پسرکی بود به نام نیما که جهان را نه آنگونه میدید که دیگران میدیدند، و نه آنگونه میشنید. برای نیما، رنگها صدا داشتند. زرد، صدایِ خندهی زنگولهای کوچک بود. آبی، صدایِ نفسِ آرامِ دریا بود. و سرخ، صدایِ کوبیدنِ طبل، محکم و نزدیک.
این هدیهای بود که نیما از کسی نگرفته بود؛ با آن به دنیا آمده بود، مانندِ رنگِ چشمهایش. اما در مدرسه، این هدیه، گاه مانندِ باری سنگین بر دوشش مینشست.
یک روز، معلم تختهسیاه را با گچِ سفید پر کرد و گفت: «بچهها، امروز دربارهی احساسها نقاشی بکشید.» بچهها قلممو برداشتند. نیما نیز برداشت. اما وقتی قلممو را در رنگِ آبی فرو برد، صدایِ موج در گوشش پیچید، و دستش لرزید. وقتی رنگِ سرخ را لمس کرد، صدایِ طبل چنان بلند شد که چشمانش را بست.
نقاشیِ نیما، وقتی تمام شد، شبیهِ نقاشیِ هیچکس نبود. خطها در هم پیچیده بودند، و رنگها، انگار بر سرِ یکدیگر فریاد میزدند. کودکی در کنارش خندید و گفت: «این چیست؟ نقاشی که نیست، انگار کسی همهی سازها را یکجا کوک کرده است!»
نیما سرش را پایین انداخت. دلش خواست کاش مانندِ بقیه بود. کاش زرد، تنها زرد بود، و آبی، تنها آبی. کاش جهان ساکتتر میبود.
آن روز، نقاشیاش را مچاله کرد و در جیبش پنهان کرد.
اما در راهِ خانه، از کنارِ کارگاهِ نقاشیِ پیری گذشت که همه او را استاد سپهر مینامیدند. استاد سپهر موهایش سپید بود و پیشبندش پر از لکهی رنگ. چشمش به نیما افتاد که سر به زیر، راه میرفت. صدا زد: «کودک، چرا نقاشیِ مچالهشده را در جیبت پنهان کردهای؟ مگر از آن خجالت میکشی؟»
نیما ایستاد. آهسته گفت: «من رنگها را میشنوم، استاد. و وقتی میشنوم، نمیتوانم مانندِ بقیه بکشم. نقاشیام پر از صداست، و بچهها میخندند.»
استاد سپهر لبخندی زد، و نیما را به درونِ کارگاه برد. دیوارها پر از تابلو بود. استاد تابلویی را نشان داد که در آن، رنگِ آبی و زرد، چنان در هم تنیده بودند که انگار آواز میخواندند. گفت: «این تابلویِ من است، نیما. سالها پیش کشیدمش، وقتی شنیدم رنگها صدا دارند. من نیز مانندِ تو بودم. و سالها خجالت کشیدم، تا آنکه فهمیدم این خندهی بچهها، بهایِ کمی است در برابرِ آنچه تو میشنوی.»
استاد قلممویی به دستِ نیما داد و گفت: «این بار، نکوش مانندِ بقیه بکشی. بکش آنچه میشنوی. اگر زرد میخندد، بگذار خندهاش روی کاغذ بریزد. اگر سرخ طبل میکوبد، بگذار ضربانش دیده شود. جهان به کسی که آن را یکنواخت ببیند نیاز ندارد؛ جهان به کسی نیاز دارد که آن را جورِ دیگری بشنود.»
نیما قلممو را برداشت. این بار، از صدا نترسید. زرد را کشید، و زنگولهها روی کاغذ رقصیدند. آبی را کشید، و موجها آرام گرفتند. سرخ را کشید، و طبل، نه بهسانِ هیاهو، که بهسانِ ضربانِ یک قلب، بر کاغذ نشست.
وقتی تابلو تمام شد، ساکت بود، اما نه ساکتِ تهی. ساکتِ کسی که سرانجام، به زبانِ خودش سخن گفته است.
استاد سپهر تابلو را به دیوار آویخت، کنارِ تابلویِ خودش، و گفت: «حالا دو نفریم که جهان را میشنویم. و این، دیگر تنهایی نیست.»
نیما لبخند زد. و آن روز فهمید که تفاوتش، دیواری میانِ او و جهان نبود؛ بلکه دریچهای بود رو به جهانی که دیگران هرگز نخواهند شنید. 🎶
و قصه به پایان رسید، و رنگها، برای نخستین بار، نه در گوشِ او، که بر دیوارِ کارگاه، آواز خواندند.
نکتهی کوتاه: این قصه دربارهی پذیرفتنِ تفاوت بهسانِ یک هدیه است، و الهامگرفته از پدیدهی واقعیِ «حسآمیزی» (شنیدنِ رنگ یا دیدنِ صدا). مناسبِ گفتوگو با کودکی که حس میکند «مثلِ بقیه نیست»، و یادآوریِ اینکه نگاهِ ویژه به جهان، ارزشمند است.
