مجموعه قصه‌های صبحی برای کودکان

مجموعه قصه‌های صبحی برای کودکان

«یکی بود، یکی نبود…»؛ قصه‌های صبحی با همین آغاز آشنا، ما را به دنیای افسانه‌های قدیمی و شب‌های قصه‌گویی می‌برند. مجموعه قصه‌های صبحی برای کودکان، فرصتی برای آشنایی با روایت‌هایی از فرهنگ مردم ایران است که فضل‌الله مهتدی، مشهور به صبحی، آن‌ها را گردآوری و بازنویسی کرده است. زبان روان و لحن صمیمی این قصه‌ها، حال‌وهوای داستان‌گویی شفاهی را زنده نگه می‌دارد؛ گویی قصه‌گویی کنارمان نشسته و ماجراها را برایمان تعریف می‌کند.

صبحی از پیشگامان گردآوری و بازنویسی افسانه‌های ایرانی و پایه‌گذار قصه‌گویی برای کودکان در رادیوی ایران بود. برنامهٔ قصه‌گویی ظهر جمعهٔ او ۲۲ سال ادامه داشت. او از شنوندگان خردسال می‌خواست قصه‌هایی را که از بزرگ‌ترهایشان شنیده‌اند، برایش بنویسند و بفرستند؛ سپس از میان روایت‌های رسیده از سراسر ایران، روایت‌های مناسب را برمی‌گزید و به زبانی ساده بازنویسی می‌کرد. به این ترتیب، قصه‌های صبحی پلی میان روایت‌های شفاهی نسل‌های گذشته و خوانندگان امروز شدند.

خواندن قصه‌های صبحی برای کودکان می‌تواند فرصتی برای لذت بردن از داستان‌های قدیمی ایرانی و آشنایی با زبان، تخیل و فرهنگ قصه‌گویی مردم باشد. این روایت‌ها همچنین بهانه‌ای برای بلندخوانی و گفت‌وگو دربارهٔ شخصیت‌ها و اتفاق‌های داستان فراهم می‌کنند. از آنجا که قصه‌های عامیانه از نظر موضوع و فضای داستان یکسان نیستند، بهتر است پدر و مادرها و مربیان پیش از بلندخوانی، هر قصه را مرور کنند و متناسب با سن و حساسیت کودک برگزینند.

زیردسته‌بندی‌ها و نوشته‌ها
یکی بود، یکی نبود. حمالی بود فقیر و بی چیز، که هر روز صبح کوله پشتی پشته و طناب حمالی را برمی‌داشت و می‌آمد سر میدان حمالی می‌کرد، پولی در می‌آورد، نان و آبی می‌گرفت و با زنش می‌خورد و شکر خدا می‌کرد. یک روز زنش هوس حمام کرد، پا شد بقچه کرباسیش را برداشت، و لباس کهنه‌ی وصله دارش را که شسته بود توش گذاشت که وقتی از حمام می‌آید بپوشد.
شنبه, ۷ اسفند
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک مردی بود تک و تنها، بی کس و کار، که توی یک خانه زندگی می‌کرد. همه جور اسباب زندگی تو خانه‌اش فراهم بود. زیر زمین‌های خانه پر بود از خیک‌های روغن و شیره و کیسه‌های برنج. تو طویله هم یک الاغ مصری خوب داشت که هر وقت هوس گردش می‌کرد سوار آن می‌شد. یک روز این مرد تنبانش را شست، و رفت بالای پشت بام تا روی بند پهن کند که خشک بشود و بعد بپوشد. اتفاقاً باد تندی آمد. تنبان را انداخت تو خانه‌ی همسایه. این همسایه هم مردی بود کم بغل، یعنی فقیر که از مال دنیا سه تا دختر خُل و چِل داشت. تا دید تنبان افتاد تو خانه، بی معطلی برداشت پوشید.
سه شنبه, ۳ اسفند
یکی بود، یکی نبود. یک پادشاهی بود که در حرمسرایش چهل زن داشت. اما از هیچ کدام بچه‌اش نمی‌شد. آخرش نذر کرد که اگر خدا به من پسری بدهد یک حوض پر از عسل می‌کنم و یک حوض پر از روغن، تا مردم فقیر و بیچاره بیایند و ببرند و بخورند. از قضا زن چهلمش براش یک پسر زایید. پادشاه خیلی خوشحال شد و همه جور اسباب راحتی را برای مادر این پسر فراهم کرد، تا آن طوری که دلش می‌خواست این پسر را بزرگ کند.
دوشنبه, ۲۵ بهمن
یکی بود و یکی نبود. تاجری بود که پول و سرمایه‌ی زیادی داشت چون آدم راست و درستی بود، هرکس پولی یا چیزی داشت که نمی‌توانست پهلوی خودش نگه دارد، «به رسم امانت» دست این مرد می‌سپرد.
یکشنبه, ۲۴ بهمن
یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود که به جز یک دختر فرزند دیگری نداشت. چون یکی یک دانه بود خیلی او را دوست می‌داشت و هرطوری که دل او بود رفتار می‌کرد. این دختر در ناز و نعمت بزرگ شد تا شانزده سالش تمام شد و پا گذاشت تو هفده سالگی. یک روز به پدرش گفت: «ای پدر، من از تو چهل کنیز می‌خواهم که همه یک شکل و یک قد و یک لباس باشند.» پادشاه گفت: «بسیار خوب.» این طرف و آن طرف، تو این خانه تو آن خانه، خواجه‌ها را فرستادند تا چهل کنیز خوشگل که همه یک شکل و یک قد بودند پیدا کرد. بعد فرستاد از جامه خانه برای این‌ها یک عالم لباس درست کرد که چهل تا چهل تا مثل هم بودند. این کنیزها از صبح تا غروب و از غروب تا صبح دور و ور دختر پادشاه می‌پلکیدند.
شنبه, ۲۳ بهمن
یکی بود، یکی نبود. هزار سال پیش از این، مردی بود، یک زن بسیار خوبی داشت. تمام اسباب زندگی و خوشی و راحتی‌شان فراهم بود، جز آنکه بچه نداشتند. غصه‌ی این‌ها همین بود. هر چه هم نذر و نیاز و دوا و درمان می‌کردند، فایده نداشت. آخر، زن به شوهرش گفت: «حالا که قسمت مان نیست خودمان بچه دار بشویم، بهتر این است یک بچه از سر راه ورداریم.» مرد گفت: «این فایده ندارد، نشنیدی بزرگان ما از قدیم چه گفتند: «فرزند کسی نمی‌کند فرزندی، گر طوق طلا به گردنش بر بندی.»
چهارشنبه, ۲۰ بهمن