هوگو و ژوزفین - بخش نهم، اوضاع بهتر نمی‌شود!

زمان انتشار: 1405/06/25 - 13:15

در کلاس ژوزفین، می-لیز زیباترین و بریت خوش‌قیافه‌ترین است. این دو جدایی‌ناپذیرند؛ رازهایی با هم دارند که هیچ‌کس دیگری اجازه ندارد از آن‌ها مطلع شود.

یک روز صبح، ژوزفین خیلی زود به مدرسه رسید. امروز کلاس یک ساعت دیرتر شروع می‌شود، اما ژوزفین فراموش کرده بود. او تازه وقتی وارد حیاط شد، موضوع را به خاطر آورد.

وقتی زنگ کلاس‌های دیگر به صدا درمی‌آید، او تنها بیرون می‌ماند. باد می‌وزد و هوا سرد است؛ بنابراین بعد از چند دقیقه به داخل مدرسه برمی‌گردد.

راهروی طولانی، خلوت است و فقط کت‌های دانش‌آموزان از قفسه‌ها آویزان شده. زمزمه‌ای خفه و گیج‌کننده از آواز و صداها از کلاس‌های مختلف به گوش می‌رسد. درِ کلاس ژوزفین بسته است، اما کلید روی در چرخیده؛ این یعنی خانم ساند از راه رسیده است. در واقع ژاکت او آنجا آویزان است و کیف بزرگش روی جاکفشی قرار دارد.

ژوزفین به در ورودی نزدیک می‌شود، در آستانه می‌ایستد و به بیرون نگاه می‌کند. حیاط خلوت است و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. او به راهرو برمی‌گردد و گوشه کمد کفش‌ها می‌نشیند. کت‌های آویزان تا حدودی او را پنهان می‌کنند؛ آن‌ها مال آدم‌بزرگ‌ها هستند و قدشان بلند است.

او کتاب خواندنش را برمی‌دارد و برای گذراندن وقت، آن را ورق می‌زند. دقایق بی‌وقفه و به کندی می‌گذرند. ناگهان صدای قدم‌هایی سکوت را می‌شکند و ژوزفین دختری از کلاسش، اولا، را می‌بیند که کیف مدرسه‌اش را تاب می‌دهد.

او دختربچه‌ای لاغر و بی‌اهمیت است که همه نادیده‌اش می‌گیرند. او هم مثل ژوزفین هیچ دوستی ندارد، اما به نظر نمی‌رسد از این موضوع رنج ببرد. به نظر نمی‌رسد تنهایی آزارش دهد. البته او در زنگ تفریح همراه بقیه بیرون می‌رود، اما واقعاً در بازی‌هایشان شرکت نمی‌کند؛ فقط آنجاست. با این وجود، ژوزفین از حضور او خوشحال است؛ حالا دو نفر هستند که منتظر شروع کلاس بمانند. او با خوشحالی صدا می‌زند:

- تو هم یادت رفت که قرار بود یک ساعت دیرتر بیایی؟

اولا که قبلاً کلاه بره‌اش را برداشته و دکمه‌های کتش را باز کرده بود، با دیدن ژوزفین دوباره دکمه‌های کتش را می‌بندد. با لحنی کوتاه پاسخ می‌دهد: «نه، من همیشه سر وقت می‌رسم.»

به نظر نمی‌رسد که او از حضور ژوزفین چندان خوشحال شده باشد. کلاه بره‌اش را برمی‌دارد و می‌رود. ژوزفین ناامیدانه با خودش فکر می‌کند: «اصلاً اهل معاشرت نیست!»

کمی بعد، صدای قدم‌های بیشتری روی پله‌ها، همراه با زمزمه‌ها و خنده‌های خفه طنین‌انداز می‌شود. بریت و می-لیز هستند؛ از دور هم می‌شود تشخیصشان داد.

ژوزفین این بار حتی سعی نمی‌کند حضورش را اعلام کند. بریت و می-لیز به هیچ‌کس، و به‌خصوص ژوزفین، نیاز ندارند. آن‌ها از تحسین‌کنندگان گونل هستند!

صدای خنده و غبغب زدنشان شنیده می‌شود. آن‌ها ژوزفین را ندیده‌اند، که وانمود می‌کند بی‌تفاوت است و غرق در خواندن کتابش شده. با این حال، او می‌تواند پچ‌پچ و راه رفتنشان روی نوک پا را بشنود. چه کار دارند و دنبال چه می‌گردند؟

ژوزفین سرش را بالا می‌آورد و می‌بیند که هر دو روی کیف خانم ساند خم شده‌اند. کیف را باز کرده‌اند و دارند قسمت‌های مختلف آن را می‌گردند. می-لیز عکسی بیرون می‌آورد و در حالی که دستش را روی دهانش گذاشته، با خنده‌ای خفه زمزمه می‌کند:

- دیدیش؟… آن قیافه را… احتمالاً نامزدش است! ههه! نگاه کن… خیلی احمق به نظر می‌رسد!

ژوزفین باورش نمی‌شود؛ کتابش از دستش می‌افتد. صدا باعث می‌شود متخلفان از جا بپرند.

می-لیز با عجله عکس را دوباره داخل کیف می‌گذارد. بریت سعی می‌کند آن را ببندد، اما نمی‌تواند؛ عصبانی می‌شود و کیف را آن‌قدر محکم تکان می‌دهد که محتویاتش روی زمین پخش می‌شود. آینه جیبی کوچک می‌افتد و ترک می‌خورد.

بریت با عصبانیت و از میان دندان‌هایش، رو به ژوزفین می‌گوید: «اینجا چه کار می‌کنی؟»

ژوزفین با لحنی تند پاسخ می‌دهد: «تو چه کار می‌کنی؟»

بریت وسایل کوچک را جمع می‌کند و آن‌ها را بی‌هدف داخل کیف می‌اندازد. چون نمی‌تواند قفل را ببندد، درِ کیف نیمه‌باز می‌ماند.

هر سه نفرشان به هم نگاه می‌کنند؛ خجالت‌زده، گیج و بلاتکلیف.

می-لیز بالاخره زیر لب زمزمه می‌کند: «امیدوارم فکر نکرده باشی برای دزدیدن چیزی آمده بودیم؟»

نه، این فکر حتی به ذهن ژوزفین هم خطور نکرده بود؛ سؤال می-لیز او را شگفت‌زده و جاخورده می‌کند. او جوابی نمی‌دهد.

بریت با لحنی تهاجمی‌تر از می-لیز می‌پرسد: «چرا ما را زاغ‌سیاه می‌چوبی؟»

ژوزفین به سختی توضیح می‌دهد که ساعت را اشتباه کرده و زود رسیده است.

می-لیز با صدای خیلی آرامی توضیح می‌دهد: «ما فقط می‌خواستیم عکس دوست‌پسرش را ببینیم، فهمیدی؟ نه اینکه چیزی از او برداریم.»

ژوزفین کاملاً حرفشان را باور می‌کند، اما معتقد است کاری که انجام داده‌اند به همان اندازه کثیف است.

می-لیز در آستانه گریه می‌پرسد: «می‌خواهی لویمان بدهی؟ پیش معلم راپورت بدهی؟»

ژوزفین سرش را به نشانه نفی تکان می‌دهد. بریت نگاه تندی به او می‌اندازد و با تهدید می‌گوید: «اگر کلمه‌ای حرف بزنی، تاوان سختی خواهی داد. بیا می-لیز!»

و هر دو آنجا را ترک می‌کنند. ژوزفین، ایستاده و سرخ‌شده بر جای می‌ماند.

در باز می‌شود و خانم ساند ظاهر می‌شود. ژوزفین می‌لرزد. معلم با تعجب او را برانداز می‌کند:

- تو که الان اینجایی؟ یادت رفت قرار است یک ساعت دیگر شروع کنیم؟

ژوزفین به نشانه موافقت سر تکان می‌دهد.

معلم با لحنی دوستانه می‌گوید: «بدشانسی!» و در حالی که به اطراف نگاه می‌کند زمزمه می‌کند: «دارم فکر می‌کنم با کیفم چه کار کردم. اینجا گذاشتمش…؟ یا تو اتاق معلم‌ها جا گذاشتم؟»

رنگ از چهره ژوزفین می‌پرد. خشکش می‌زند و با نگرانی نگاهی به کیف نیمه‌باز می‌اندازد.

خانم ساند با ابروهای گره‌خورده ادامه می‌دهد: «آه! اینجاست! چقدر من احمقم!.. هی، درش باز شده!»

او کیف را برمی‌دارد، محتویاتش را بررسی می‌کند و آینه کوچک ترک‌خورده را بیرون می‌آورد. ژوزفین در آن لحظه انگار فلج شده است.

خانم ساند بدون هیچ حرفی کیف را می‌بندد و به سمت کلاس می‌رود. در چارچوب در برمی‌گردد و لحظه‌ای طولانی به ژوزفین نگاه می‌کند:

- خیلی وقت است تو راهرو هستی؟

ژوزفین جوابی نمی‌دهد؛ سرش را پایین انداخته و جرئت نمی‌کند به معلم نگاه کند. معلم بدون اینکه اصرار کند، وارد کلاس می‌شود و در را می‌بندد.

در طول درس، او درباره هیچ چیزی صحبت نمی‌کند. بچه‌ها به نوبت کتاب می‌خوانند و طبق معمول، زنگ کلاس با یک آهنگ به پایان می‌رسد…

اما درست قبل از اینکه زنگ بزند، خانم ساند به طور غیرمنتظره‌ای رو به کل کلاس می‌کند:

- همه گوش کنید. می‌خواهم به شما هشدار بدهم و نصیحت کنم که هرگز پول را در جیب کت یا کیف مدرسه‌تان در راهرو رها نکنید. من خودم امروز صبح کیفم را روی جاکفشی جا گذاشتم و کسی آن را باز کرد. آینه جیبی کوچکم ترک خورده بود. پس مراقب باشید.

ژوزفین احساس می‌کند قلبش از تپش ایستاده. چشمانش تار شده و جرئت نمی‌کند سرش را بالا بیاورد. می-لیز، در سمت چپش، سرش را پایین انداخته است. بریت پشت سرش نشسته. سکوت سنگینی بر کلاس حاکم می‌شود. دستی بالا می‌رود.

معلم می‌پرسد: «اولا، چه می‌خواهی؟»

- وقتی رسیدم، ژوزفین تنها در راهرو نشسته بود.

صدای اولا سرد و بی‌احساس است.

معلم می‌پرسد: «اولا، این یعنی چه؟ من نمی‌فهمم…»

پاسخی داده نمی‌شود.

پسری که داستان برایش جذاب شده می‌گوید: «فکر می‌کند ژوزفین بوده که کیف شما را گشته.»

خانم ساند با تعجب فراوان می‌گوید: «آیا این حقیقت دارد، اولا؟» اما اولا ساکت می‌ماند.

معلم اصرار می‌کند: «خب؟»

اولا زیر لب غر می‌زند: «نه… نه.»

معلم با بی‌صبری نتیجه می‌گیرد: «در این صورت، بهتر بود ساکت می‌ماندی. اما می‌خواهم به تو بگویم آن‌قدر احمق نیستم که باور کنم آنا کیفم را باز کرده است. ممکن است مجرم را دیده باشد، این احتمال وجود دارد، نمی‌دانم… اما…»

خانم ساند مکثی می‌کند و به ژوزفین-یا بهتر بگویم آنا، چرا که اصرار دارد او را این‌طور صدا بزند-نگاه می‌کند.

ژوزفین که رنگش پریده، تکان نمی‌خورد.

- اگر دانش‌آموزی در کلاس مرتکب این عمل ناشایست شده باشد، مطمئناً خودش خواهد آمد و با من درباره‌اش صحبت و عذرخواهی خواهد کرد.

زنگ به صدا درمی‌آید و خانم ساند بدون هیچ حرف دیگری از اتاق خارج می‌شود.

ژوزفین با تمام سرعت فرار می‌کند. کاش کارین را داشت تا از او حمایت کند! یا هوگو! اما کارین با دوست دیگری بازی می‌کند و هوگو هم ناپدید شده است!

در زنگ تفریح، او تنها و منزوی در گوشه‌ای می‌ماند. ناگهان دستی او را از کمر می‌گیرد… می-لیز است، لبخند به لب و دوستانه:

- از دستم عصبانی که نیستی، نه؟ فقط یک شوخی بود، می‌دانی؟

نه، ژوزفین از می-لیز عصبانی نیست؛ او فقط خجالت‌زده و معذب است. دلش می‌خواهد با مهربانی جواب بدهد، اما سخت است؛ کلمات به ذهنش نمی‌رسند.

می-لیز سرش را به یک طرف کج می‌کند، چشمان معصومش را باز می‌کند و به ژوزفین نگاه می‌کند: «بریت بود که می‌خواست ببیند، نه من.»

او شانه‌های ژوزفین را می‌گیرد و او را با خود می‌برد. آن دو به آرامی در حیاط قدم می‌زنند.

- بریت فکر می‌کند تو قرار است همه چیز را به معلم بگویی و لویمان بدهی.

ژوزفین سرش را با شدت تکان می‌دهد.

- چیزی نخواهی گفت؟

- هرگز.

- قول می‌دهی؟

- بله.

سکوت. زنگ به صدا درمی‌آید. هر دو از کنار اولا و بریت که پچ‌پچ می‌کنند عبور می‌کنند. قیافه‌هایشان عجیب است.

می-لیز زیر لب زمزمه می‌کند: «بریت احمق است. ما دیگر دوست نیستیم، من و او.»

- آه!

- اولا هم بهتر از این نیست. او هم احمق است.

در تمام این یک ساعت، می-لیز از روی صندلی‌اش لبخند و چشمک‌های معنی‌دار به ژوزفین می‌فرستد؛ ژوزفین حالش بهتر شده و خیالش راحت است. می-لیز خیلی زیباست و دوست بودن با او مهم است.

زنگ تفریح بعدی، می-لیز می‌آید و می‌بیند که اولا و بریت با چشمانشان آن‌ها را دنبال می‌کنند و می‌خندند. آن‌ها واقعاً احمق هستند.

می-لیز با صدای بلند، طوری که بریت هم بشنود می‌گوید: «به آن‌ها نگاه نکن. خیلی خوشحالم که از شرشان خلاص شدم!»

وقتی کارین ژوزفین را با می-لیز می‌بینید، باورش نمی‌شود. او مبهوت شده و با دهانی باز وسط حیاط ایستاده است. دوست جدیدش مجبور می‌شود موهای دم‌اسبی‌اش را بکشد تا حواسش پرت شود.

گونل که با آن‌ها روبرو می‌شود، با حیرت به می-لیز خیره می‌شود: «اوه! اگر به این تسلیم شوی! با این «هیچی»، آنا، راه بروی! من هیچ‌وقت این را در مورد تو باور نمی‌کردم!»

می-لیز به شدت خجالت‌زده شده است. یک درام کوچکِ واقعی در حیاط در حال وقوع است.

ژوزفین با جدیت و دست‌دردستِ می-لیز راه می‌رود. آن‌ها حرف زیادی برای گفتن به هم ندارند، اما با هم هستند؛ این مهم‌ترین چیز است… حداقل فعلاً.

زنگ تفریح رو به پایان است که می-لیز ناگهان به سمت ژوزفین خم می‌شود:

- گوش کن! من یک چیزی می‌دانم.

- چی؟ چه شده؟

- یک راز. یک راز وحشتناک، تصور کن!

ژوزفین زیر لب زمزمه می‌کند: «واقعاً؟»

- بله. از آن رازهایی که نمی‌توانی به کسی بگویی، مگر شاید به بهترین دوستت.

قلب ژوزفین تندتر می‌زند. او که عمیقاً متأثر شده، به می-لیز نگاه می‌کند… بهترین دوستش! هرگز، حتی در خواب هم این فکر به ذهنش خطور نکرده بود.

- من اجازه ندارم در موردش صحبت کنم، من را منع کرده‌اند. به من قول بده که به کسی نخواهی گفت.

ژوزفین البته قسم می‌خورد. کنجکاوی تمام وجودش را فرا گرفته؛ چقدر خوب است که چنین رازی را با یک دوست در میان بگذاری!

- به کتاب مقدس قسم بخور. چون پدرت کشیش است، این را فراموش نکن. اگر به سوگندت عمل نکنی، تو را به جهنم می‌فرستد.

ژوزفین اطاعت می‌کند. مطمئناً او باور ندارد که پدرش هرگز او را برای کباب شدن در شعله‌های جهنم بفرستد، اما با این وجود با قاطعیت قسم می‌خورد.

می-لیز با نگاهی مشکوک به اطرافش می‌گوید: «خوب است!»

اولا و بریت کمی دورتر هستند؛ کارین و دوستش هم کمی آن‌طرف‌تر. وقتش است.

می-لیز در حالی که دهان کوچک و زیبایش را با دست پوشانده و چشمان معصومش کاملاً باز است، در گوش ژوزفین زمزمه می‌کند: «هوگو… هوگو اندرسون، می‌دانی…» حرفش را قطع می‌کند.

ژوزفین گوشش را به لب‌های می-لیز می‌چسباند تا بهتر بشنود: «… پدرش در زندان است!»

ژوزفین در اتاقش نشسته و بسیار ناراحت است. «هوگو»، آن مجسمه چوبی، جلوی او دراز کشیده: یک تکه چوب کوچک و گره‌دار با دو سنگریزه خاکستری به جای چشم‌ها و خزه روی سرش. وقتی به آن نگاه کنی، فکر می‌کنی مستقیماً از ریشه‌های یک درخت بسیار قدیمی بیرون آمده است.

«پدر هوگو در زندان است!»

فقط دزدها و جنایتکارها به زندان می‌روند. آیا پدر هوگو…؟

افکار ژوزفین در سرش می‌چرخند. این همان چیزی بود که کارین می‌دانست اما نمی‌خواست بگوید و به همین دلیل بود که هوگو مدت زیادی به مدرسه برنگشته بود.

اما چرا هوگو نمی‌تواند به مدرسه برود، حتی اگر پدرش…؟ بالاخره تقصیر او که نیست! نیست؟

پدر هوگو چه جرمی می‌توانست مرتکب شده باشد؟

کارین قطعاً می‌داند، چون پدرش افسر پلیس است. او همان کسی است که پدر هوگو را به زندان انداخته. اوه! این وحشتناک است! فقط فکر کردن به آن باعث می‌شود ژوزفین به خود بلرزد.

به همین دلیل بود که کارین سکوت کرده بود؛ او از صحبت کردن منع شده بود. ژوزفین حالا این را می‌فهمد. او نمی‌توانست چیزی بگوید.

ژوزفین که از خجالت سرخ شده بود، به یاد آورد که چقدر مصرانه سعی کرده بود کارین را متقاعد کند که پدرِ خودش هم می‌تواند مردم را به زندان بفرستد. او نمی‌خواست از قافله عقب بماند. مگر کارین نگفته بود که یک کشیش و یک بازرس پلیس تقریباً یکی هستند؟

ایده‌ها در ذهن ژوزفین به هم می‌خورند و می‌رقصند.

شاید در نهایت حقیقت نداشته باشد! اگر فقط یک دروغ دیگر باشد چه؟ اما به چه منظوری؟ نه، می-لیز نمی‌توانست چنین چیز وحشتناکی را از خودش درآورده باشد. مگر او از ژوزفین نخواسته بود که با او دوست شود؟ و او اصرار دارد که حقیقت دارد، چون مادرش از طریق همسر بازرس پلیس-همان کسی که در اداره پست به تلفن‌ها جواب می‌دهد، یعنی مادر کارین-این را فهمیده است.

پدر هوگو به چه چیزی متهم شده؟ او چه کار اشتباهی انجام داده است؟ فردا سعی خواهد کرد از می-لیز بازجویی کند تا اطلاعات بیشتری به دست آورد.

روز بعد، می-لیز بریت را می‌بیند. آن‌ها دوباره با هم هستند. اولا، مثل همیشه تنها، از گروهی به گروه دیگر می‌رود. او مثل روزهای دیگر سرد و بی‌تفاوت است.

بریت و می-لیز حتی نگاهی هم به ژوزفین نمی‌اندازند. او برای آن‌ها نامرئی است؛ انگار دیروز هیچ اتفاقی نیفتاده… انگار می-لیز هرگز دستش را دور کمر او حلقه نکرده تا رازی را با او در میان بگذارد…

اوه! فراتر از درک است! ژوزفین هرگز تا این حد احساس گمگشتگی و طرد شدن از سوی همه را نکرده بود. در کلاس، تمام ساعت به صورت زیبای می-لیز خیره می‌شود، اما می-لیز بدون اینکه حتی لبخندی بزند، سرش را برمی‌گرداند. چه تفاوتی با دیروز!

کمی بعد در حیاط، ژوزفین شاهد منظره‌ای است که هرگز فراموش نخواهد کرد: می-لیز، در حالی که بریت پشت سرش است، مثل پروانه‌ای دلربا از یکی به دیگری می‌رسد. دستش را روی دهانش می‌گذارد و چند کلمه‌ای را در گوش‌های مشتاق زمزمه می‌کند، در حالی که بریت مراقب اطراف است.

این ماجرا در تمام طول زنگ تفریح ادامه دارد. ژوزفین از دور چند کلمه را اینجا و آنجا می‌شنود: «…این یک راز است…، مهم‌تر از همه به کسی نگو…، می‌شنوی…»

و می-لیز به سراغ نفر بعدی می‌رود! رازی که فقط می‌توانی به بهترین دوستت بگویی!

گونل از حیاط عبور می‌کند؛ مغرور و گستاخ، آدامسش را می‌جود. خوشبختانه عجله دارد، اما همچنان موفق می‌شود هنگام عبور به ژوزفین توهین کند: «هی! آنا! احمق کوچولو!»

ژوزفین مثل روحی سرگردان راه می‌رود؛ زنگ تفریح هیچ‌وقت تمام نمی‌شود!

ناگهان به کارین برمی‌خورد:

- سلام.

ژوزفین با خجالت جواب می‌دهد: «سلام.»

او برمی‌گردد و دنبال دوستان جدید کارین می‌گردد. کسی آنجا نیست.

کارین می‌گوید: «ژوزفین، خیلی دوست دارم دوباره با تو دوست باشم.»

ژوزفین فریاد می‌زند: «من هم همین‌طور!»

کارین زمزمه می‌کند: «کار احمقانه‌ای بود. پشیمانم…»

- من هم همین‌طور.

- نه به اندازه من. می‌دانی، بابا به من گفت دهانم را ببندم، اما وقتی دیدم حرفم را باور نمی‌کنی عصبانی شدم و…

ژوزفین می‌پرسد: «همیشه به قول‌هایت عمل می‌کنی؟»

- بله، البته. تو نه؟

- اوه!.. بله.

آن‌ها در سکوت راه می‌روند. سپس کارین جرئت می‌کند و می‌گوید: «ژوزفین، فهمیدی؟ هوگو… پدرش…»

- بله، مثل بقیه. همه داستان را می‌دانند.

کارین اعتراض می‌کند: «کار من نبود! کس دیگری دارد این داستان را تعریف می‌کند.»

ژوزفین به نشانه موافقت سر تکان می‌دهد: «خوشحالم که کار تو نبود و اینکه از قبل چیزی به من نگفتی.»

بار دیگر آن‌ها در سکوت قدم می‌زنند.

کارین ناگهان می‌پرسد: «تو واقعاً دوست می-لیز هستی؟»

ژوزفین جواب نمی‌دهد.

کارین اصرار می‌کند: «واقعاً؟»

ژوزفین با لحنی کوتاه پاسخ می‌دهد: «نه.»

- پس تو مال منی؟ دوست من؟

- بله.

نویسنده:
Submitted by admin2 on