مرد دهقان و زنش روزگار را بدون اینکه دست به سیاه و سفید بزنند سپری میکردند؛ سگی داشتند که کار میکرد و نان و آبشان را جور میکرد. روزگار گذشت و سگ پیر و فرتوت شد. دیگر رمقی نداشت تا شکم دهقان و زنش را سیر کند و خودش هم از فرط گرسنگی به پوست و استخوان افتاده بود.
زن به شوهرش گفت: «گوش کن مرد! این سگ را ببر بیرون ده و بیرونش کن. بگذار هر گوری میخواهد برود. این روزها دیگر به چه دردمان میخورد؟ روزگاری نانمان میداد و ما هم نگهش میداشتیم، حالا دیگر بیخاصیت است.»
مرد دهقان هم قلادهی سگ را گرفت، به بیرون آبادی کشاند و رهایش کرد.
سگ در دشت و دمنِ برهوت گز میکرد و جرئت نداشت به خانه برگردد؛ میدانست پیرمرد و پیرزن چوب و چماق به دست میگیرند و کتکش میزنند. آنقدر رفت و رفت تا خسته شد، روی زمین نشست و زوزهی بلندی از سوز دل کشید.
دارکوبی از آن حوالی پرواز میکرد. ایستاد و پرسید: «چرا اینطور زوزه میکشی؟»
سگ گفت: «چطور زوزه نکشم دارکوب؟ جوان که بودم نان و آب پیرمرد و پیرزن را میرساندم. حالا که پیر شدهام از خانه بیرونم انداختهاند و نمیدانم آخر عمری کجا سر به بالین بگذارم.»
دارکوب گفت: «همراه من بیا، از جوجههایم مراقبت کن تا سیرت کنم.» سگ پذیرفت و دنبال دارکوب به راه افتاد.
دارکوب به دل جنگل رفت و کنار بلوط کهنسالی نشست. تنهی بلوط سوراخی داشت و لانهی دارکوب همانجا بود. دارکوب گفت: «پای همین درخت بنشین و نگذار پرنده و چرندهای نزدیک شود؛ من میروم تا خوراکی پیدا کنم.»
سگ پای درخت کز کرد و دارکوب پر کشید. در آسمان چرخید و چرخید تا چشمش به زنانی افتاد که دیگچههای غذا به دست، ناهار شوهرهایشان را به مزرعه میبردند. بیدرنگ به بلوط برگشت و گفت: «هی سگ، زود باش دنبالم بیا! زنها دیگهای غذا را به مزرعه میبرند. تو پشت یک بوته پنهان شو؛ من بالهایم را در آب خیس میکنم، در خاک و ریگ میغلتم و جلو پایشان روی زمین بالبال میزنم، طوری که انگار نا ندارم پرواز کنم. آنها برای گرفتنم دیگها را روی زمین میگذارند و به دنبالم میدوند. همان موقع یواشکی بدو سمت دیگها و دلی از عزا دربیاور.»
سگ همانطور که قرار بود پشت بوته کمین کرد. دارکوب در خاک غلتید و جلو پای زنها تلوتلو خورد. زنها گفتند: «ببینید، دارکوب خیس شده و نمیتواند بپرد! بیایید بگیریمش.» دیگها را روی خاک گذاشتند و به هوای گرفتن پرنده دویدند. دارکوب ذرهذره آنها را از راه دور کرد و وقتی کار از کار گذشت، ناگهان بال گشود و اوج گرفت. در این فاصله سگ از بوته بیرون پرید، تمام دیگها را تا ته لیسید و پنهان شد. زنها برگشتند و دیدند دیگها خالی است؛ چارهای نداشتند جز اینکه دست خالی به خانه برگردند.
دارکوب خود را به سگ رساند و پرسید: «سیر شدی؟»
سگ جواب داد: «سیرِ سیر شدم.»
ـ «پس برگردیم به لانه.»
دارکوب پر میزد و سگ میدوید. در راه ناغافل به روباهی برخوردند. دارکوب گفت: «روباه را بگیر!» سگ به طرف روباه جهید و روباه با تمام قوا گریخت. از قضا در همان لحظه دهقانی با گاریِ پر از بشکههای قطران (قیر) از راه میرسید. روباه سراسیمه از عرض جاده گذشت و درست از میان پرههای چرخ گاری جست زد. سگ هم پشت سرش پرید، اما تنش لای پرهها گیر کرد و درجا جان داد.
دارکوب خشمگین شد و گفت: «ای دهقان! حال که سگم را به کشتن دادی، بلایی به سرت بیاورم که مایهی عبرت شوی!»
روی گاری نشست و با منقارش به جان بشکهی قطران افتاد و تهِ آن را سوراخ کرد. دهقان تا آمد پرنده را براند، دارکوب روی سر اسب نشست و بعد باز برگشت سراغ بشکه؛ سوراخ را بازتر کرد تا تمام قطران روی زمین جاری شد.
دارکوب گفت: «هنوز مانده!» و این بار نشست روی کلهی اسب و شروع کرد به نوک زدن. دهقان چماق بزرگی برداشت، پشت گاری به کمین نشست و با تمام قدرت چماق را فرود آورد. اما ضربهاش به دارکوب نخورد؛ چماق درست وسط سر اسب خودش فرود آمد و حیوان درجا افتاد و مرد.
دارکوب پرواز کرد و مستقیم به کلبهی دهقان رفت و از پنجره وارد شد. زن دهقان مشغول روشن کردن اجاق بود و بچهی کوچکش روی نیمکت نشسته بود. دارکوب روی سر بچه نشست و شروع کرد به نوک زدن. زن بالا و پایین پرید تا پرنده را بگیرد، اما دستش به آن نرسید. دارکوب بدجنس دستبردار نبود. زن چماقی برداشت و محکم کوبید؛ اما به جای دارکوب، چماق بر سر بچهی خودش خورد و او را لتوپار کرد.
