یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان، هیچکس نبود.
در خانهای کوچک، دختری زندگی میکرد به نام آذر. آذر هر شب، پیش از خواب، ستارهها را میشمرد. یک، دو، سه... تا آنجا که چشمهایش خسته میشد.
یک شب، در میانِ شمارش، دید یک ستاره از آسمان لغزید. ستاره مانند قطرهای از نور، از بالا به پایین آمد و در باغِ پشتِ خانه فرود آمد.
آذر پالتویش را پوشید و به باغ رفت. در میانِ علفها، ستارهای کوچک افتاده بود. نورش کم و کمتر میشد. ستاره با صدایی لرزان گفت: «از آسمان افتادهام. اگر پیش از سپیدهدم برنگردم، خاموش میشوم.»
آذر گفت: «نترس. من کمکت میکنم.»
نخست، نزدِ باد رفت و گفت: «ای باد، ستارهای افتاده است. آیا میتوانی او را به آسمان ببری؟» باد پاسخ داد: «من تنها برگها را میبرم. ستاره برای من سنگین است.»
پس آذر نزدِ جویِ آب رفت و گفت: «ای جوی، ستارهای افتاده است. آیا میتوانی او را به آسمان ببری؟» جوی پاسخ داد: «من تنها به سویِ دریا میروم. راهِ آسمان را نمیدانم.»
پس آذر نزدِ کرمِ شبتاب رفت و گفت: «ای کرمِ مهربان، ستارهای افتاده است. آیا میتوانی او را به آسمان ببری؟» کرمِ شبتاب لبخندی زد و گفت: «من نمیتوانم او را ببرم. اما میتوانم راه را روشن کنم. تو خودت او را ببر.»
آذر ستاره را در دو کفِ دستش گرفت. از نردبانِ چوبیِ باغ بالا رفت. کرمِ شبتاب دورش پرواز کرد و راه را روشن ساخت. آذر دستهایش را بالا برد، تا آنجا که میتوانست، و ستاره را رها کرد.
ستاره بالا رفت، بالا و بالاتر، و دوباره در آسمان نشست. و این بار، روشنتر از پیش درخشید.
آذر به خانه برگشت. در رختخوابش دراز کشید. و آن شب، ستارهی درخشان، تنها برای او، یک بار چشمک زد. ✨
و قصه به پایان رسید، و شب، آرام، بر شهر نشست.
نکتهی کوتاه: هنگامِ خواندن، شمارشِ ستارهها («یک، دو، سه») و پاسخِ سه موجود را با کودک تکرار کنید تا ریتم در ذهنش بنشیند.
