هشت سال با میراثک؛ روایتی از پشت صحنه یک شخصیت خیالی

زمان انتشار: 1405/07/18 - 08:55

پدری، صدای دختر سه‌ساله‌اش را برایم فرستاد. دختر، داستان تیشتر، اپوش و آناهیتا از مجموعه «ماجراهای میراثک» را شنیده بود و حالا اسم‌هایشان را می‌گفت و شعر داستان را از حفظ می‌خواند.

آن لحظه بیشتر از اینکه به بامزه بودن ماجرا فکر کنم، به این فکر کردم که شاید ما بزرگ‌ترها خیلی زود تصمیم می‌گیریم چه چیزهایی برای بچه‌ها سخت است.

هشت سال قبل‌تر، وقتی ۱۸ مهر ۱۳۹۷ میراثک را به بچه‌ها معرفی کردم، هنوز خودم نمی‌دانستم قرار است این شخصیت خیالی مرا به کجا ببرد.

من سمانه آقائی هستم، ایده‌پرداز «میراثک». گاهی فکر می‌کنم اگر بخواهم میراثک را بعد از هشت سال برای کسی که هیچ شناختی از آن ندارد توضیح بدهم، ساده‌ترین جمله این است: «میراثک شخصیتی فانتزی است که سعی می‌کند بچه‌ها را با میراث فرهنگی و طبیعی ایران آشنا کند.» اما خودم می‌دانم این جمله، گرچه درست است، تقریباً هیچ‌چیز درباره این هشت سال نمی‌گوید.

میراثک ۱۸ مهر ۱۳۹۷ به دنیای ما آدم‌ها آمد؛ شخصیتی که قرار بود واسطه‌ای میان بچه‌ها و میراث فرهنگی باشد. آن روزها بیشتر به این فکر می‌کردم که چطور می‌شود درباره میراث فرهنگی با بچه‌ها حرف زد، بدون اینکه دوباره همان الگوهای همیشگی را تکرار کنیم. من همیشه کار با بچه‌ها را دوست داشتم. حتی زمانی که دانشجو بودم، اگر می‌شد پروژه‌ای به کودکان ارتباط پیدا کند، سعی می‌کردم این کار را انجام بدهم. بعدتر که در حوزه میراث فرهنگی و روزنامه‌نگاری فعالیت کردم، این دغدغه بیشتر شد.

در کتابک بخوانید: هفت سال با میراثک: روایتی از زبان مربیانی که عشق به ایران را در دل کودکان کاشتند

مدتی هم در کانالی با عنوان «میراث‌پژوهان کوچک» درباره میراث فرهنگی برای کودکان کار کردم. هم‌زمان در روزنامه «قانون بچه‌ها» و بعدتر در «ماهنامه گلپونه»، برای معرفی میراث فرهنگی با محوریت دو شخصیت کودک، یکی دختر و دیگری پسر، این دغدغه را پیش می‌بردم. بعد احساس کردم اگر قرار باشد فقط دو کودک درباره جاذبه‌های فرهنگی و تاریخی حرف بزنند، چیز چندان تازه‌ای اتفاق نمی‌افتد.

میراثک از همین‌جا شکل گرفت

می‌خواستم شخصیت، هم کودک باشد و هم چیزی فراتر از یک کودک؛ موجودی که ظاهرش معنا داشته باشد و بتواند کارهایی بکند که ما آدم‌ها نمی‌توانیم؛ مثلاً در زمان سفر کند یا بپرد وسط یک نقاشی.

پیش خودم می‌گفتم اول از ایران شروع می‌کنم، بعد به حوزه فرهنگی ایران می‌رسم و شاید روزی حتی ارتباط‌های میان‌فرهنگی را تجربه کنم.

آن زمان فکر می‌کردم ممکن است میراثک روزی کتاب داشته باشد، عروسکش به تولید انبوه برسد، لوازم‌التحریر داشته باشد و نهادهای فرهنگی هم برای گسترش آن همراه شوند. اما هیچ‌کدام از این‌ها آن‌طور که تصور می‌کردم اتفاق نیفتاد. در عوض، چیزهای دیگری اتفاق افتاد که اصلاً به آن‌ها فکر نمی‌کردم.

میراثکی که کم‌کم خودش را پیدا کرد

در این هشت سال، میراثک در قالب‌های متفاوت ظاهر شد؛ از «ماجراهای میراثک» و «گفت‌وگوهای میراثک» با عناصر میراث فرهنگی و طبیعی گرفته تا مجموعه‌هایی مثل «بزن قدش به افتخار...» و «با میراثک کوک‌شو» که به معرفی سازهای ایرانی می‌پرداخت. گاهی با دماوند و میش‌مرغ و ببری‌خان حرف زد، گاهی سراغ سازهای ایرانی رفت و گاهی بناها و جاذبه‌های فرهنگی و طبیعی ایران را روایت کرد.

در این بین فهمیدم شاید یک شخصیت فانتزی فقط با قصه زنده نماند. برایش تمبر، نامه و کارت‌پستال طراحی کردم و به ‌خطی کودکانه، با مداد می‌نوشتم و برای مخاطبانش نامه فرستادم؛ چون می‌خواستم بچه واقعاً فکر کند نامه‌ای از طرف میراثک گرفته است.

در کتابک بخوانید: میراثک در موزه کودکی ایرانک

در این میان، اتفاقی افتاد که برای خودم جالب‌تر بود: بعضی از بچه‌ها جواب نامه‌های میراثک را می‌دادند. بعضی عکس جوابشان را برایم می‌فرستادند و بعضی نامه را پست می‌کردند. یعنی آن‌قدر میراثک و نامه او را باور کرده بودند که برایشان فقط یک بازی یا داستان نبود؛ میراثک مخاطبی بود که می‌شد برایش نامه نوشت و جواب فرستاد.

در کنار این‌ها، یک دوره هم خواستم برایششخصیتی خاکستری بسازم؛ «کسی»، آدمی ناشناس و بدون جنسیت که قرار بود کنار میراثک باشد و از خلال او درباره بعضی ناهنجاری‌ها حرف بزنیم. فقط قسمت اول به چیزی که در ذهن داشتم نزدیک شد و بعد مسیرش عوض شد.

میراثک حتی از ایران هم بیرون رفت. با همکاری خانم پریسا برازنده، پنج قسمت برای «رادیو پسته» ساختیم؛ برنامه‌ای برای بچه‌های ایرانی ساکن نیوزیلند.

«دیوجور» هم از راه رسید؛ محتوایی درباره دیوهای ایرانی که حتی یکی از قسمت‌هایش تصویرسازی شد، اما چاپ نشد. ایده دیگری هم برای آشنایی بچه‌ها با میراث دریایی داشتم که قرار بود میراثک را همراه گربه‌اش، «میلی»، به این حوزه ببرد، اما همان‌جا در مرحله ایده اولیه ماند.

هیچ‌کدام از این‌ها در نقشه اولیه من نبود. بعضی ایده‌ها واقعاً در مسیر به سراغ آدم می‌آیند. شاید یکی از چیزهایی که این پروژه به من یاد داده همین باشد.

وقتی میراثک راه خودش را می‌رود

یکی از جذاب‌ترین بخش‌های این هشت سال برای من این بوده که دیگران گاهی میراثک را به شکلی دیدنده‌اند که خودم ندیده بودم:

یک مربی میراثک را با لباس خراسانی تصور کرد. دختری در یکی از شهرهای شمال ایران برایش لباس مازندرانی دوخت. جایی دیگر میراثک با پوشش بلوچی بازطراحی شد.

یا چند کتابدار برایش در کتابخانه یک جای کوچک درست کردند و کتاب‌های مربوط به میراث فرهنگی را در کنار آن چیدند.

و بعضی از مربی‌ها هم کاری کردند که برای من خیلی جالب بود: به سراغ بناهای تاریخی شهر خودشان رفتند و آن‌ها را با کمک میراثک به بچه‌ها معرفی کردند.

معرفی آن آثار اصلاً در قصه‌های من نبود.

من از این اتفاق خوشحال شدم، چون احساس کردم میراثک دارد بزرگ می‌شود.

شاید چیزی که امروز بیشتر از هر چیزی برای میراثک آرزو دارم همین باشد؛ اینکه کم‌کم تبدیل شود به نشانه‌ای آشنا برای میراث فرهنگی و کودکان در ایران. اینکه مربی‌ای بتواند عروسکش را بسازد، قصه‌ها و فعالیت‌های میراثک را با بچه‌ها کار کند و بعد خودش سراغ میراث شهر و منطقه‌اش برود. آن وقت میراثک دیگر فقط مجموعه‌ای از محتواهایی نیست که من تولید کرده‌ام؛ تبدیل می‌شود به زبانی مشترک برای گفت‌وگو با بچه‌ها درباره میراث ایران.

البته هنوز نمی‌توانم با یک چیز کنار بیایم؛ یک‌بار دیدم کسی بدون هماهنگی با من محتوای تازه‌ای را با نام میراثک در یک نشریه منتشر کرده است. برایم ناخوشایند بود. نه به این دلیل که نمی‌خواهم دیگران با میراثک کار کنند؛ اتفاقاً اگر مربی‌ای به واسطه میراثک سراغ میراث شهر خودش برود، یا چیزی را به بچه‌ها معرفی کند که من درباره‌اش محتوا نساخته‌ام، خوشحال می‌شوم. اما تولید محتوای جدید با نام خود شخصیت، بدون هماهنگی با سازنده‌اش، متفاوت است.

در کتابک بخوانید: میراثک آمد تا کودکان را با زیبایی‌های ایران آشنا کند

نمی‌دانم میراثک تا کجاها رفته

اگر امروز از من بپرسند میراثک دقیقاً چند مخاطب دارد، عدد دقیقی ندارم. مخاطب خاموش هم دارم؛ کسانی که شاید قصه‌ای را دیده یا شنیده‌اند و هیچ‌وقت بازخوردی نداده‌اند.

امروز داستان‌های میراثک از طریق شبکه‌ای از مربیان، کتابداران و مروجان فرهنگی در ده‌ها کتابخانه و مرکز فرهنگی در نقاط مختلف ایران به مخاطبان می‌رسد.

در این هشت سال با کتابداران، مربیان و مروجان فرهنگی زیادی کار کرده‌ام. بعضی‌ها مدت‌ها مشتاقانه همراه بودند؛ برای بعضی‌هایشان حتی کارت‌پستال و نامه می‌فرستادم و ارتباطمان ادامه داشت. بعضی بعد از مدتی دیگر ادامه ندادند.

در عین حال، کسانی هم هستند که از همان سال‌های اول همراه مانده‌اند. کسانی که هر سال ۱۸ مهر برای میراثک تولد می‌گیرند و حتی از توقف انتشار محتوا در یک بستر چاپی ناراحت شدند.

شاید میراثک امروز بیشتر از آنکه یک عدد باشد، مجموعه‌ای از ردپاست: تعدادی مخاطب همراه، تعدادی مخاطب پراکنده و احتمالاً تعداد بیشتری مخاطب خاموش که من هیچ‌وقت از آن‌ها خبردار نشده‌ام.

درک بچه‌ها بیش از تصور ماست

یکی از چیزهایی که در این هشت سال به من اثبات شد، این است که ما گاهی درباره ظرفیت درک و دریافت بچه‌ها اشتباه می‌کنیم.

یک بار در یک کارگاه آنلاین که درباره چغازنبیل صحبت می‌کردم، بچه‌های هفت و هشت‌ساله، نام «اینشوشیناک» را بی‌‌هیچ لکنتی تکرار کردند.

در داستانی دیگر، بیتی از اشعار حافظ را آورده بودم که در ادامه‌اش ابیاتی به زبان عربی آمده بود. چند بچه رفتند شعر را پیدا کردند و برایم صوت فرستادند.

معلمی هم از دانش‌آموز سابقش گفت که سال‌ها بعد، پس از مهاجرت به هلند، وقتی از او خواسته بودند درباره ایران حرف بزند، یکی از داستان‌های میراثک را برای بقیه تعریف کرده بود.

اینها برای من فقط خاطره‌هایی شیرین نیستند، بلکه به یک باور تبدیل شده‌اند: بچه‌ها خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم ظرفیت فهم میراث فرهنگی را دارند.

شاید ما بزرگسالان گاهی پیشاپیش تصمیم می‌گیریم چه چیزی برای کودک سخت است.


خرید مجموعه آثار ایران باستان در موزه‌های جهان


وقتی یک قصه وارد زندگی واقعی می‌شود

گاهی رد یک داستان را نه در کلاس و کارگاه، بلکه در یک جمله ساده می‌بینم. یک مادر گفت بچه‌اش هنگام خوردن میرزا قاسمی گفته: «مامان، همون غذایی که میراثک گفته بود.»

یک کودک دیگر، با اینکه بعضی قصه‌ها را تکراری می‌دانست، باز می‌خواست «قصه میراثک» را بشنود و سؤالش این بود: «میراثک الان چی می‌خوره؟»

من این‌ها را نمی‌توانم تبدیل به نمودار کنم.

اما وقتی قصه‌ای وارد جمله‌ای می‌شود که بچه‌ای سر میز غذا می‌گوید، احساس می‌کنم از صفحه بیرون آمده و وارد زندگی شده است.

پنج سالی که آفتاب‌مهتاب خانه میراثک بود

از آبان ۱۳۹۹ تا آذر ۱۴۰۴، ضمیمه آفتاب‌مهتاب روزنامه اطلاعات برای پنج سال یکی از خانه‌های اصلی میراثک بود.

همکاری با خانم دکتر وجیهه تیموری به‌عنوان دبیر ضمیمه آفتاب‌مهتاب برای من فقط انتشار محتوا نبود. ما زبانی مشترک پیدا کرده بودیم و این امکان را داشتم که مطالب را حتی تا یک روز قبل از انتشار ببینم و بررسی کنم.

برای من، ضمیمه آفتاب‌مهتاب فقط جایی برای چاپ قصه‌ها نبود؛ جایی بود که میراثک بالاخره احساس می‌کرد خانه‌ای دارد.

اما آفتاب مهتاب تعطیل شد. با تعطیلی آن، چند مسیر هم‌زمان متوقف شدند؛ «گفت‌وگوهای میراثک»، «دیوجور»، ایده «میراث دریایی با میراثک و میلی» و کتاب «آرزوهای میراثک» که نگارشش تمام شده بود، اما به دست بچه‌ها نرسید. پیدا کردن بستری تازه برای پروژه‌ای که تقریباً یک نفر آن را جلو می‌برد، کار آسانی نیست.

خستگی هم بخشی از این هشت سال است

گاهی واقعاً خسته شده‌ام.

در این سال‌ها تقریباً همه‌چیز را خودم جلو برده‌ام؛ کانال، صفحه، تولید محتوا، پیگیری تصویرسازی، گاهی بررسی صفحه‌آرایی و حتی چاپ و ارسال نامه و کارت‌پستال‌ها.

به‌تازگی صفحه اینستاگرام میراثک را بستم.

نه به این دلیل که میراثک دیگر مخاطب نداشت.

فقط فهمیدم اگر بخواهم آن را ادامه بدهم، باید یک شغل دیگر هم به زندگی‌ام اضافه کنم: تولید مداوم محتوای اینستاگرامی.

نخواستم.

بعضی روزها واقعاً دلم می‌خواسته بی‌خیالش شوم.

گاهی حتی از خودم می‌پرسیدم چرا دارم این‌همه تنهایی ادامه‌اش می‌دهم، اما بعد دوباره یک ایده جدید به سراغم می‌آید و من، با وجود همه خستگی، دوباره می‌روم سراغش. شاید بخشی از ماجرا همین باشد که هنوز برای میراثک ایده دارم و هر بار فکر می‌کنم می‌شود شکل دیگری را امتحان کرد.

چیزی که قرار بود اتفاق بیافتد و نیفتاد

فکر می‌کردم نهادهای فرهنگی بیشتر از میراثک حمایت کنند. این اتفاق نیفتاد.

از نظر مالی هم اگر بخواهم روراست باشم، در ازای زمانی که برای میراثک گذاشته‌ام، تقریباً چیزی به دست نیاورده‌ام. در تجربه من، تشویق لفظی وجود داشت، اما حمایت سازمانی جدی شکل نگرفت؛ و این دو برای ادامه دادن یک پروژه، تفاوت زیادی دارند.

اگر دوباره از صفر شروع می‌کردم

شاید یکی از کارهایی که انجام می‌دادم، این بود که بیشتر وارد فضاهای کارگاهی می‌شدم؛ حضوری یا آنلاین، در موزه‌ها، کتابخانه‌ها و فضاهای فرهنگی. و شاید باید بیشتر خودم را به مخاطب نشان می‌دادم. ویدئو می‌ساختم، حرف می‌زدم و اجازه می‌دادم آدم‌ها سازنده میراثک را هم بشناسند. شاید بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم، لازم بود خودم هم بخشی از روایت میراثک باشم.

میراثک بعد از هشت سال، که شده است؟

واقعاً نمی‌دانم.

و شاید بعد از هشت سال، دیگر اصراری هم ندارم که برای این سؤال عدد یا تعریفی قطعی بسازم.

می‌دانم که در چند نقطه از ایران، مربیانی با آن کار می‌کنند.


خرید کتاب چیستی و چرایی میراث فرهنگی برای کودکان


می‌دانم کسانی هستند که هر سال برایش تولد می‌گیرند.

و می‌دانم مخاطب خاموش هم داریم؛ آدم‌هایی که شاید هیچ‌وقت نفهمم میراثک برایشان چه معنایی داشته است.

این‌ها را دارم.

بقیه‌اش را نمی‌دانم.

شاید میراثک همان چیزی نشده که هشت سال پیش خیال می‌کردم. اما یک چیز برایم روشن شده است:

میراثک وقتی واقعاً بزرگ می‌شود که من مجبور نباشم برای هر قدم کنارش باشم:

وقتی یک مربی با آن به سراغ میراثی می‌رود که من درباره‌اش ننوشته‌ام

وقتی کودکی برایش لباس محلی می‌دوزد

وقتی کتابداری برایش در کتابخانه جا باز می‌کند

وقتی قصه‌ای که روزی نوشته‌ام، سال‌ها بعد در ذهن کودکی مانده است

آن وقت دیگر فقط شخصیتی خیالی نیست که ساخته‌ام

بخشی از آن، در ذهن آدم‌های دیگر هم زندگی می‌کند.

من بعد از هشت سال هنوز هم نمی‌دانم میراثک تا کجا رفته است.

فقط می‌دانم هنوز دارد می‌رود.

Submitted by editor74 on