در انتهایِ کوچهی سنگفرش، نانوایی کوچک بود. و در آن نانوایی، زنی مهربان کار میکرد به نام بانو مهر. بانو مهر هر روز نان میپخت: نانِ گرد، نانِ بلند، نانِ کنجدی. اما هر شب، پیش از آنکه تنور را خاموش کند، یک نانِ دیگر میپخت. نانی به شکلِ ستاره.
مردمِ کوچه میگفتند نانِ ستارهی بانو مهر، جادو دارد. هر کس آن را بخورد، دلش گرم میشود، و آرزویِ کوچکی از دلش برآورده میگردد. اما بانو مهر هرگز آن را نمیفروخت. آن را هدیه میداد. به کسی که آن شب، بیش از همه، به گرما نیاز داشت.
یک شبِ سردِ زمستانی، کودکی به نانوایی آمد. کفشهایش کهنه بود و گونههایش از سرما سرخ. نامش سام بود. سام سرش را پایین انداخت و گفت: «بانو، نانِ معمولی دارید؟ پولِ کمی دارم.»
بانو مهر به سام نگاه کرد. چشمهای کودک خسته بود، مانندِ کسی که روزِ درازی را پشتِ سر گذاشته است. بانو مهر لبخندی زد و گفت: «امشب نانِ معمولی نپختهام، کودک. اما یک ستاره دارم. بیا، بنشین.»
سام نشست. بانو مهر نانِ ستاره را، هنوز گرم، پیشِ او گذاشت. بویِ نان، بویِ عسل و آردِ تازه بود. سام لقمهای گرفت. و ناگهان، گرمایی در سینهاش پیچید، گرمایی که از سرما قویتر بود.
سام پرسید: «بانو، این نان چه جادویی دارد؟» بانو مهر پاسخ داد: «جادویی ندارد، کودک. تنها کسی آن را میپزد که به یادِ تو باشد. و کسی آن را میخورد که بداند تنها نیست. جادو، میانِ این دو، ساخته میشود.»
سام نان را تا آخر خورد. و هنگامِ رفتن، آرزویِ کوچکی در دل کرد: آرزو کرد مادرش، که آن شب در بستر تب داشت، صبح بهتر باشد.
بانو مهر او را تا در بدرقه کرد. و وقتی سام رفت، بانو مهر به تنور نگاه کرد. تنور خاموش بود. آرد تمام شده بود. و بانو مهر، برای نخستین بار در سالها، برای خودش ستارهای نپخته بود.
اما در همان لحظه، از پنجرهی نانوایی، نوری در آسمان دید. ستارهای، روشنتر از همهی ستارهها، درست بالایِ نانواییِ او درخشید. و بانو مهر فهمید که مهربانی، هرگز بیپاسخ نمیماند. گاهی پاسخش از دستِ مردم میآید، و گاهی، از خودِ آسمان. 🌟
و صبحِ فردا، سام دوید و آمد. مادرش تب نداشت. و در دستش، یک شاخه گلِ وحشی بود برای بانو مهر.
بانو مهر گل را گرفت، و آن شب، دو ستاره پخت.
و قصه به پایان رسید، و بویِ نانِ گرم، تا صبح، در کوچه ماند.
نکتهی کوتاه: این قصه دربارهی «بخششِ بیچشمداشت» است. پیامش این است که مهربانی، چرخهای است که به خودِ انسان بازمیگردد، حتی اگر از راهی غیرمنتظره. مناسبِ پایانِ روز و گفتوگو دربارهی کارِ خوبی که کودک امروز برای کسی انجام داده است.
