در یکی از تعاریف افسانهها چنین آمده است: «افسانهها داستانهایی هستند که به علت دارا بودن عوامل تخیلی بسیار ماجراهایشان امکان وقوع بسیار بعید یا غیر ممکن دارند این نوع، ادبی از قدیمیترین انواع ادبیات است بخصوص افسانههای عامیانه. افسانهها را بطور کلی میتوان به دو دسته عامیانه و جدید تقسیم کرد.» (حجازی، 1382: 114) افسانههای عامیانه قرنها پیش از اختراع صنعت چاپ و حتی قبل از وجود خط و فن کتابت، مردم اقوام مختلف در هنگام فراغت از کار دور هم جمع میشدند و قصه و افسانه میگفتند و میشنیدند. قصهها و افسانهها در طول زمان سفر کردهاند، سینه به سینه نقل شدهاند تا به زمان حال رسیدهاند. افسانهها همراه با نقل نقالان، تجارت تجار و دوره گردان و کاروانیان از دیاری به دیار دیگر سفر میکردند. هر قصه بسته به حال و هوای راوی و نقالش، چیزی به آن یا افزوده میشد یا چیزی از آن کاسته میشد. حتی گاهی نامها و لباسها و زبان آنها متناسب با کسی که آن را نقل میکرد دستخوش تغییراتی میشد. قصهها و افسانهها در طول سفر خود تغییر شکل مییافتند. «تفاوت روایت افسانهها در سرزمینهای مختلف میتواند مبین تفاوت، عقاید آداب و رسوم احساسات و دید مردم نسبت به مسائل زندگی باشد». (حجازی، 1382: 116) در کنار این تغییرات اغلب بن مایههای مشترکی در روایتهای مختلف هر قصه و افسانه وجود دارد. همچنین این افسانههای عامیانه خصوصیاتی دارند که برخی از آنها عبارتند از: 1. شیوه بیان افسانهها به گفتار مردم نزدیک است زیرا زمانی به وجود آمدهاند که نوشتن وجود نداشته است یا مردم خیلی کمی باسواد بودند. 2. افسانههای عامیانه معمولاً از طرح خاصی پیروی میکنند. شروع و پایان خاصی دارند. 3. شخصیتهای اصلی داستان اغلب در همان چند جمله اول معرفی میشوند و پس از آن این شخصیتها با گره اصلی مواجه شده سپس طی ماجرایی سریع و پرحادثه این گره گشوده میشود. 4. ماجرا یا ماجراها در افسانههای عامیانه نقش بسیار مهمی بر عهده دارند. وقایع یکی پس از دیگری قرار میگیرند.5. تکرار یکی دیگر از خصوصیات برجسته داستانهای عامیانه است. 6. در بیشتر افسانههای جهان خصائل عالی انسانی مورد ستایش قرار میگیرد و در همه این افسانهها صفات نیکو گرچه ممکن است گاهی سبب بروز مشکلات و سختیهایی بشوند اما همواره در پایان پیروزند. 7. افسانهها نویسنده خاصی ندارند زیرا سالها بلکه قرنها پس از بوجود آمدن جمع آوری و نگاشته شدهاند.
در کتابک بخوانید: افسانهی کیکک به روایت تاجیکی: نگاهی به روایتهای ایرانی کک به تنور
هدف افسانهها برای کودکان و نوجوانان گسترده است. شاید بتوان آن را در این جمله خلاصه کرد: «هدف این افسانهها، پرورش نیروی تخیل و تصور و قدرت ذهنی کودکان و نوجوانان و کمک به آشنایی با میراث گذشته و تکوین هویت فرهنگی آنان است.» (حجازی، 1382: 114)
در مورد طبقه بندی افسانههای عامیانه نیزدیدگاه های متفاوتی وجود دارد. حجازی در کتاب ادبیات کودکان و نوجوانان افسانههای عامیانه را در 7 دسته، تقسیم کرده است.
1- فسانههای توام با تکرار ۲ - افسانههای حیوانات سخنگو ۳ - افسانههای فکاهی ۴ - افسانههای حماسی - قهرمانی ۵ - افسانههای فلسفی و دینی ۶ - افسانههای عاشقانه ۷ - افسانههای جادویی.
افسانهٔ کدو قلقله زن میتواند در دستههای توام با تکرار، حیوانات سخنگو و جادویی قرار گیرد. افسانههای توام با تکرار از نظر مفهوم و از نظر زبان سادهترین و کوتاهترین نوع افسانههای عامیانه هستند. گاهی حوادث و یا گاهی جملاتی در افسانه تکرار میشوند که باعث بالا رفتن تعامل مخاطب و قصهگو یا قصهخوان میشود. در گروه افسانههای حیوانات سخنگو، حیوانات فقط ظاهر حیوانی دارند ولی مثل انسانها فکر میکنند، احساس دارند و حرف میزنند. و در گروه افسانههای جادویی در این افسانهها همیشه یک عامل غیر واقعی و جادویی وجود دارد این عامل میتواند حیوانی مافوق الطبیعه باشد مثل اژدها یا سیمرغ یا شیئی جادویی باشد مثل شب کلاه، قالیچه، انگشتر، یا کدویی که یک پیرزن میتواند در آن جای گیرد. یا ممکن است جادوگر، غول یا پری مهربان و یا کوتولههایی باشند که قهرمان یا با این عوامل درگیری دارد یا به کمک این عوامل سحرآمیز بر شریر افسانه، پیروز میشود. افسانهها را هم کودکان و هم بزرگسالان دوست دارند. برای همین بسیاری از این افسانههای کهن متناسب با شرایط روز و نیاز مخاطبان بازنویسی یا بازآفرینی میشوند. «افسانهها به عنوان بخشی از ادبیات عامیانه و کهن به دلیل کوتاهی و ریتم تند و پایان خوش توانستهاند مخاطب کودک را به خود جلب کنند و این امر باعث شده نویسندگان به بازنویسی و بازآفرینی آنها علاقه مند شوند.» (خلیفی، 1396: 44) برای نمونه از داستان کدو قاقله زن چندین روایت و چندین بازنویسی و بازآفرینی انجام شده است.
در کتابک بخوانید: دو روایت تاجیکی از «خاله سوسکه»
کدوقلقلهزن، در طبقهبندی جهانی افسانهها با شمارهٔ 122F (فرار در کدو) در گروه قصههای مربوط به حیوانات قرار دارد. (ر.ک: مارزلف، 1371: 63). این افسانه دربارهٔ پیرزنی است که به قصد دیدن دختر و دامادش به سفر میرود. او در راه با چند حیوان وحشی برخورد میکند که قصد خوردن او را دارند. اما با تدبیری که به کار میبرد آنها را منصرف میکند که در راه برگشت از خانهٔ دخترش او را بخورند. در بازگشت پیرزن در یک کدو مخفی میشود و از دست آنها نجات پیدا میکند. این افسانه در دستهٔ افسانههای توام با تکرار قرار دارد. تکرار در افسانهٔ کدو قلقله زن زیبایی این افسانه را بیشتر کرده است. این تکرار همراهی کودکان را در موقع شنیدن این افسانه به دنبال دارد. برای نمونه موقعی که پیرزن به گرگ، پلنگ و شیر میرسد میگوید ابتدا از او میپرسند:
«پیرزن کجا میروی؟» گفت: «میروم خانهٔ دخترم چلو بخورم، پلو بخورم، مرغ فسنجون بخورم، خورش متنجون بخورم، چاق بشم، چله بشم.»
در پاسخ:
پیرزن گفت: «ای گرگ! من پیرزنم، پوستم و استخوانم. اگر مرا بخوری سیر نمیشوی، بگذار من برم خانهٔ دخترم، چند روزی آنجا بمانم، چاق بشوم، شکمم گوشت نو بالا بیاورد، آن وقت مرا بخور.»
تصویری از نسخه بازآفرینی کدوقلقلهزن به قلم محمدهادی محمدی با تصویرگری علی خدایی
به دختره گفت: «برو، یک کدوی بزرگ حلوایی یا تنبل برای من بیار.» دختره رفت، یک کدوی بزرگ براش آورد. گفت: «توی کدو را خالی کن. من وقتی که خواستم بروم، میروم توی کدو درش را میگیرم، تو قِلَم بده و ولم بده.»
در راه برگشت وقتی پیرزن درون کدو است نیز این تکرارهای کلامی وجود دارد. «کدو قلقله زن! ندیدی تو پیرزن؟» کدو گفت: «والله ندیدم، بالله ندیدم، به سنگ تق تق ندیدم، به جوز لق لق ندیدم، قِلَم بده، ولم بده، بگذار برم.»
پایان این افسانه در روایتهای مختلف، تفاوت دارد اما آنچه در این نوشتار به عنوان منبع روایت در نظر گرفته شده است روایت صبحی مهتدی است که در کتاب قصههای صبحی، جلد اول، نوشته شده است. صبحی این روایت کدو قلقله زن را درستترین روایت این افسانه میداند. پایان افسانه را چنین آورده است:
گرگه صدای پیرزن را شناخت و گفت: «به من دروغ می گویی؟ تو همان پیرزن هستی که حالا رفتی تو کدو. الان بیرونت میارم و میخورمت.» گرگه از پایین کدو را سوراخ کرد رفت تو، از طرف دیگر هم پیرزن درش را ورداشت و آمد بیرون، وقتی گرگه از این ور کدو تو رفت، پیرزن از آن سر بیرون آمد و در رفت، رفت توی خانهاش.
تصویری از نسخه بازآفرینی کدوقلقلهزن به قلم محمدهادی محمدی با تصویرگری علی خدایی
در کتابک بخوانید: کدو قلقله زن به روایت صبحی
به گمان من متن درست افسانه این است. ولی بعضیها می گویند:
گرگ وقتی کدو را قل داد کدو به سنگی خورد و از میان دوتا شد و پیرزن آمد بیرون. گرگ گفت: «ای بدجنس! مرا گول زدی. توی کدو رفتی الان میخورمت.» پیرزن گفت: «به پیر و پیغمبر قسم، به آقای قنبر قسم، به صاحب منبر قسم، که آمدم مرا بخوری. اما دلم میخواهد که بگذاری من برم حمام تر و تمیز بشوم، آن وقت مرا بخوری.» گرگه راضی شد، پیرزن رفت توی حمام یک مشت خاکستر داغ از تون ورداشت و آورد تا رسید به گرگه، پاشید توی چشمش. جیغ و داد گرگه بلند شد. مردم آمدند بیرون، گرگ را زدند و کشتند پیرزن هم رفت به خانهاش.
خرید نسخهی بازآفرینی شدهی کدوقلقلهزن
در یک نسخه دیگر مینویسد:
وقتی که پیرزن خواست برود توی کدو، یک مشت نمک از دختر گرفت و وقتی کدو شکست و پیرزن با گرگ روبه رو شد، نمک را توی چشم گرگ ریخت و فرار کرد. بعضیها به جای شیر و پلنگ، خرس و سگ و شغال نوشتهاند. (مهتدی،1378:98 ـ 102)
در بیشتر روایتهای ایرانی نام افسانه، کدو قلقله زن یا کدوی قلقله زن است. اما در برخی روایتهای به دست آمده نامهای دیگری نیز دارد. همچون: خاله پیرزن و کدو (روایت طالب آباد شهر ری)، دالو و کدی (روایت لری)، خاله پیرزن، پیرزن قلقله زن و کدوی غلتان (ر.ک: درویشیان و خندان، ج 11).
مارزلف طبقه بندی کدو قلقله زن را چنین آورده است: «124 F فرار در کدو.
از همین نویسنده در کتابک بخوانید: شعر کودک و نوجوان در کشور تاجیکستان نگاهی به دوکتاب جوره هاشمی «چرا شمالک وزید؟» و «موسیقی خاموشی»
I. پیرزنی به دیدن دختر شوهر دار خود میرود در بین راه حیوانات وحشی قصد خوردن او را میکنند. وی با دادن این قول که هنگام بازگشت میگذارد او را بخورند خود را نجات میدهد (الف) گرگ، (ب) شیر (ج) پلنگ (د) سایر جانوران وحشی ست. II. در بازگشت دخترش کدوی بزرگی در اختیار او میگذارد که پیرزن درون آن میرود و با آن قل میخورد. (الف) وی در این خفاگاه میتواند بدون دیدن ضرر و زیانی از چنگ دو جانور درنده نخستین بگریزد (ب) سومین جانور به نیرنگ او پی میبرد اما او میتواند از چنگ این جانور هم رهایی یابد؛ یا (ج) این جانور سوم او را میخورد.» (مارزلف، 1371: 63)
نسخههای نواحی مختلف کموبیش روایتگر همین داستان است و فقط در برخی جزئیات، با یکدیگر تفاوت دارند؛ برای مثال در همهٔ روایتها، پیرزن میخواهد به دخترش سر بزند. ولی در روایت مردم جندق، فرزند پیرزن پسری است که بهسبب مشغلهٔ کاری نمیتواند به مادرش سر بزند. در روایتهای گوناگون، نوع و شمار جانورانی که سر راه پیرزن قرار میگیرند متفاوت است. جانورانی که از آنان در این افسانه نام برده میشوند اغلب درندهاند؛ مانند گرگ، روباه، خرس، پلنگ، شغال، کفتار و شیر تقریباً در همهٔ روایتها. گرگ وجود دارد؛ ولی، برخی راویان از سگ و گربه هم نام بردهاند. پیرزن هربار هنگام رویارویی با این جانوران و تهدید به خوردهشدن، بهانه میآورد که پیر و نحیف است و شایستهٔ خوردن نیست. سپس، از آنها اجازه میخواهد که به خانهٔ فرزندش برود، غذا بخورد، چاق شود و نزد آنان بازگردد تا حیوانات غذایی مناسب برای خوردن داشته باشند. در روایت شاهرودی، هربار که جانوران با پیرزن روبهرو میشوند، به جای اینکه بخواهند او را بخورند، از او میخواهند هنگام بازگشت چیزی برایشان بیاورد؛ مثلاً گرگ از او یک بره، ببر یک بز و روباه یک مرغ طلب میکند. در روایت سروستانی، حیوانات از پیرزن میپرسند که چه چیز برایشان آورده است و پیرزن هربار در واکنش به این پرسش میگوید که هیچ با خود ندارد و درعوض، قول میدهد هنگام بازگشت چیزی برای آنها سوغات بیاورد.
پیرزن در کدو، قلزنان به سوی خانهٔ خود روان است و در راه، بهترتیب، به همان حیواناتی برمیخورد که هنگام آمدن دیده بود. جانوران از کدو سراغ پیرزن را میگیرند و او ابراز بیاطلاعی میکند و از دستشان میگریزد؛ ولی، این حیله برای فریب همهٔ حیوانات کافی نیست و آخرین حیوان متوجه حضور پیرزن در کدو میشود و با شکستن کدو، پیرزن را بیرون میآورد. این اتفاقی است که در همهٔ نسخهها رخ میدهد. در برخی روایتها، اینجا پایان کار پیرزن است. حیوانات پیرزن را میخورند و افسانه پایان مییابد. در روایتهای دیگر، پیرزن با شجاعت و زیرکی، جان خود را نجات میدهد.
در روایت طالبآباد، شغال چنان کدو را به زمین میزند که صدایش همهجا میپیچد و کشاورزانی که در اطراف بودند، به فریاد پیرزن میرسند و با کشتن شغال، پیرزن را نجات میدهند. (ر. ک: غفوری عاطفه)
قدیمیترین متن مکتوب دیگر از این افسانه، مربوط به سال 1362 است که کیانوش لطیفی در انتشارات دهداری آن را منتشر کرد.
یکی از متنهای نمایشی کدو قلقله زن نیز در سال 1377 توسط جواد ذوالفقاری و شادی پورمهدی نوشته شده است.
تصویری از نسخه بازآفرینی کدوقلقلهزن به قلم محمدهادی محمدی با تصویرگری علی خدایی
عاملی افسانهٔ کدو قلقله زن را به صورت منظوم بازنویسی کرد و با مشارکت و اجرای جمعی از همکاران رادیوییاش در قالب یک نوار کاست (به همراه کتاب) در اوایل دهه شصت منتشر کرده بود. ایشان همچنین در سال ۱۳۷۵ در نشر بچهها سلام، کدو قلقلهزن را به صورت منظوم و منثور انتشار داد.
لازم به یادآوری است که در کتاب نقد و تحلیل افسانههای ایرانی (جلد دوم) نزدیک به سی روایت از این افسانه (متون کهن، متون بازنویسی و بازآفرینی و نمایشنامه) جمعآوری و تحلیل شده است. سی روایت از نویسندگانی همچون: منیرو روانی پور، ناصر یوسفی، علی اصغر سیدآبادی، حمید عاملی و فضلاله مهتدی، مریم جباری، عبدالله یزدانی، زهرا عمونی، فاطمه ستاری، اعظم خضریان، حسن مدرس، حسین بابا نژاد، اعظم شعبان زعیم، مجید پارسا، مهرانگیز مهری، ناهید رشید، زهرا مهاجری، جواد ذوالفقاری و شادی پورمهری.
در کتابک بخوانید: دو روایت تاجیکی از بز زنگولهپا (بزک جینگلهپا)
«در بین روایتهای سی گانهٔ کدوها روایت منیرو روانی پور تنها بازنویسی خلاق داستانی با ساختمانی محکم روندی منطقی و باورپذیر است. نقاط ضعف داستان قبلی را شناخته و تلاش کرده مسیر قابل قبولتری برای آن بسازد؛ او از جایی که ایستاده ـ جهان مدرن داستان نویسی ـ به داستان نگاه کرده است. الگوی اصلی قصهٔ کهن را نگه داشته و ویژگیهای خاصی از نگاه و شگردهای داستانی خود به آن اضافه کرده است. ... او در جواب کجا میرویها میگوید: «میروم برای بچهها قصه بگویم». قصه گویی جای دید و بازدید خانوادگی را گرفته است و اهمیت حرکت زن از خانه و جنگل به آن سوی جنگل را بیشتر میکند. نویسنده پس از تغییر فلسفهٔ حرکتی داستان به سراغ دیگر اجزای قصه آمده است؛ او بحث و جدل تکراری و ساده لوحانهٔ پیرزن و حیوانات را شناسایی کرده و از توجیه با شیره مالی سر حیوانات دست برداشته و کوشیده دلایل منطقیتر باورپذیرتر و معقولانهتری را طراحی کند؛ وقتی با حیوانات روبه رو میشود دلیلش انتظار بچههاست؛ بچههایی که منتظر قصه ماندهاند. او میگوید آنها مشتاق پایان قصه هستند. آقا گرگه به این راحتیها خام نمیشود. روانی پور از اول داستانش کبوتری را به قصه اضافه کرده است؛ عنصری که با فضای داستان هماهنگ است و نقش خبررسانیاش مهم است ...» (نعیمی، 1396: 170 ـ 171). نوشتهٔ روانی پور در مقایسه با افسانهٔ اصلی عناصر متفاوتی دارد. شغل پیرزن قصه گویی است. به جای دختر، کبوتر دارد. دلیل سفرش، قصه گفتن برای بچههای آن طرف جنگل است؛ و میگوید اگر اجازه ندهند که برود؛ کبوتر برای بچهها خبر میبرد و چون آنها میخواهند پایان قصه را بشوند اگر به موقع نرود، بچهها میآیند و او (شریر) را میکشند و از توی شکمش پیرزن را بیرون میآورند.
روایت منیرو روانی پور
کدو قلقله زن
روزگاری روزگاری پیرزنی بود که با یک کبوتر تک و تنها در خانهاش کنار جنگل زندگی میکرد و جمعهها به دهکدهای آن سوی جنگل میرفت و برای بچهها قصه میگفت. روزهای پیرزن به انتظار جمعه میگذشت و گاهی که خیلی دلتنگ میشد. کبوتر سفیدش را به دهکده میفرستاد تا از بچهها خبری بگیرد. بچهها هم برای پیرزن نامه مینوشتند و به پای کبوتر میبستند.
پیرزن روزهای جمعه صبح زود بلند میشد و برای بچهها کلوچه میپخت و نزدیک ظهر راه میافتاد. در یکی از همین جمعهها کبوتر که بیرون رفته بود تا زیر آسمان آبی گشتی بزند؛ ناگهان گرگی را دید و لحظهای بعد پلنگی و در فاصلهای دورتر شیری. فوراً به خانه پیرزن برگشت. روی شانهٔ او نشست و گفت: امروز از خانه بیرون نرو، توی راه پر از شیر و پلنگ و گرگه، میترسم تو را بخورند. اما پیرزن دلش برای بچهها تنگ شده بود و میدانست که همه منتظرند تا مثل هر جمعه قصهای بشنوند. به همین خاطر، بی اعتنا به حرفهای کبوتر بلند شد. کلوچه را که پخته بود توی زنبیلی چید و گفت من میروم، تو هم بالای سر من بپر. کبوتر که میترسید گفت: اگر تو را خوردند چه کار کنم؟ پیرزن دستی به بالهای کبوتر کشید و خندهای کرد و گفت: هر چه گفتم گوش کن تو فقط بالای سر من بپر و هر وقت دستم را به سرم کشیدم پایین تربیا. کبوتر قبول کرد. پیرزن راه افتاد اما هنوز راه زیادی نرفته بود که گرگ را دید. گرگی که دندانهایش را نشان میداد و چنگ به زمین میکشید. پیرزن خیلی ترسید. دست پاچه شد و سلام کرد. گرگ گفت: اگر سلام نکرده بودی لقمه چپم بودی حالا بگو کجا میروی؟ میروم برای بچهها قصه بگویم. گرگ پرسید چه قصهای؟ پیرزن جواب داد: قصه یک پیرزن که بچهها دوستش دارند و هر روز جمعه به قصهاش گوش میدهند. گرگ گفت: اما من گرسنهام باید تو را بخورم.
پیرزن که میترسید و صدایش میلرزید گفت: اگر حوصله کنی میروم، قصهام را می گویم و بر میگردم. بعد میتوانی مرا بخوری. گرگ گفت: چرا حالا نخورم؟ پیرزن دستی به سر خود کشید. کبوتر پایینتر آمد و بال بالی زد، گرگ او را دید. پیرزن به کبوتر اشاره کرد و گفت: آقا گرگه بچهها منتظرند، اگر مرا بخوری این کبوتر میرود و به بچهها میگوید و آنها هر جا که باشی پیدایت میکنند. شکمت را پاره میکنند و مرا در میآورند تا پایان قصه را بشنوند. آخر امروز باید قصهام را تمام کنم میبینی که بهتر است بروم قصه را بگویم و برگردم تا با خیال راحت بتوانی مرا بخوری.
گرگ گرسنه گفت: پس اقلاً آخر قصهات را برای من هم بگو. پیرزن گفت: پیرزن قصه گو وقتی به دهکده میرود سر راهش گرگی را میبیند که بسیار گرسنه است. گرگ میخواهد او را بخورد اما وقتی میشنود که پیرزن برای چه به دهکده میرود رهایش میکند. پیرزن میرود قصهاش را میگوید و بر میگردد، آن وقت گرگ او را میخورد. گرگ که با لذت گوش میداد؛ دو سه بار زبانش را بیرون آورد، به پیرزن نگاه کرد و اجازه داد که برود.
پیرزن رفت و رفت تا به پلنگ رسید. پلنگ که از شدت گرسنگی پیرزن را چاق و چله میدید فریاد کشید: چه پیرزن خوش مزهای! نمیدانم چه طور تو را بخورم. پیرزن قصهٔ خودش را برای پلنگ تعریف کرد اما پلنگ که فکر خوردن پیرزن دهانش را آب انداخته بود گفت: اما من گرسنهام باید تو را بخورم پیرزن دستی به سرش کشید، کبوتر بال زنان پایین آمد پلنگ او را دید. پیرزن گفت: میبینی اگر مرا بخوری این کبوتر میرود و به بچهها میگوید و هیچ بچهای دوست ندارد یک قصه نیمه تمام بماند. اگر مرا بخوری ممکن است تو را پیدا کنند و مرا از توی شکمت در بیاورند تا بقیهٔ قصه را بشنوند، اما اگر بگذاری بروم قصهام را تعریف کنم آن وقت میتوانی با خیال راحت مرا بخوری. پلنگ سری تکان داد و از سر راه پیرزن کنار رفت. پیرزن راه افتاد رفت و رفت تا نزدیک دهکده به شیر رسید که چنگ و دندان نشان میداد و از گرسنگی نعره میکشید. پیرزن با نشان دادن کبوتر به شیر هم قول داد که هنگام بازگشت بگذارد تا او را بخورد. شیر هم از سر راه پیرزن کنار رفت و او راه افتاد. در دهکده بچهها منتظر بودند. پیرزن کلوچهها را بین آنها قسمت کرد و قصهٔ پیرزنی را که در راه گرگ و پلنگ و شیر رو به رو میشود برای آنها گفت و بعد پرسید: حالا آن پیرزن چه طور باید به خانهٔ خود برگردد؟ هر یک از بچهها چیزی گفت که هیچ کدام نمیتوانست پیرزن را سالم به خانه برساند. آن وقت پیرزن بچهها را به مزرعهای نزدیک برد. یک کدو تنبل چید، تویش را خالی کرد. داخل آن رفت. درش را بست و از بچهها خواست که کدو را قل بدهند. بچهها کدو را قل دادند و به راه افتاد. کبوتر هم بالای سر کدو میپرید اما هنوز کدو قلقله زن از دهکده بیرون نرفته بود که یکی از بچهها گفت: اگر شیر و پلنگ و گرگ کبوتر را ببینند حتماً او را میشناسند و پیرزن را از توی کدو در میآورند و میخورند. آن وقت بچهها برای این که هیچ جانوری پیرزن قصه گو را نشناسد به مزرعه رفتند. هر کدام یک کدو تنبل چیدند، تویش را خالی کردند. هر کس در کدویی نشست و با تکانی که به خودش داد توی جاده راه افتاد. بچهها زمانی به پیرزن رسیدند که شیر از او میپرسید: کدو کدو قلقله زن! ندیدی یک پیرزن؟
پیرزن جواب داد: والله ندیدم، بالله ندیدم، به سنگ تق تق ندیدم. به جوز لق لق ندیدم. هلم بده، قلم بده، بگذار برم.
شیر کدو را قل داد. کدو قلقله زن راه افتاد اما شیر که بوی پیرزن را از توی کدو شنیده بود پشیمان شد و میخواست به دنبال کدو قلقله زن برود که ناگهان کدوهای زیادی را دید که به طرفش میآمدند. با تعجب نگاه کرد. چشمانش را با دست مالید و باز و بسته کرد و با خودش گفت که حتماً از گرسنگی خیالاتی شدهام که یک کدو را صد کدو میبینم. بهتر است اصلاً به روی خود نیاورم و همین جا منتظر پیرزن بمانم. بچهها از کنار شیر رد شدند و به دنبال پیرزن رفتند تا به پلنگ رسیدند. اما هنوز پلنگ چیزی نگفته بود که بچهها همگی با هم خواندند: والله ندیدم، بالله ندیدم، به سنگ تق تق ندیدم، به جوز لق لق ندیدم، هلم بده، قلم بده، بگذار برم بود که پلنگ از دیدن این همه کدو که میخواندند و میغلتیدند پا به فرار گذاشت.
تصویری از نسخه بازآفرینی کدوقلقلهزن به قلم محمدهادی محمدی با تصویرگری علی خدایی
پیرزن که حالا میدانست بچهها او را همراهی میکنند و دیگر نمیترسید، زودتر از آنها راه افتاد و رفت و رفت تا به گرگ رسید. گرگ پرسید: کدو، کدو قلقله زن ندیدی یک پیرزن؟ پیرزن گفت: نه ندیدم، اما آخر قصهاش را می دانم. گرگ بی حوصله گفت: من خودم آخر قصه را بهتر از تو می. دانم. حالا بگو ببینم تو پیرزن را دیدهای یا نه؟ در همین نگاه بچهها سر رسیدند. بچههایی که با هم میخواندن؛ والله ندیدم، بالله ندیدم، به سنگ تق تق ندیدم، به جوز لق لق ندیدم، هلم بده، قلم بده، بگذار برم. گرگ از دیدن آن همه کدو که میخواندند و میغلتیدند عقل از سرش پرید و دیوانه شد و پیرزن سالم به خانهاش رسید. متل ما خوشی خوشی، دستهٔ گلی روش بکشی.
روایت کدو قلقله زن در کشور تاجیکستان
در تاجیکستان روایتی از کدوقلقله زن وجود دارد که با نام «کدو، کدو، جان کدو» معروف است. تاکنون این روایت تاجیکی در ایران برگردان نشده است. جهت اطلاع مخاطبان عزیز ابتدا خلاصهای از روایت تاجیکی به فارسی آورده میشود و در ادامه برگردان متن تاجیکی کدو، کدو، جان کدو روایت میشود.
خلاصه: پسرکی دانا و دلیر، هر روز به شکار میرفت. روزی موقع شکار به یک شغال برخورد میکند. شغال به پسرک گفت: های بچه، من میخواهم تو را بخورم. پسر در جواب شغال گفت: میخواهی مرا بخوری؟ نمیبینی که من یک بچهٔ لاغرم. گوشت درست و حسابی هم ندارم که شکمت سیر بشود. صبر کن، من به کوه و دشت و جنگل میروم، کبک دَری و مرغ دشتی شکار میکنم و برای تو میآورم تا بخوری و کیف کنی. شغال راضی شد. پسرک به راهش ادامه داد که ناگهان یک گرگ بزرگ و خشمگین سر راهش پیدا شد.
گرگ درحالی که آب دهانش آویزان شده بود. دندانهایش را به هم فشرد و گفت: آماده شو تا لقمهٔ من بشوی. او به گرگ هم قول میدهد که به کوه و دشت و جنگل برود و برای او یک برهٔ چاق پیدا کند و بیاورد. گرگ قبول میکند و او به راهش ادامه میدهد که به یک پلنگ رسید او به پلنگ هم وعدهٔ برهای چاق میدهد و پلنگ را راضی میکند که صبر کند تا او برگردد. پسرک به کشتزاری میرسد که پر از کدوهای رسیده و بزرگ بود. فکری به ذهنش میرسد. او درون کدو را خالی میکند و خودش را در میان کدو پنهان میکند و قل قل زنان راهی خانهاش میشود. در راه خانه، به پلنگ و گرگ و شغال میرسد. هر کدام به او می گویند: کدو! کدو! پسر هم از درون کدو جواب میدهد: جان کدو!
میپرسند: بچه را ندیدی، کدو؟
و او میگوید: درد کدو، بلای کدو، بچه را کی دیدهاست.
پلنگ و گرگ و شغال بیخبر از اسرار کدو و زیرکی پسرک، در حالی که همچنان چشم به راه آمدن پسرک بودند، اجازه میدهند که کدو، قل زنان به راهش ادامه دهد. این شد که پسرک دانا و دلیر به خانهشان رسید. کدو را دو پاره کرد و از درونش بیرون پرید و با شادی زندگی کرد.
********************
در اینجا این افسانه را بر اساس کتاب افسانههای خلق تاجیک، که در سال 2005 م. در شهر خجند منتشر شده، روایت میکنیم. لازم به یادآوری این نکته است که افسانههای این کتاب بر اساس کتاب افسانههای خلقی تاجیک که رجب امانف و کلادیو اولغزاده، آنها را در سال 1957 م. جمعآوری و نشر کرده بودند و بارها با ویراست جدید چاپ شدند، تهیه شدهاند.
روایت تاجیکی از کدو قلقله زن با نام «کدو، کدو، جان کدو»
بود نبود، پسرکی بود دانا و دلیر. هر روز به شکار میرفت. کبک دری شکار میکرد و مرغ دشتی. روزی میرفت که از پیشش یک شغال برآمد. عجب مخلوقی بود شغال، چشمانش را پیسانده[1]، دمش را جنبانده، دندانهایش را غجِرّاس[2] زنانده، به پسرک گفت: های بچه، من تو را میخورم! گفت شغال.
_ مرا میخوری؟ نمیبینی، که من یک بچهٔ خرابک، گوشت درست ندارم که شکمت سیر شود. صبر کن، من به کوه و دشت و جنگل میروم، کبک دری و مرغ دشتی شکار کرده میبیارم، کیف کرده میخوری. شغال راضی شد. پسرک رفته ایستاده بود که از پیشش گرگ برآمد. یک گرگ کلان بدقهر و بدخشم دمش را جنبانده، چشمش را پیسانده، دندانهایش را غجرّاس زنانده گفت: های بچه، تَیّار شو[3]، لقمه حلال من میشوی!
_ مرا میخوری؟ نمیبینی که من یک بچه خرابک[4]، گوشت درست ندارم که شکمت سیر شود. صبر کن، من به کوه و دشت و جنگل میروم، بز لنگ و برهٔ شکم ترنگ[5] شکار کرده میبیارم، کیف کرده میخوری.
_ تیزتر [6]بیار! فرمود گرگ تیزتر که من سخت گرسنهام.
_ خوب شدهاست گفته پسرک، به راه خود روان شد.
گرگ راضی شد. پسرک رفته ایستاده بود، که از پیشش پلنگ برآمد. پلنگ بدواهمه دهشتآور. پلنگ بدواهمه دهشتآور سرش را لرزاند و چشمانش را پیساند و دندانهایش را غجرّاس زنانده گفت: های بچه، طیار باش، لقمه حلال من میشوی!
_ مرا میخوری؟ نمیبینی که من یک بچه خرابک، گوشت درست ندارم که شکمت سیر شود. صبر کن، من به کوه و دشت و جنگل میروم، برهٔ فربهکک[7] شکار کرده میبیارم، کیف کرده میخوری.
_ تیزتر بیار! فرمود پلنگ تیزتر که من سخت گرسنهام.
پلنگ راضی شد. پسرک رفت. به کوه و دشت و جنگل رفت و کبک دری و مرغ دشتی شکار کرده، آمده ایستاده بود که پالیزی[8] را دید. عجب کدوها پخته خوابیده بودند، یکی از دیگری کلانتر[9]. یک کدو کلان را گرفت و درونش را تازه کرد و لُپی کرده[10]به درونش درآمده غیل زناند[11]. کدو کلان زَِبزرد[12] بیگرد غیلانغیلان[13] رفتن گرفت. رفته ایستاده بود که از پیش پلنگ برآمد: پلنگ بدواهمهٔ دهشتآور.
پلنگ بدواهمهٔ دهشتآور گفت: کدو! کدو!
_ جان کدو! صدا برآمد از درون کدو.
_ بچه را ندیدی، کدو؟
_ درد کدو، بلای کدو، بچه را کی دیدهاست کدو! آواز داد[14] پسرک.
پلنگ بیخبر از اسرار کدو در سر راه کلان، حیران و نگران ماند. کدو کلان زَِبزرد بیگرد باشد غیلانغیلان به راهش رفت. رفته ایستاده بود که از پیشش گرگ برآمد، گرگ کلان بدقهر و بدخشم.
گرگ کلان بدقهر و بدخشم کدو را نگاه داشته گفت: کدو! کدو!
_ جان کدو! صدا برآمد از درون کدو.
بچه را ندیدی، کدو؟ درد کدو، بلای کدو، بچه را کی دیدهاست کدو! آواز داد پسرک.
گرگ بیخبر از اسرار کدو در سر راه کلان، حیران و نگران ماند. کدو کلان زبزرد بیگرد، غیلانغیلان به راهش رفت. رفته ایستاده بود که از پیشش شغال برآمد. شغال گشنه که دمش را لرزانده، آب دهانش را روانده[15]، به امید کبک دری و مرغ دشتی شِشته بود[16]. کدو را دیده گفت: کدو! کدو!
_جان کدو! صدا برآمد از درون کدو.
_ بچه را ندیدی، کدو؟_ درد کدو، بلای کدو، بچه را کی دیدهاست کدو! آواز داد پسرک.
شغال بیخبر از اسرار کدو در سر راه کلان، حیران و نگران ماند. همین خیل پسرک دانا و دلیر غیلانغیلان به خانهشان آمد و کدو را دو بولَک[17] کرده، از درونش برآمد و شاد و خرم زندگی کرده گشت.
خلاصه روایت تاجیکی به فارسی:
پسرکی دانا و دلیر، هر روز به شکار میرفت. روزی موقع شکار به یک شغال برخورد میکند. شغال به پسرک گفت: های بچه، من میخواهم تو را بخورم. پسر در جواب شغال گفت: میخواهی مرا بخوری؟ نمیبینی که من یک بچهٔ لاغرم. گوشت درست و حسابی هم ندارم که شکمت سیر بشود. صبر کن، من به کوه و دشت و جنگل میروم، کبک دَری و مرغ دشتی شکار میکنم و برای تو میآورم تا بخوری و کیف کنی. شغال راضی شد. پسرک به راهش ادامه داد که ناگهان یک بزرگ و خشمگین سر راهش پیدا شد.
گرگ درحالی که آب دهانش آویزان شده بود. دندانهایش را به هم فشرد و گفت: آماده شو تا لقمهٔ من بشوی. او به گرگ هم قول میدهد که به کوه و دشت و جنگل برود و برای او یک برهٔ چاق پیدا کند و بیاورد. گرگ قبول میکند و او به راهش ادامه میدهد که به یک پلنگ رسید او به پلنگ هم وعدهٔ برهای چاق میدهد و پلنگ را راضی میکند که صبر کند تا او برگردد. پسرک به کشتزاری میرسد که پر از کدوهای رسیده و بزرگ بود. فکری به ذهنش میرسد. او درون کدو را خالی میکند و خودش را در میان کدو پنهان میکند و قل قل زنان راهی خانهاش میشود. در راه هانه، به پلنگ و گرگ و شغال میرسد. هر کدام به او می گویند: کدو! کدو! پسر هم از درون کدو جواب میدهد: جان کدو!
میپرسند: بچه را ندیدی، کدو؟
و او میگوید: درد کدو، بلای کدو، بچه را کی دیدهاست.
پلنگ و گرگ و شغال بیخبر از اسرار کدو و زیرکی پسرک، در حالی که همچنان چشم به راه آمدن پسرک بودند، اجازه میدهند که کدو، قل زنان به راهش ادامه دهد. این شد که پسرک دانا و دلیر به خانهشان رسید. کدو را دو پاره کرد و از درونش بیرون پرید و با شادی زندگی کرد.
منابع:
منابع
امانف، رجب، عابداف، داداجان (2008). افسانههای تاجیکی، دوشنبه: نشریات دانش،
امینایی، اکرم (1396) نقد و تحلیل افسانههای ایرانی،: بازنویسی خلاق یا پخته خواری بی دردسر؟ بررسی انتقادی سی روایت از کدو قلقله زن، زری نعیمی، جلد 2، تهران: موسسه پژوهشی کودکان دنیا، صص 147 ـ 175
0000000000 (1396) نقد و تحلیل افسانههای ایرانی، کدوقلقله زن، در جستجوی جهان تازه بررسی افسانهٔ کدو قلقله زن و چندی از بازنویسیهایش: عادله خلیفی، جلد 2، تهران: موسسه پژوهشی کودکان دنیا، صص 39 ـ 56.
انوری، حسن (1383). فرهنگ روز سخن. تک جلدی، تهران: انتشارات سخن.
بی نام (2005). افسانههای خلق تاجیک، دوشنبه: وزارت فرهنگ جمهوری تاجیکستان، خجند: نشریات دولتی به نام رجب جلیل.
تاکه هارا، شین؛ وکیلیان، سید احمد (1384) افسانههای ایرانی به روایت امروز و دیروز، چ دوم، تهران: نشر ثالث
حجازی، بنفشه (1382). ادبیات کودکان و نوجوانان ویژگیها و جنبهها، چ ششم، تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.
درویشیان، علی اشرف، خندان، رضا (1389) فرهنگ افسانههای مردم ایران، ج 11، چ دوم، تهران: انتشارات کتاب و فرهنگ.
رحمانی، روشن (1380). تاریخ گردآوری نشر و پژوهش افسانههای مردم فارسی زبان، تهران: نوید شیراز.
رحمانی، روشن. (1397). نثر گفتاری تاجیکان بخارا (افسانهها، قصهها، روایتها)، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی.
شاپوری، افسانه (1391) آیین گذر و مرحلهٔ گذار در برزنگوله پا و کدوی قلقله زن، ماهنامه کتاب ماه کودک و نوجوان اطلاع رسانی و نقد و بررسی کتاب، تهران: خانه کتاب ایران، شماره ۱۵۷.
شجاعی، محسن (1385). فرهنگ فارسی تاجیکی، (زیر نظر: محمدجان شکوری، ولادیمیر کاپارانف، رحیم هاشم، ناصرجان معصومی، تهران: فرهنگ معاصر.
علیمحمدی، محبوبه (1402) تحلیل روایت قصه «کدو قلقله زن»؛ با تاکید بر مفاهیم حضور و فاصله اجتماعی فرهنگ مردم ایران بهار و تابستان 1402، شماره 72 و 73، 39 ـ 68 )
مارزلف، اولریش (1371) طبقهبندی قصههای ایرانی، ترجمهٔ کیکاووس جهانداری، تهران، ۱۳۷۱
مهتدی فضل الله (1387) قصههای صبحی، لیما صالح رامسری، ج اول، تهران: انتشارات معین
میرصادقی، جمال (1392). عناصر داستان. چاپ هشتم، تهران: نشر سخن.
نجات، دارا (2021) فرهنگ دارا، 2 جلدی، دوشنبه: موسسه نشریات دانش.
نظرزاده، سیفالدین (2008). فرهنگ تفسیری زبان تاجیکی. 2 جلدی. دوشنبه: پژوهشگاه زبان
منابع الکترونیکی
مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، عاطفه غفوری
https://cgie.org.ir/fa/article/273250/کدو-قلقله-زن
[1]. چشم پیساندن: چشم دواندن، چشم غره
[2]. غجِرّاس: به هم ساییدن دندانها، دندان قروچه
[3]. تَیّار (طیّار) شو: آماده شو، حاضر شو، مهیا شو.
[4]. خراب: لاغر، ک تصغیر و تحبیب.
[5]. تَرَنگ: پر. شکم ترنگ: شکم سیر.
[6]. تیز: سریع، تند.
[7]. فربه: چاق. فربهک: ک تصغیر و تحبیب.
[8]. پالیز: کشتزار، مزرعه
[9]. کلان: بزرگ، کلانتر: بزرگتر
[10]. لُپّی: صدای حرکت سریع را در تاجیکی لپّی میگویند.
[11]. به درونش درآمده غیل زناند: قِل زد و به درون آن درآمد.
[12]. زَبزرد: خیلی زرد. صفتی با ساخت خاص که بر شدت و بسیاری دلالت دارد.
[13]. غیلانغیلان: غیل: گرد، هر چیزی که مثل توپ است. غیلانغیلان: آنچه در حالت غلیدن است. قِل قِل زنان.
[14]. آواز داد: صدا داد.
[15]. آب دهانش روانده: آب دهانش روان شد
[16]. شِشته بود: نشسته بود.
[17]. بولک: پاره، قِسم، قسمت، قطعه. دو بولک: دوپاره، دو قسمت.