رو بکش! ما که دعوتشون نکردیم، خودشون با پای خودشون اومدن! کبابشون می‌کنیم و دلی از عزاداری درمیاریم!»

یکی از خرس‌ها که حسابی زهره‌تَرَک شده بود، گفت: «ای برادران بز و قوچ! شما با این آتشِ کوچک چطور می‌خواید من رو کباب کنید؟ بذارید من برم چند تا هیزم بیاورم و آتش رو بزرگ‌تر کنم، بعد بیاید من رو بکشید و کباب کنید!»

بز گفت: «خیلی خب، برو هیزم بیار.»

خرس چنان جهشی زد و پا به فرار گذاشت که پشت سرش را هم نگاه نکرد! با خودش گفت: «مگه مغز خر خوردم که برگردم؟ دیگه پام رو هم اون‌جا نمی‌ذارم!»

خرس دوم که دید اولی رفت و برنگشت، با خودش گفت: «حتماً الان نوبت منه که تیکه‌تیکه‌ام کنند! بذار بگم می‌رم کمک اون یکی.» رو کرد به بز و گفت: «من برم به اون خرس کمک کنم؛ حتماً اون‌قدر هیزم شکسته که نای آوردنش رو نداره.»

بز گفت: «باشه، برو کمکش.» و خرس دوم هم غیبش زد!

ماند خرس سوم. بز کمی صبر کرد و گفت: «خب خرس‌جان، انگار مجبوریم خودت رو بکشیم! می‌بینی که اون دو تا غیبشون زد.»

خرس سوم گفت: «ای برادران! آخه با کدوم آتش من رو کباب می‌کنید؟ آتش که خاموش شد! بذارید من برم اون دو تا رو دنبالشون بگردم و کشان‌کشان بیارمشون این‌جا.»

بز گفت: «باشه، ولی برمی‌گردی دیگه؟»

خرس گفت: «به خدا قسم برمی‌گردم و اون‌ها رو هم با خودم میارم!»

بز گفت: «پس زود برو و زود برگرد، ما از گرسنگی مردیم! اگه مجبور بشم خودم بیام دنبالت، بد می‌بینی ها!»

خرس سوم هم تا جایی که پاهاش توان داشت دوید و تا فرسنگ‌ها دورتر فرار کرد.

وقتی خرس‌ها رفتند، بز زد زیر خنده و گفت: «دمت گرم برادر! عجب کلاهی سرشون گذاشتیم! ولی حواست باشه، این‌جا از صدای هر خش‌خشی باید بترسیم. بیا برگردیم خانه. فوقش اینه که پیرمرد دلش به رحم میاد؛ حداقل این‌جا از ترس سکته نمی‌کنیم!»

هر دو راهی خانه شدند. پیرمرد تا چشمش به آن‌ها افتاد، از خوشحالی بال درآورد و به پیرزن گفت: «سریع بهشون غذا بده!»

بز و قوچ خودشان را برای پیرزن لوس کردند و دل پیرزن هم به رحم آمد. به پیرمرد گفت: «ما که همه‌چی داریم، مگه گرسنه‌ایم؟ حیف نیست این‌ها رو بکشیم؟ بذار زنده بمونن!»

پیرمرد گفت: «باشه، هرچی تو بگی!»

از آن روز به بعد، آن‌ها به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند و بز و قوچ هم دست از شیطنت و بازیگوشی برداشتند و حیواناتی اهلی، سر‌به‌راه و حرف‌شنو شدند.

Submitted by admin2 on