یکی بود، یکی نبود. دهقانی بود که یک اسبِ اَبلَق (خالخالی) داشت. یک روز دهقان اسب را به گاری بست و برای جمع کردن هیزم راهی جنگل شد. هنوز درستوحسابی وارد جنگل نشده بود که خرسِ بزرگی جلوی راهش را گرفت. خرس سلامی کرد و پرسید: «بگو ببینم دهقان! کی اسبت رو اینقدر قشنگ و خالخالی کرده؟ عجب پوستِ خوشنقشونگاری داره!»
دهقان گفت: «ای خرسجان! خودم اینطوری رنگش کردم.»
— «واقعاً بلدی جانورها رو خالخالی کنی؟»
— «من؟ من استادِ تمامِ این کارم! اگه بخوام، طوری خالخالیت میکنم که از اسب منم خوشگلتر بشی!»
خرس از خوشحالی بال درآورد و گفت: «توروخدا دستم به دامانت! اگه این کار رو برام بکنی، یک کندوی پر از عسل برات میارم.»
دهقان گفت: «خیلی خب، قبوله. اما ای خرسِ نادون، اول باید با طناب محکم ببندمت؛ وگرنه تا کار رو شروع کنم، از سوزش زیاد طاقت نمیاری و در میری!»
خرس قبول کرد. دهقان با خودش گفت: «صبر کن تا حسابی قنداقت کنم!» افسار و طنابها را برداشت و آنقدر خرس را محکم پیچید و بست که ناله و فریاد خرس به آسمان رسید.
دهقان گفت: «صبر کن خرسجان! تکون نخور که وقتِ خالخالی کردنه!»
خرس التماس کرد: «دهقان، توروخدا بازم کن! من دیگه نمیخوام خالخالی بشم! غلط کردم، ولم کن!»
— «نه دیگه! خودت خواستی، حالا باید پاش وایسی!»
دهقان مقداری چوب خرد کرد، کپه بزرگی ساخت و آتشی داغودرفشان برپا کرد. بعد تبرش را درست وسط آتش گذاشت. وقتی تبر سرخِ سرخ شد، آن را درآورد و شروع کرد به خالخالی کردنِ خرس!
پوست خرس جلیزویلیز میکرد و زوزه و نالهاش کل جنگل را برداشت. خرس با تمام توانش زور زد، تمام طنابها و افسارها را پاره کرد و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، چنان پا به فرار گذاشت که در و دیوار جنگل به لرزه درآمد!
خرس آنقدر در جنگل دوید و چرخید که از رمق افتاد. میخواست دراز بکشد اما جرئتش را نداشت؛ چون تمام شکم و پهلوهایش سوخته و کباب شده بود! مدام ناله میکرد و میگفت: «صبر کن! فقط پات بیفته زیر پنجههام، حسابِ این کارِت رو میرسم!»
روز بعد، زنِ دهقان برای درو کردنِ گندمزار به مزرعه رفت و با خودش یک تکه نان و یک کوزه شیر برد. او به ردیفِ خودش رفت، کوزه شیر را گوشهای گذاشت و مشغول کار شد.
دهقان با خودش گفت: «برم یک سری به زنم بزنم.» اسبش را بست و به سمت زمینش رفت. در راه دید روباهی دارد توی گندمزار پلک میزند. روباهِ حیلهباز خزیده بود سمت کوزه شیر و سرش را تا ته فروده بود توی کوزه، اما حالا هر کاری میکرد سرش بیرون نمیآمد!
روباه در میان خوشهها راه میرفت، سرش را تکان میداد و به کوزه التماس میکرد: «کوزهجان! من فقط شوخی کردم، بسه دیگه!... این بازیهای مسخره رو تمام کن. ولم کن!... کوزه قشنگم! عزیزم! دیگه دلقکبازی بسّه، بازی کردی تموم شد!» اما سرش همچنان گیر کرده بود.
همینطور که روباه داشت کوزه را نصیحت میکرد، دهقان چوبدستیاش را برداشت، آرام نزدیک شد و چنان ضربهای به پاهای روباه زد که روباه جیغی کشید، به طرفی پرت شد و سرش خورد به سنگ! کوزه به هزار تکه تقسیم شد و سر روباه آزاد شد. روباه دید دهقان با چوبدستی دنبالش افتاده؛ با اینکه پایش شکسته بود و سهپایی میدوید، چنان سرعتی گرفت که سگِ تازی هم به گردش نمیرسید و توی جنگل غیبش زد!
دهقان برگشت و مشغول بار زدنِ دستههای گندم روی گاری شد. ناگهان خرمگسی آمد، روی گردنش نشست و نیشِ سختی به او زد. دهقان دست برد و خرمگس را روی گردنش قاپید. گفت: «خب! با تو چیکار کنم؟ صبر کن تا بهت بگم یک من ماست چقدر کره میده!»
دهقان یک تکه کاه برداشت و کرد پشت خرمگس! «حالا هر جور بلدی پرواز کن!» خرمگسِ بدبخت در حالی که کاه را دنبال خودش میکشید، پر کشید و رفت. با خودش گفت: «عجب گیرِ آدمی افتادم! تا حالا چنین بارِ سنگینی به کول نکشیده بودم!»
خرمگس رفت و رفت تا به جنگل رسید و از فرط خستگی بیحال شد. میخواست روی درختی بنشیند و استراحت کند، اما کاه سنگینی میکرد و او را به پایین میکشید. با هزار مکافات بالاخره روی شاخهای نشست و چنان نفسنفس میزد که درخت به لرزه درآمد!
درست زیر همان درخت، همان خرسِ خالخالی دراز کشیده بود. خرس ترسید که چرا درخت دارد میلرزد؛ بالا را نگاه کرد و دید خرمگسی روی شاخه نشسته. فریاد زد: «آهای برادر! بیا پایین توروخدا! داری درخت رو روی سرم خراب میکنی!»
خرمگس حرفش را گوش کرد و پایین آمد. خرس نگاهی به او کرد و پرسید: «برادر! کی این کاه رو کرده پشت تو؟»
خرمگس هم نگاهی به خرس انداخت و گفت: «تو رو کی اینطوری ریختت رو به هم زده؟ یکجات مو داره، یکجات استخونت زده بیرون!»
خرس گفت: «کارِ اون دهقانِ نامرده!»
خرمگس گفت: «منم از دست همون دهقان به این روز افتادم!»
در همین حین، دیدند روباه لنگلنگان و سهپایی دارد میآید. خرس پرسید: «پای تو رو کی شکسته؟»
روباه گفت: «اخ درست ندیدم، اما حتماً کارِ همون دهقان بود! با چوبدستی افتاده بود دنبالم.»
خرس گفت: «برادران! بیاین سه تایی بریم کلکِ این دهقان رو بکنیم!»
هر سه راه افتادند به سمت مزرعهای که دهقان داشت دستههای گندم را جمع میکرد. دهقان تا چشمش به این سه تا افتاد، زهرهتَرَک شد و ندانست چه خاکِ مبارکی به سر بریزد، اما هنوز برای فرار فرصت داشت.
