یکی بود، یکی نبود. در خانهای با حیاطی پر از درخت، پدربزرگی زندگی میکرد به نام اوستا کریم. اوستا کریم مردی آرام بود با موهای سپید و صدایی که مانندِ خشخشِ برگها نرم بود.
در گوشهی اتاقش، صندوقچهای چوبی بود. صندوقچه قفلی برنجی داشت و سالها بود که باز نشده بود. مانی، نوهی اوستا کریم، هر بار که به خانهی پدربزرگ میآمد، به صندوقچه نگاه میکرد و میپرسید: «پدربزرگ، درونِ آن چیست؟»
پدربزرگ لبخند میزد و میگفت: «درونِ آن نقشهای است. نقشهای که جایِ گنج را نشان میدهد. اما کلیدش گم شده است، و تا کلید پیدا نشود، گنج نیز پیدا نخواهد شد.»
یک روزِ پاییزی، مانی تصمیم گرفت کلید را بیابد. نخست کشوهای میز را گشت. کلید نبود. سپس طاقچهی بالای شومینه را نگاه کرد. کلید نبود. پس به انباری رفت و جعبههای کهنه را یکییکی باز کرد. باز هم کلید نبود.
مانی خسته شد و کنارِ قفسهی کتابها نشست. سرش را میانِ دو دستش گرفت. چشمش به کتابی افتاد که جلدش آبی بود. این کتاب، همان کتابی بود که پدربزرگ هر شب پیش از خواب، برایش داستان میخواند.
مانی کتاب را برداشت. آن را باز کرد. و میانِ دو صفحه، چیزی درخشید.
کلیدِ برنجی، آرام، میانِ برگهای کتاب خوابیده بود.
مانی دوید و کلید را به پدربزرگ نشان داد. پدربزرگ خندید و گفت: «کلید همیشه نزدیکترین جا بود، جایی که قصهها زندگی میکنند.»
سپس کلید را در قفل گذاشت. قفل با صدایی نرم چرخید. درِ صندوقچه بالا رفت.
درونِ صندوقچه نه طلا بود، نه جواهر. یک نقشهی کهنه بود، کشیده شده با مرکبِ قهوهای. نقشه، حیاطِ همین خانه را نشان میداد. و یک علامتِ سرخ، پایِ درختِ گردویِ بزرگِ گوشهی باغ گذاشته شده بود.
پدربزرگ دستِ مانی را گرفت و با او به باغ رفت. پایِ درخت ایستاد و گفت: «این درخت را پدربزرگِ من کاشت. سپس پدرم از آن مراقبت کرد. سپس من. و اکنون تو.»
بعد از جیبش گردویی بیرون آورد و آن را کفِ دستِ مانی گذاشت. گفت: «گنجِ ما این است، مانی. نه چیزی که در خاک پنهان شود. چیزی که از خاکی به خاکِ دیگر، و از دستی به دستِ دیگر میرسد. ریشهای که هیچگاه گم نمیشود.»
مانی گردو را محکم در مشت گرفت. و آن روز فهمید که بعضی گنجها را نمیتوان شمرد، تنها میتوان آنها را کاشت. 🌳
و قصه به پایان رسید، و برگهای گردو، یکییکی، بر نقشهی کهنه نشستند.
نکتهی کوتاه: این قصه دربارهی «ارزشِ خاطره و ریشه» است. میتوانید از کودک بپرسید: «چیزی هست که از پدربزرگ یا مادربزرگت به تو رسیده باشد و برایت گنج باشد؟»
