داستان بلند «پری یخها»، نویسنده: هانس کریستین آندرسن
رودی همانطور که وارد خانه آسیابان در «بکس» میشد گفت: «این هم همان چیزی که خواسته بودید.» و سبد بزرگی را روی زمین گذاشت. همانطور که سخن میگفت سرپوش آن را برداشت و جفتچشمی زرد که با حلقهای سیاه احاطه شده بود، با نگاهی وحشی و آتشین به بیرون زل زد؛ نگاهی که به نظر میرسید آماده است هرچه را بر سر راهش قرار گیرد بسوزاند و نابود کند. نوکِ کوتاه و نیرومندش باز و آماده گاز گرفتن بود و بر گلوی سرخرنگش پرهای کوتاهی چون تهریش دیده میشد.
شنبه, ۱۶ آبان
از مسیر کوهستانی صدای سوتزدنِ پرنشاطِ کسی به گوش میرسید که نشان از روحیه خوب و شجاعتی تزلزلناپذیر داشت. این رودی بود که به دیدن دوستش «وزینو» (Vesinaud) میرفت. رودی گفت: «باید بیایی و کمکم کنی. میخواهم جوجهعقاب را از بالای صخره بردارم. «راگلی» (Ragli) جوان را هم با خودمان میبریم.»
وزینو گفت: «بهتر نیست اول تلاشت را بکنی تا ماه را پایین بکشی؟ آن کار هم به همین اندازه آسان است! به نظر میرسد روحیه خیلی خوبی داری.»
رودی گفت: «بله، واقعاً همینطور است. دارم به عروسیام فکر میکنم. اما از شوخی گذشته، همهچیز را برایت تعریف میکنم و میگویم در چه وضعیتی هستم.»
یکشنبه, ۱۰ آبان
مادرخوانده پیرش گفت: «چه چیزهای زیبایی با خود به خانه آوردهای!» و چشمانِ عقابگون و عجیبش درخشید، در حالی که گردنِ لاغر و استخوانیاش را سریعتر و عجیبتر از همیشه میپیچاند و تکان میداد. «تو با خودت خوششانسی آوردهای رودی. باید ببوسمت، پسرم.»
رودی اجازه داد او را ببوسد، اما از چهرهاش پیدا بود که این تحمیل را تنها به عنوان یک وظیفه خانگی و صمیمانه تحمل میکند.
زن پیر گفت: «چقدر زیبا و خوشتیپ شدهای رودی!»
رودی با خنده گفت: «چربزبانی نکنید!» اما با این حال خوشحال شد.
زن پیر دوباره گفت: «باید یک بار دیگر بگویم که تو بسیار خوششانسی.»
چهارشنبه, ۶ آبان