یکی بود، یکی نبود. در شاخهی بلندِ درختی کهن، پرندهی کوچکی زندگی میکرد به نام نغمه. نغمه هر بامداد، زیباترین آوازِ جنگل را میخواند.
اما یک صبح، وقتی بالهایش را گشود تا بخواند، هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. آوازش گم شده بود.
نغمه اندوهگین شد و به جستوجو رفت.
نخست نزدِ رود رفت و گفت: «ای رود، آوازِ مرا ندیدهای؟» رود پاسخ داد: «آوازِ تو را ندیدهام. اما بیا، صدایِ مرا با خود ببر.» و نغمه صدایِ شرشرِ آب را در سینهاش نگه داشت.
پس نزدِ باد رفت و گفت: «ای باد، آوازِ مرا ندیدهای؟» باد پاسخ داد: «آوازِ تو را ندیدهام. اما بیا، صدایِ مرا با خود ببر.» و نغمه صدایِ خشخشِ برگها را در سینهاش نگه داشت.
پس نزدِ خورشید رفت و گفت: «ای خورشید، آوازِ مرا ندیدهای؟» خورشید پاسخ داد: «آوازِ تو را ندیدهام. اما بیا، گرمایِ مرا با خود ببر.» و نغمه گرمایِ طلاییِ نور را در سینهاش نگه داشت.
نغمه به خانه برگشت. سینهاش پر از صدایِ آب، صدایِ باد و گرمایِ خورشید بود. اما هنوز آوازش برنمیگشت.
در آن هنگام، مادرش را دید که در لانه، چشم به راهِ اوست. نغمه دلش لرزید. خواست بگوید «مادر، من برگشتم»، اما کلمهها کافی نبودند. پس سینهاش را گشود و خواند.
و ناگهان، آوازش برگشت. آوازی که در آن صدایِ رود بود، و صدایِ باد، و گرمایِ خورشید، و از همه بیشتر، عشقِ یک فرزند به مادر.
مادر بالهایش را گشود و نغمه را در آغوش گرفت. و از آن روز، آوازِ نغمه زیباترین آوازِ جنگل شد. 🎵
و قصه به پایان رسید، و جنگل، یکصدا، با او خواند.
نکتهی کوتاه: این قصه دربارهی این است که گاهی چیزی که گم میشود (مثل شادی یا صدا)، با عشق و نزدیکی به عزیزان برمیگردد. مناسبِ گفتوگوی آرام پیش از خواب.
